پست ویژه از راه آهن اصفهان
امید و آرزو : 6 اسفند 1388 :
سلام می کنیم به همه دوستان عزیزمون. متاسفانه ما فراموش کردیم که پست بدیم و قرار بر این بود که شنبه همین هفته یعنی 1 اسفند لغایت 6 اسفند که الانه به سفر اصفهان که در واقع هدیه پدر و مادر خانم بود بریم . تا دقایق آخرین هم یادمون بود اما .... الان هم همونطوری که عنوان رو می بینید ما در راه آهن شهر اصفهان هستیم و آرزو هم در کنار منه . حال هر سه تامون خوبه . آره منظور بچمونم هست ( احتمالا آقا یونس ) . منتظر قطار مشهد هستیم و تا ساعاتی دیگه به سمت مشهد راه می افتیم . جای همتون خالی واقعا خوش گذشت و باید بگیم اصفهان یک شهر بی نظیره و .... بقیش باشه واسه سفرنامه که به زودی و به محض رسیدن به مشهد در وب واستون قرار میدیم.......
بازم یه روز قشنگ در زندگیم
آرزو :14 بهمن 1388 :
امروز رفتم سونوگرافی یعنی مهمترین سونو که ببینم نیاز به یه سری عمل ها دارم یا نه؟؟طبق معمول منو امید کلی استرس و نگران که ببینیم جوابش چی میشه؟؟خدارو شکر مشکلی نداشتم و با خوشحالی برگشتم کنار امیدم.امروز وقتی خانومه سونو رو انجام میداد مانیتور رو برگردوند تا منم کوچولومو ببینم اصلا باورم نمیشد اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه.نی نی کوچولومون اینقدر شیطونی کرد که خدا میدونه داپم سرشو تکون میداد دستشو گذاشت رو پاهای کوچولوش خلاصه کلی شیطونی قلبش 150 تا ضربان داشت.خوده خانومه مونده بود میگفت از بچه 4 ماه این همه تکون بعیده.از اتاقم که اومدم بیرون عکسشو به امید نشون دادم امید هم از من خوشحالتر که سالمه و مشکلی نداره واسه جنسیت هم سوال کردم گفت ماه دیگه مشخص میشه.البته مهم سالم بودنشه هم واسه من هم واسه امید جنسیت فرقی نمیکنه.از اون طرفم با امید رفتیم یه میلک شیک خوردیمو برگشتیم خونه.محمد مبینم که امروز از بیمارستان ترخیص شده بود دیگه یه نیم ساعتی رفتیم اونجا و برگشتیم خونه.امید گلمم که خیلی خیلی ازش ممنونم بابت کمکهایی که به من میکنه الان هم رفت پاپین که با باباکار داشت منم گفتم تا وقتی امید میاد یه پست بدم.راستی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته ام و اصلا دست خودم نیست امید هم 2 روز پیش گفت قبل از بارداری اینجور نبودی از وقتی باردار شدی اینجور شدیوبه خدا اصلا دست خودم نیست زود بهم میریزم عصبانی میشم.کافیه یه چیزی به من بربخوره کلی گریه میکنم خلاصه یه جورایی این کوچولو باعث شده ما هم قاطی شیم.به هر حال از امید ممنونم که با این همه حساسیت رفتاری که من دارم کوتاه میاد.امید جون دوست دارم به اندازه خودت شایدم بیشتر .......
بازم من
آرزو :26 دی ماه 1388 :
تقریبا 10 روزی میشه که نیومدم بالا یعنی خونمون.خداییش خیلی با حاله اما به خاطر شرایطم فعلا پائین پیش مامان اینام.الانم دارم با سیستم جدیدمون که امید ارتقا داده کار میکنم خیلی کیبورد باحالی داره و فقط حال میده تایپ کنی.راستی امشبم با امید خان رفتیم بیرون و حلقم یه نگینش افتاده بود رفتیم دادیم تا واسم درست کنن گفت 2 روز دیگه ببریدش.یاد پارسال افتادم که با امید و مامانشو مامان من مثل همین روزا بود که میرفتیم خرید خیلی زود گذشت زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم.راستی امروز نی نی کوچولومم 73 روزشه و تازه رفتم تو 11 هفته
بالاخره حس پست دادن پیدا کردم
آرزو :۲۰ دی ۱۳۸۸ :
خیلی وقته که پست ندادم یعنی حال نداشتم و حس پست دادن نبوده و امید گلم زحمت میکشیده مثل همیشه گزارش کامل رو میداده.دیروز ۳ تا از دوستای دوران دانشگاه و دبیرستان اومدن خونمون از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۱۰ شب اونجا بودن خیلی خوب بود و خوش گذشت دیگه منم ساعتای ۴:۳۰ بود که با امید رفتیم بالا و امید گلم کلی زحمت کشیدو کمکم کرد که اگه امید نبود تموم کارام می موند واقعا ازش ممنونم که نمونه بارز یه همسر خوبه.راستی بعد از یه هفته استراحت شنبه رفتم سر کار که واقعا واسم سخت بود و واقعا خسته کننده این روزا اصلا نمیتونم درست و حسابی کار کنم واقعا زود خسته میشم ساعت ۲ هم که برمیگردم انگاری ۲ تا کوه کندم یعنی اینقدر خسته ام هلاک میفتم تا بعدازظهر.امید هم الان رفته خونمون البته رفته کیبورد خریده.قاب کیسو رو عوض کرده و یه LCD سامسونگ خریده.منم طبق معمول پیش مامان هستمو پایین
راستی کوچولو نازمم امروز ۶۷ روزه است.فداش شم که هنوز ندیدمش قد یه دنیا دوسش دارم البته امید نازمو بیشتر از هم دوست دارم.

