امید:  ۱۸ دیماه ۱۳۸۸ :

باسلام و عذر خواهی از بابت اینکه دیر به حضورتون اومدیم . باور کنید زبان فارسی ویندوزمون خراب شده بود و کلی باهاش ور رفتم و خلاصه امشب تونستم حلش کنم. البته تنبلیمون هم بی تاثیر نبوده و خب هفته شلوغی رو داشتیم . خب قصد دارم تموم اتفاقات این هفته رو که ریز موضوعاتشو در زیر می بینید در همین پست ثبت کنیم  :

- سونوگرافی مرحله دوم آرزو جون

- یک هفته مرخصی ارزو جونم

- خرید کامپیوتر PC

- دریافت وام ۵ میلیون تومانی

- سرمایه گذاری ۳ میلیون تومانی + ۱ میلیون تومان

- اومدن مادر از کرمونشاه

- خرید گوشی LG ks660 ( کادوی سالگردمون از طرف آرزو )

- خرید سیم کارت دایمی

- ترکیش فود

خب خدمتتون عارضم که اولا آرزوی عزیزم یک هفته دیگه هم مرخصی  گرفت و استراحت ... روز ۱۲ دی بود که سونو رفتیم . ودر واقع بهتره بگم بچمون ۶۵ روزست و خدا رو شکر حالش عالیه . چند روز پیش هم کامپیوتر PC بردار زن رو خریدیم و امروز ۲۰۰ تومان بهش دادم . سیستم خوبیه و رم ۲ گیگ و مادر بورد اینتل دوال کور و گرافیک ۲۵۶ و هارد ۱۶۰ و رایتر و دی وی دی رام و .....امروز ۵ میلیون تومان وام بانک ثامن رو گرفتیم و ۱۵۰۰۰۰۰ تومان قرض کامران رو واسش فرستادم و ۳۰۰۰۰۰۰ تومان هم علاوه بر اون ۱ تومان سرمایه گذاری کردم در ..... چند روز پیش گوشی نوکیا ۵۸۰۰ رو رد کردیم و همین برادر خانم ازمون خرید و باهاش یه گوشی LG KS660  دوسیم کارته خریدیم و آرزو اونو به من هدیه داد بابت سالگرد ازدواجمون که البته اون مال خودشه . نمی دونم گفته بودم یا نه اما یه سیم کارت کار کرده دایمی هم واسه خودم خریدم به ۲۲۰ تومان .مامان عزیزم هم تقریبا ۵ روزه که در مشهده و چندین بار با خواهرمینا و مامان بیرون رفتیم و امروز رستوران ارم شاندیز مهمون سمیرا و داماد و ۳ شب پیش هم ترکیش فود مهمون من و آرزو که واقعا خوش گذشت و عالی بود. خودمونیم عجب غذاهایی داره این ترکیش فود از پیتزاش بگیر تا اسکندر کباب و الینازیک و لهاجمون ( نون و گوشت ) . بنده خدا مامان فشارش بالا بود و کلی دکتر رفت و در نهایت همه گفتن باید رژیم بگیره .الحمدالله الان خوبه و فردا هم عازم کرمونشاست .


سه شنبه 10 آذر 1388

آنفلانزای تقلبی

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 10 آذر 1388 :

دیشب همه دورهم بودیم و تا ساعت 3:30 صبح بیدار بودیم . صبح که بیدار شدم اصلا حوصله اداره رو نداشتم و به همکارم  زنگ زدم و گفتم آنفلانزا گرفتم وتا شنبه نمیام . البته ظاهرا شنبه هم کسی نمیاد . خلاصه تعطیلات پاایدزی من شروع شد و خدا بیامرزه آنفلانزا رو..........


جمعه 6 آذر 1388

سفر اداری یکروزه به تهران

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،زندگی کاریمان ،

امید :  6 آذر 1388 :

همونطور که آرزوی عزیزم گفتن من برای یک روز به تهران رفتم و درواقع قرار بود امروز ساعت 4 بعداز ظهر پرواز داشته باشم اما خدا لطف کرد و تونستم برای دیشب بلیط گیر بیارم . البته سفر من 24 ساعت هم طول نکشید . یک سری مدارک مربوط به اداره رو حتما باید به اداره مرکزی در تهران می بردم. ما رفتیم و خدارو شکر کارام تا ساعت 12 ظهر انجام شد و به یه آژانس رفتموشانس آوردم همون لحظه برای دیشب 3 نفر اومده بودن پروازشون رو برای مشهد کنسل کنن و من هم زرنگی کردمو سریعا بلیط رو واسه خودم جور کردم. قرار بود دیشب رو در مهمون سرا باشم که دیگه جور شد و به مشهد اومدم . در این توقف 8 یا 9 ساعته در مشهد اول به فرحزاد رفتم و اونجا واقعا جای آرزو خالی بود و یه قلیون نعنا با چای و نهار هم همونجا املت زدم و بعدش هم پیاده از فرحزاد به امام زاده صالح رفتم و نماز ظهر و عصر رو تا ساعت 3:30 بعد ازظهر اونجا بودم . بعدش هم به طرف فرودگاه مهرآباد راه افتادم و از 3 ساعت قبل در فرودگاه بودم و اینگونه سفر یک روزه من به تهران به پایان یافت.


