دوشنبه 11 خرداد 1388

کار جدید رو شروع کردم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 11 خرداد 1388 :

الان تقریبا ساعت 11:45 ظهره که دارم از محل کار جدیدم این پست رو می دم.خدارو شکر از نظر کاری اینجا خیلی راحتترم و همه چیز خوبه . خدا رو شکر زیاد با ارباب رجوع سروکار ندارم و یه خط اینترنت هم بهم دادن و در طول روز وصله و خب خوبه دیگه .آرزوی عزیزم هم در محل کار جدیدش الان به سر می بره و میشه گفت راضی نیست اما با امید اینکه به زودی از این اداره می ره و در اداره دیگری مشغول به کار جدید خواهد شد زندگی می کنه و مطمئنم نتیجه  می گیره.جای عزیز دلم واقعا خالیه . آرزو جون به قرآن یه بغضی تو گلومه که کنارم نیستی......................... اما مطمئنم به نفع هر دومونه..............

 


شنبه 9 خرداد 1388

اولین روز كاری جدید برای هردومون

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 9 خرداد 1388 :

امروز روز اولی بود كه در اداره مركزمون مشغول به كار می شدم . آرزوی عزیزم هم از اون ور در اداره دیگرمون مشغول به كار شد. من خدا رو شكر می كنم كه محل كارم خوبه و خدا رو شكر به نوعی میشه گفت كارشناس كامپیوتر شدم.اما چیزی كه هست اینه كه آرزوی گلم از وضعیت كار در این اداره اصلا راضی نیست . راستی امروز تموم كارهای فارغ التحصیلی آرزوی نازم رو انجام دادم و تا یكماه دیگه مدرك موقت لیسن نسش میاد . اون به نوعی واقعا امیدواره كه پس از اومدن مدركش وارد سازمان جدید یعنی .......بشه. انشاا... همینطور میشه.راستی امروز هم دیگه قرارداد رو با اون بنده خدا بستم وقراره سایت رو به زودی بهم تحویل بده.مطمئنم با یاری خدا وتلاش خودم كه بازهم هدیه ای از خداست كارم میگیره و به آرزوها و اهداف آیندمون خواهیم رسید . انشاا...


پنجشنبه 7 خرداد 1388

محل كارامون دوباره تغییر كرد!!!!!!!

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 7 خرداد 1388 :

فكر می كنم پست 84 ما باشه كه الان در حال نوشتن اون هستیم.تقریبا ساعت 3 صبح بود كه همه با هم تصمیم گرفتیم به حرم بریم و نكته قابل توجه اینكه حسین خان بابای آرزو جان هم با ما اومدن چون اولین باری بود كه ما خانوادگی به حرم می رفتیم.یه چیز جالب اونم اینكه حرم پر از پروانه بود . راه می رفتی حداقل 5 تا پروانه بهت برخورد می كرد. نماز صبح اونجا بودیم و بعدش هم كله پاچه خریدیمو به خونه اومدیم.تقریبا ساعت 6 صبح خوابیدیم و ساعت 5 بعداز ظهر بیدار شدیم البته فقط من و آرزو  .راستی دیشب هم شب وفات حضرت زهرا بود.

از شنبه محل كارامون عوض میشه.هم من و هم آرزوی عزیزم.اولا از هم جدا می شویم و بعدش هم به ادارات دیگه ای منتقل می شویم البته به درخواست خودمون فقط .امیدوارم بتونیم نتایج قابل ملاحظه ای بگیریم.راستی دیشب با پسره قراردادمون رو تقریبا نوشتیم . خدا رو شكر می كنم كه به خوبی همه چی داره پیش میره.


شنبه 22 فروردین 1388

پس از یکماه ، اداره رفتن شروع شد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید - شنبه 22 فروردین 1388 :

الان تقریبا ساعت 30/11 ظهره و ما پس از یکماه به اداره اومدیم. خدارو شکر همه چیز خوبه . البته از دبی واسه رئیسمون کلی سوغات آوردیم ولی خدایی حتی قبل از اینکه بدونه سوغات آوردیم هم خوب برخورد کرد. آرزو هم که سر کارشه . فعلا


یکشنبه 4 اسفند 1387

بازم تغییر در شغل

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 4 بهمن 1387 :

الان که دارم مطلب می زنم توی اداره هستم و خدارو شکر یه خبر خوب اونم اینکه دوباره توی همون محلی که با آرزو بودم کار قدیممو بهم دادن و با این تفاوت که من فقط حسابداری کارها رو انجام می دم.خدارو شکر  که کار راحتیه......

آرزو هم از این بابت خوشحال شد و مطمئنم کلاس کارمم بالاس و کارمم بلدم و از این بابت همیشه شکر گذار بودم....

امروز با آرزو می خوایم بریم کارت هایی که سفارش دادیمو بگیریم و بعدشم اینکه قراره با هم بریم از امشب پیاده روی ...... بالاخره آرزو تصمیم گرفت لاغر بشن

سکه هامونم تصمیم به فروش داریم کسی نمی خواد ؟


جمعه 2 اسفند 1387

سمتم مجددا تغییر كرد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 2 اسفند 1387 :

از روز یكشنبه سمتم تغییر می كنه و محل كارم هم تغییر می كنه . نزدیك 10 كیلومتری با آرزو فاصله پیدا می كنم و هر زوز می بایست جداگونه و زودتر از آرزو از خونه بیرون برم تا به سرویس برسم . هر دو تنها به دلیل دوری ناراحتیم ولی از تمام لحاظ های دیگه واقعا خوشحالیم .....

امیدوارم اونجا هم بتونم مثل همیشه پیروز و موفق باشم . انشاالله....البته این تغییر سمت رو آرزو از زبون خودش به زودی بازگو خواهد كرد...


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4