دوشنبه 13 اردیبهشت 1389

یونس بابا + اخبار چند روز گذشته

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،زندگی کاریمان ،

امید : ۱۳ اردیبهشت 1389 :

بعد از چند روز تصمیم گرفتم پست بدم . خب می دونید مشغله زندگی و ..... باعث شد من کوتاهی کنم و دیر به اینجا بیام.چند روز پیش همونطورکه آرزوی عزیزم اشاره کردن ما به سونوگرافی رفتیم و آقای دکتر محبت کردن و به من هم اجازه ورود به اطاق رو دادن . خیلی برام جالب بود . باور کنید حس عجیبی به من دست داد . البته هنوز باورم نمیشه دارم بابا میشم اما وقتی خنده کوچولومون یعنی یونس رو دیدم واقعا خیلی برام متفاوت بود ... خدایا شکرت بابت همه چی ......

پریروز آرزو وقتی با آژانس به خونه میومد متاسفانه با سهل انگاری راننده نیسان تصادف کردن و در ماشین وقتی جمع میشه به پهلوی آرزو می خوره و آرزو هم کلی استرس و ترس و حتی درد بهش وارد میشه . خدارو شکر بخیر گذذشت و آرزو هم ۲ روز رو مرخصی گرفت . هزار مرتبه شکر هیچ اتفاقی نیفتاد واسشون ........

پنج شنبه صبح من و برادرم احسان که بامداد پس فردا به مشهد میاد به همراه علی یعنی دایی آرزو به دبی خواهیم رفت . یک مسافرت ۴ شبه به دبی پایتخت نوین معماری جهان .... انشاالله .... امیدوارم خوش بگذره و جای من واسه آرزو خالی نباشه.....

راستی یکی از کله گنده های ادارمون هم عوض شد و خدارو شکر که عوض شد و خب نمی دونم دلیلشو هرچند که شایعات زیاده ............


دوشنبه 6 اردیبهشت 1389

سفر چابهار مامان و بابا و سیسمونی یونس

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ :

سلام به همه ی دوستان و یونس گلم.خیلی وقته نرسیدم پست بدم گفتم  امشب یه گزارش کامل از چند روز اخیر بدم .از اینجا شروع میکنیم که مامان و بابا ۳۱ اردیبهشت ماه با مرضی و کوروش به چابهار رفتن البته زمان مسافرتشون خیلی کم بود ۳ شنبه رفتن و جمعه هم برگشتن و این وسط خوش به حال یونس گلم شد چون فقط ۲ تا ساک بزرگ واست چیزی اوردن به نوعی یه خرده سیسمونی که ۵۰۰۰۰ هزار تومان هم جریمه شدن فقط به خاطر اضافه بار.نزدیک ۵۰ دست واست لباس اوردن-کالسکه-تاب برقی-روروءک-ماشین لباس شویی مخصوص لباسات-و.......از همه ناز تر کت و شلوار کوچولوته که هرکی دیده عاشقش شده البته هنوز کلی از وسایلت مونده اینا فعلا دست گرمی بود.همون شب که اوردن منو بابات از بس ذوق داشتیم  اونا رو بردیم بالا و با بابات همشو باز کردیمو چیدیم البته سمیرا هم بود.خلاصه همه لباساتو تو خونه چیدیم چون هنوز واست کمد نخریدیم.همش ۳ ماه و ۱۰ روز دیگه به زایمانم مونده و این روزا دادپم بدنم خسته و شب تا صبح  نمیتونم راحت بخوابم.صبح ها هم همینجور تو حالت خواب و بیدار میرم اداره.خدا خیر مامانمو بده چون اگه نبود واقعا واسم سخت بود اداره و این شرایطی که دارم.خلاصه منو امید هم پایین هستیم.راستی فراموش کردم بگم امید هم ۱۶ اردیبهشت تا ۲۰ اردیبهشت داره میره دبی با علی و احسان داداشش.تفریحی واسه اینکه روحیش عوض بشه منم خوشحالم چون اون حال میکنه و دوست داره البته میخواد واسه یونسم کلی اسباب بازی بیاره.اینم یه پست کلی از این چند روز....

 

 


یکشنبه 29 فروردین 1389

تشکر از رفقای همیشگی + آقا یونس سرحال هستند

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،با شما ،

امید : 29 فروردین 1388 :

یه مدتیه که از پست دادن ما خبری نبودهو ما از این بابت عذر می خوایم . خب می دونید بعد از ازدواج زندگی همینطوری پیچش خودش رو پیدا می کنه و غرق در مسایل خوب و بد زندگی میشی... نیم دونم با چه زبونی اما از تموم بچه های همکار ما و کسانی که همیشه در کنار ما هستند امسال مجتبی تشکر می کنم . دلمون واسه راحله علی هیتلر و.... هم تنگ شده.اینو باور کنید . راستی علی آقای ارانی هم که به ما لطف داشتن تشکر می کنم و امیدوارم همیشه خوش و سرزنده باشن .....