سه شنبه 3 آذر 1388

عنوان ندارد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،زندگی کاریمان ،

امید : 3 آذر ماه 1388 :

خواستم یه عنوان خوب واسه این پستی که می بینید بگذارم اما هیچی به ذهنم نرسید و گفتم بنویسم " عنوان ندارد "

عجب زمانه ایه . امروز میشه گفت دیگه در محل کار جدیدم مستقر شدم و کلی ملزومات مورد نیاز رو درخواست کردم و همه رو مسیول عزیز برام تهیه کرد بجز یه صندلی که هنوز ....یکی از همکارای قدیمی امروز واسه .... پیشم اومده بود و برام از آقای چاره ..... تعریف کرد و گفت بی وجدان ما رو ساختو رفت . گفت تقریبا چندمدت پیش ایشون پیش من اومدن و گفتن فلانی دنبال ضامن می گردم و میشه ضمانتمو بکنی. میگه منم گفتم باشه عیب نداره بالاخره ریشش سفیده و همکاره نمی خوام روش زمین بیفته و پیش کسی دیگه بره . برگه های ضمانت رو وقتی پر کرده بود ، فرداش اومده بود و گفته بود که برگه ها رو گم کردم و اگه میشه یکی دیگه .... گفت منم قبول کردمو این گذشت تا اینکه از بانک برام نامه اومد که فلانی قسطاش رو نمیده و باید از حقوق شما کم کنیم . میگه سریعا پیگیری کردم و گند کار مرتیکه در اومد که متاسفانه ایشون هر دو برگه ضمانت من رو برده و در واقع 2 تا وام باهاش گرفته و الان تقریبا 9 ماهه که داره ماهی تقریبا 100 تومان قسط میده و پیش اون همکارمون هم که میره میگه آقا ندارم میخواستی ضامن نشی !!!!!! خیلی جالبه می خواستی ضامن نشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تف به این روزگار نمک به حروم و این افراد گربه صفت . نامرد تا دیروز که عجز و لابه میکردی و این بنده خدا به خاطر ریش سفیدت ..... اما واقعا دمت گرم بی مرام. خلاصه می گفت 11 میلیون تومان دیگه از اقساطش مونده که باید من پرداخت کنم . واقعا ناراحت شدم و از اینکه توی این دنیای بی رحم و این مملکتی که بلا نسبتتون پر از گربه صفته زندگی می کنیم.....

ای بابا بی خیال.............................................شاید همین عنوان " عنوان ندارد " برای این پست بهتر باشه  نه ؟ نظر شما چیه رفقا ؟


آرزو : 2 آذر 1388 :

سلام به راحله و تمامی دوستان عزیز و همراهان وبسایت . راحله جون همونطور که خودت می دونی بالاخره زندگی یه مقداری باعث میشه آدم حداقلش دیر به دیر اینجا بیاد . البته خیلی هم دیر نیومدیم و معمولا بیشترین زمان 4 یا 5 روز بوده . به هر صورت از همه عذر خواهی می کنم.راستی ما ADSL مون هم وصل نشد چون خطوطمون فیبر نوریه و باید از طریق مخابرات اقدام کنیم.

یه چیز خیلی مهم دیگه ، اونم اینکه امید عزیزم از امروز با ابلاغی که براش زدن وارد محل کارمورد علاقه خودش شد و تقریبا بعد از 14 ماه به هدفش رسید . تیو این مدت واقعا زحمت کشید و به هرصورت به محل کار مورد علاقش تغییر کار داد. امیدوارم که همیشه در کارش پیروز باشه و من هم بتونم کمکش کنم تا همیشه اولین باشه. انشاالله .......


شنبه 23 آبان 1388

کار جدید و یاداوری خاطرات شیرین گذشته

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،عمومی ،

آرزو : 23 آبان 1388 :

امروز اولین روزیست که دارم محل کار قبلیم کار می کنم. هیچ علاقه ای به اینجا ندارم و تنها به خاطر امید و به خاطر اینکه خیالش راحت باشه. البته تنها خوبی که اینجا داره اینه که خاطرات خوبم و آشنایی با امید بود . پارسال همین موقع ها بود که تو اداره با امید اشنا شدم و واقعا روزهای خوبی تو این اداره داشتیم اما خیلی زود گذشت ، زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردیم . بگدریم امروز با ورودم به اینجا تموم خاطراتم با امید زنده شد . البته قبل از امید هم خودم یه 4 سالی اینجا مشغول به کار بودم . خدارو شکر یه خورده کارم کمتر شده . راستی دیشب هم نهار امروزمو درست کردم  لوبیا پلو . خودمونیم خونه داری هم سخته . دیروز حامد و زنش از کیش برگشته بودن ونهار خونه مامان اینا بودن  .دیگه جاتون خالی منو امید هم رفتیم پایین . حامد زحمت کشیده بود واسمون سوغاتی آورده بود .واسه امید یه جفت کفش خیلی شیک ، یه پرده حموم خوشگل و یه کمد لباس از اون تاشو ها خلاصه همش خوب و عالی بود  . ساعت های 8 شب بود که با امید رفتیم بالا وشروع کردیم جمع و جور خونه و یه خرده ریزه کاریهای خونه که امید طحمت کشید و انجام داد . الانم من محل کار هستم . امید هم محل کار خودشه .البته خدارو شکر الان زنگ زد ئ گفت بهش گفتن تا شنبه میره قسمتی که بهش علاقه منده . خب خدارو شکر حداقل اون به کارش علاقه منده .البته منم خدارو شکر میکنم که همین کار هست اگر نه توخنه از بیاری دق می کردم.


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3