روزشمار ده روزی که گذشت ( ۹ تا ۱۸ دیماه ۱۳۸۸ )
امید: ۱۸ دیماه ۱۳۸۸ :
باسلام و عذر خواهی از بابت اینکه دیر به حضورتون اومدیم . باور کنید زبان فارسی ویندوزمون خراب شده بود و کلی باهاش ور رفتم و خلاصه امشب تونستم حلش کنم. البته تنبلیمون هم بی تاثیر نبوده و خب هفته شلوغی رو داشتیم . خب قصد دارم تموم اتفاقات این هفته رو که ریز موضوعاتشو در زیر می بینید در همین پست ثبت کنیم :
- سونوگرافی مرحله دوم آرزو جون
- یک هفته مرخصی ارزو جونم
- خرید کامپیوتر PC
- دریافت وام ۵ میلیون تومانی
- سرمایه گذاری ۳ میلیون تومانی + ۱ میلیون تومان
- اومدن مادر از کرمونشاه
- خرید گوشی LG ks660 ( کادوی سالگردمون از طرف آرزو )
- خرید سیم کارت دایمی
- ترکیش فود
خب خدمتتون عارضم که اولا آرزوی عزیزم یک هفته دیگه هم مرخصی گرفت و استراحت ... روز ۱۲ دی بود که سونو رفتیم . ودر واقع بهتره بگم بچمون ۶۵ روزست و خدا رو شکر حالش عالیه . چند روز پیش هم کامپیوتر PC بردار زن رو خریدیم و امروز ۲۰۰ تومان بهش دادم . سیستم خوبیه و رم ۲ گیگ و مادر بورد اینتل دوال کور و گرافیک ۲۵۶ و هارد ۱۶۰ و رایتر و دی وی دی رام و .....امروز ۵ میلیون تومان وام بانک ثامن رو گرفتیم و ۱۵۰۰۰۰۰ تومان قرض کامران رو واسش فرستادم و ۳۰۰۰۰۰۰ تومان هم علاوه بر اون ۱ تومان سرمایه گذاری کردم در ..... چند روز پیش گوشی نوکیا ۵۸۰۰ رو رد کردیم و همین برادر خانم ازمون خرید و باهاش یه گوشی LG KS660 دوسیم کارته خریدیم و آرزو اونو به من هدیه داد بابت سالگرد ازدواجمون که البته اون مال خودشه . نمی دونم گفته بودم یا نه اما یه سیم کارت کار کرده دایمی هم واسه خودم خریدم به ۲۲۰ تومان .مامان عزیزم هم تقریبا ۵ روزه که در مشهده و چندین بار با خواهرمینا و مامان بیرون رفتیم و امروز رستوران ارم شاندیز مهمون سمیرا و داماد و ۳ شب پیش هم ترکیش فود مهمون من و آرزو که واقعا خوش گذشت و عالی بود. خودمونیم عجب غذاهایی داره این ترکیش فود از پیتزاش بگیر تا اسکندر کباب و الینازیک و لهاجمون ( نون و گوشت ) . بنده خدا مامان فشارش بالا بود و کلی دکتر رفت و در نهایت همه گفتن باید رژیم بگیره .الحمدالله الان خوبه و فردا هم عازم کرمونشاست .
قشنگترین روز زندگیم
آرزو :30 آذر 1388 :
امروز ساعت 12:40 ظهر بود که پرواز عزیزم از کرمانشاه به مشهد زمین نشست ومنم همونطور که خودش گفت با هماهنگی قبلی رفتم دنبالش وای کلی ذوق کردم وقتی دیدمش انگاری کل مریضی هام خوب شده بود آخه از روزی که امید از مشهد رفت حالم خیلی بد شد سرما خوردم اساسی که با این وضعم دکتر بهم 2 تا پنی سیلین و کلی خشک کننده داد البته یکیشو زدم یکی دیگشو دلم نیومد گفتم نی نی کوچولوم گناه داره واسه همین به هر بدبختی شد تحمل کردم.خلاصه امروز یه خرده بهترم طفلی مامانم کلی شیرو ابمیوه و سوپ و..... به من داد تا بهتر شدم امیدم که دیدم خوبه خوب شدم.امشب ساعت 9:35هم وقت سونوگرافی داشتم که ببینم بچم دقیق چند وقتشه؟؟با امید به بیمارستان سینا رفتیم واسه سونوگرافی کلی استرس داشتم آخه هر کی میرفت تو یه جوری میومد بیرون طفلی خانومه بچش نبض نداشت کلی حال ادم گرفته میشد.نوبت من که شد داشتم سکته میکردم که البته استرسم کاملا بی خود بود چون دکتر سونو گفت جنین سالمه سالمه و 6 هفته و 5 روزشه یعنی 47 روز وبعد صدای ضربان قلبشو واسم گذاشت.این واسم قشنگترین صدایی بود که تو عمرم شنیدم اصلا باورم نمیشد خیلی خوشحال شدم امیدم که اونجا ایستاده بود و منتظر خبر من فوری بهش خبر دادم و اونم گفت خدارو شکر که همه چی طبیعیه بعدشم به مامان اون وسمیرا و زینب و مامان خودم تلفنی خبر دادیم همشون خیلی خوشحال شدن.امشب هم شب یلداست ما که طبق معمول پائین و خونه مامانیم عمه طیب و علیو نازنین هم اینجان.بابت همه چیز از خدای مهربونم متشکرم و هرچی دارم از همون خدای مهربونمه.خدایا ممنونتم