آرزو وارد ماه تقربیا هفتم یعنی ۱۳ اردیبهشت میره تو ۷ ماه و خب خداروشکر بچمون سالم و میشه گفت آقا یونس سالمه و خب سختی های آرزو کم کم داره خودشو نشون میده . ما هرشب پایین هستیم و خونه خودمون نیستیم . منظورم خونه مادر خانم و خب از زحمات اونها هم تشکر ویژه رو دارم ......


آرزو : ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ :

خیلی وقته پست ندادم وکلی دلم واسه وب تنگ شده البته فرصت نشده که بنویسم.از عیدی که امید گلم به من داد شروع میکنیم

عیدی امید گلم به من:

۲۹ اسفند ۱۳۸۸ بود که منو امید یه خرده از شبش که با هم بحث کرده بودیم با هم تقریبا قهر بودیم که ساعت ۱۰ صبح بود امید گفت من میرم بیرون و تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم منم خوابیدم تا امید بیاد.ساعتای ۱۱:۳۰ بود که امید رسید خونه و منم از خواب بیدار شدم دیدم باه یه سبزه و ماهی و یه کادو اومد خونه کلی خوشحال شدم و از  اون خوشحالتر عیدی امید بود که یه ست ادکلن و کرم بدن ورساچی واسم خریده بود و یه عروسک کوچولو پسر که خیلی ناز بود خلاصه کلی ازش تشکر کردم که یه دفعه امید گفت بیا تاریخ بلیط رو عوض کنیم و به جای ۴ فروردین ۱ فروردین بریم منم که هنوز یه خرده از امید ناراحت بودم گفتم نه من نمیام اونم زنگ زد به آٰژانس هواپیمایی و فوری رفت و واسه همون شب فقط واسه خودش بلیط گرفت.خیلی ازش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.طرفهای بعدازظهر بود که منم تصمیم گرفتم برم آخه هرچی فکر کردم دیدم با این شرایط نمیشه تنها رفت.دیگه رفتیم واسه بابا امید یه ادکلن کنزو خریدیم واسه مامانشم یه ظرف شیرینی نقره ای قشنگ بعدشم اومیدم وسایلو جمع کردیمو هفت سین رو چیدیمو خونه رو جمع و جور کردیم وبعد از سال تحویل اومدیم طبقه پایین پیش مامان و بابا و شام قرمه سبزی خوردیم البته حامد و نیکو هم پایین بودن.بعد هم مامان و بابا منو امید رو رسوندن فرودگاه و نفری ۵۰ هزار تومان هم به منو امید عیدی دادن.......

سفرنوروزی ما به کرمانشاه:

ساعتای ۴ صبح بود که رسیدیم کرمانشاه که مامان و بابا امید فرودگاه منتظر ما بودن دیگه تا رسیدیمو حرف زدیمو نماز خوندیم نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدیم.یه ۱۰ روزی اونجا بودیم که واقعا خوش گذشت و مامان و بابا امید سنگ تموم گداشتن واسمون خیلی زحمت کشیدن.۵۰ تومان هم به من عیدی دادن البته کلی عیدی جمع کردم مثل بچه ها.....پدر شوهرمم خیلی هوامو داشت البته همشون ولی پدر شوهرم بیشتر.روز اخر بود که تصمیم گرفتیم بریم سونوگرافی و جنسیت بچه رو ببینیم.خلاصه صبح رفتیم دکتر تو دفترچه نوشت و ساعت ۴ بعدازظهر وقته سونوگرافی داشتم.از پیش دکتر رفتیم دنبال احسان و امیر و نهار مهمون ما رفتیم طاق بستان جاتون خالی هممون نهار دنده کباب خوردیم و یه دست هم واسه پدر شوهرم گرفتیم و بردیم خونه.مهمون امید بودیم که شد ۷۰۰۰۰ تومان به هرحال ممنونم ازش ساعتای ۳:۳۵ بود که راهی سونوگرافی شدیم منو امیدو مادرشوهرم........

سخنی با یونس گلم:

ساعتای ۴:۱۰ بعدازظهر بود که نوبت من شد و رفتم داخل البته همیشه واسه سونو استرس دارم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟رو تخت دراز کشیدیم و دکتر گفت تاریخ حاملگی ۲۲ هفته و خلاصه از سلامتیت گفت و اینکه ضربان منظمی داری کلی ذوق کردم وبعدشم گفت به قول ما کرمانشاهی ها بچت کره است یعنی پسر و اونجا بود که بابت تو از خدا تشکر کردم چون منم از خدا و اردیبهشت ۸۸ که رفته بودم مکه یه یونس خواسته بودم که خدا داد.خلاصه اومدم بیرون و به باباتو مامان بزرگت گفتم کلی خوشحال شدن و از همه خوشحالتر بابا بزرگت و گفت به هیچ کس نگید.بابات فوری به مشهد زنگ زدو به مامان و بابا گفت اینا هم اینجا کلی ذوق کردن و اینا هم گفتن به هیج کس نگید.بعدشم بابات شیرینی گرفت و مامان بزرگتم یه بچه عروسک پسر ناز و رفتیم خونه و همه خوشحال از سالم بودنت ویونس بودنت که خودم اسمتو انتخاب کرده بودم.شب هم ساعت ۱۰:۱۵ پرواز داشتیم به سمت مشهد که کلی گیر دادن واسه اینکه باردارم و اجازه ندارم اخرشم با مسولیت خود بابات سوار شدم و ساعتای ۱۲:۱۵ شب رسیدیم که مامانو امیرو محمدمبین فرودگاه منتظرمون بودن البته مبین واسه اسباب بازی همیشه میاد فرودگاه........فردا هم ۱۳ فروردین و من میرم تو ۶ ماه و الان هم ساعت ۲ شب که امید و منو مامان بابا نشستیم امیر هم واسه ۱۳ بدر با دوستاش رفته نیشابور.ما هم فردا هیچ جا نمیریم و خاله مرضی و عزیز اینا اینجا یعنی خونه مامان هستن.ما هم که طبق معمول اینجاییم.....


پنجشنبه 6 اسفند 1388

پست ویژه از راه آهن اصفهان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،با فرزندمان ،

امید و آرزو : 6 اسفند 1388 :

سلام می کنیم به همه دوستان عزیزمون. متاسفانه ما فراموش کردیم که پست بدیم و قرار بر این بود که شنبه همین هفته یعنی 1 اسفند لغایت 6 اسفند که الانه به سفر اصفهان که در واقع هدیه پدر و مادر خانم بود بریم . تا دقایق آخرین هم یادمون بود اما .... الان هم همونطوری که عنوان رو می بینید ما در راه آهن شهر اصفهان هستیم و آرزو هم در کنار منه . حال هر سه تامون خوبه . آره منظور بچمونم هست ( احتمالا آقا یونس ) . منتظر قطار مشهد هستیم و تا ساعاتی دیگه به سمت مشهد راه می افتیم . جای همتون خالی واقعا خوش گذشت و باید بگیم اصفهان یک شهر بی نظیره و .... بقیش باشه واسه سفرنامه که به زودی و به محض رسیدن به مشهد در وب واستون قرار میدیم.......


چهارشنبه 14 بهمن 1388

بازم یه روز قشنگ در زندگیم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :14 بهمن 1388 :

امروز رفتم سونوگرافی یعنی مهمترین سونو که ببینم نیاز به یه سری عمل ها دارم یا نه؟؟طبق معمول منو امید کلی استرس و نگران که ببینیم جوابش چی میشه؟؟خدارو شکر مشکلی نداشتم و با خوشحالی برگشتم کنار امیدم.امروز وقتی خانومه سونو رو انجام میداد مانیتور رو برگردوند تا منم کوچولومو ببینم اصلا باورم نمیشد اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه.نی نی کوچولومون اینقدر شیطونی کرد که خدا میدونه داپم سرشو تکون میداد دستشو گذاشت رو پاهای کوچولوش خلاصه کلی شیطونی قلبش 150 تا ضربان داشت.خوده خانومه مونده بود میگفت از بچه 4 ماه این همه تکون بعیده.از اتاقم که اومدم بیرون عکسشو به امید نشون دادم امید هم از من خوشحالتر که سالمه و مشکلی نداره واسه جنسیت هم سوال کردم گفت ماه دیگه مشخص میشه.البته مهم سالم بودنشه هم واسه من هم واسه امید جنسیت فرقی نمیکنه.از اون طرفم با امید رفتیم یه میلک شیک خوردیمو برگشتیم خونه.محمد مبینم که امروز از بیمارستان ترخیص شده بود دیگه یه نیم ساعتی رفتیم اونجا و برگشتیم خونه.امید گلمم که خیلی خیلی ازش ممنونم بابت کمکهایی که به من میکنه الان هم رفت پاپین که با باباکار داشت منم گفتم تا وقتی امید میاد یه پست بدم.راستی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته ام و اصلا دست خودم نیست امید هم 2 روز پیش گفت قبل از بارداری اینجور نبودی از وقتی باردار شدی اینجور شدیوبه خدا اصلا دست خودم نیست زود بهم میریزم عصبانی میشم.کافیه یه چیزی به من بربخوره کلی گریه میکنم خلاصه یه جورایی این کوچولو باعث شده ما هم قاطی شیم.به هر حال از امید ممنونم که با این همه حساسیت رفتاری که من دارم کوتاه میاد.امید جون دوست دارم به اندازه خودت شایدم بیشتر .......


تعداد کل صفحات: 9 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...