شروع من با یک نامه
امید:14 خرداد 1388 :
هنوز یادم نرفته روزی که به آرزوی عزیزم نامه دادم و در واقع نامه شروع من بود.نمی دونم فکر می کنم تقریبا 15 روز قبل از روز عقدمون بود یعنی تقریبا حول و حوش 15 آذر 1387 که من برای اولین بار اومدمو از گل خودم خواستگاری کردم و این خواستگاری با یک نامه بود چون توی اون اداره ای که بودیم اصلا نمی شد حضوری با آرزویم صحبت کنم چون واقعا جو خاله زنک بدی داشت.............از اینرو اومدم همه چیزو طی نامه بهش گفتم.جالب اینه که آرزو هم اون نامه رو تا بدین لحظه نگه داشته و حتی همون روزی که نامه رو بهش دادم ،نامه رو به باباش داده بود و حاجاقا هم اونو مطالعه کرده بود.امروز تصمیم گرفتم نامه رو در وبمون تایپ کنم چون خواستم اگه خدایی نکرده گم شد حداقل توی وب داشته باشیم اونو ...... عین نامه روبه صورت کامل در زیر می نویسم :
" کاملا محرمانه "
" به نام او که همیشه هست "
باسلام وعرض ادب خدمت شما همکار محترم خانم ..... نمی دونم باید چطوری بنویسم ، ادبی ، اداری یا ع .... واینکه نمی دانم یاچه مقدمه ای . شاید اگر باشما صحبت می کردم خیلی راحت تر وقشنگ تر به بیان حرف ها وصحبت های خود می پرداختم .اما متاسفانه در این ناحیه حرف هایی برای آدم در می آورند که نگو و نپرس.البته من به این حرف ها و حواشی ذره ا ی اهمیت نمی دم ولی به هرصورت شما دختری و برای شماشاید ناشایست باشد.بازهم عذرخواهی می کنم نتونستم مستقیم صحبت کنم باهاتون، تنها دلیل اون همونطور که اشاره کردم نگاه بد دیگرانه .امیدوارم اینو قبول کنی و الا از لحاظ گفتاری راحت تر بودم.می دونی من تقریبا 23 سالمه و توی این 23 سال عمرم خیلی چیزها دیدم ، خیلی چیزها برایم چهره واقعی خودشو نمایان کرد و خلاصه اینکه هرکی به من می گه چند سالته ،میگم 23 اما ازلحاظ فکری حداقل 28 . گفتم نمی دونم با چه مقدمه ای باید شروع کرد ، اما اینو می گم که احساس می کنم به شما علاقه مندشدم و احساس دیگه ای به من می گه می تونم تمام عمرمو .......شاید نگاشتن این نامه شمارو به نوعی ناراحت کنه اما چاره ای نبود الا همین ، بازهم عذرخواهی همکار عزیزم ،توی این مدت تمام اون چیزهایی که از یک همسر ایده آل می تونستم در واقع در درونم استنباط کرده بودم ، در شما به صورت زیبایی مشاهده کردم. من خیلی فکر کردم ، شب ها تا صبح و صبح تا شب .خونواده ما ازهر لحاظ شباهت های زیادی به هم دارند ،پدر من ..... و از لحاظ مذهبی در درجه قابل قبولی قرارداره وخب تقریبا تموم شهر از لحاظ خانوادگی ما رو می شناسند.از لحاظ خانوادگی شک و تردیدی ندارم که پدران و مادران ماعین هم مذهبی و ..... هستند.خیلی گفتنی ها وجود داره و چون در قالب نامه و نوشته ودر واقع ناخواسته ، شروع کردم ، قابل بیان نیست .من تقریبا از یکشنبه تا جمعه آینده مرخصی می گیرم چون جمعه آینده کنکور کاردانی به کارشناسی رو در پیش دارم.منو دعا کن و اینکه اصلا نمی خوام فکرتو مشغول کنم و جواب جزئی تو ، شاید بگی چرا جزئی ؟ منظورم اینه که تموم فکرهای اولیه رو توی یک هفته می تونی انجام بدی و یک ندای کوچیک به من بدی تامن در صورت تمایل شما با خانواده ام که همه هویت من هستند بیام جلو.ازت خواهش می کنم در این رابطه با هیچ یک از بچه های اداره به خصوص دوستان اطراف صحبت نکن ، چون آدما چشم دیدن خوشبختی و مو فقیت های بعضی انسان هارو ندارند . منو ببخش و با آرزوی توفیق روز افزون برای شما همکار محترم .
خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس ، کمک کن آنچه تو زود می خواهی ، من دیر نخواهم و آنچه تودیر می خواهی ،من زود نخواهم ( د کتر شریعتی )
یك روز پرماجرا
امید : 8 اردیبهشت ماه 1388 :
به نام حضرت حق . امروز اتفاقات جالبی افتاد و مهمتر از اون اینكه همسایه بدمون كه ذكر شرشو گفته بودم امروز به نوع بدی ز اینجا رفت. بذارید از اینجا بگم. دیشب پدر و مادر همسایه بالاییمون كه گفتم واقعا اذیت می كنه به اینجا اومدن و اینقدر در زدنو در مقابل پسرش به همراه 3نفر معتادی كه در خونه بودن در رو باز نكردن. مادرش كلی اشك و ذاری و در نهایت پدرش گفت دیگه می خوام بكشمش.فرداش یعنی امروز نزدیك 7 نفر به همراه پدرش به اینجا اومدن و قفل ساز هم آورده بودن.یواشكی به داخل بودن و جواد كه مواد مصرف كرده بود صدای باز كردن در رو نشنیده بود. همینطوری روی تخت بود كه شروع كرده بودن 4 نفری زده بودنش. اینقدر زده بودن كه از هوش رفته بود و تموم بدنش خونی بود. همون موقع هم یه زنه از تو حموم در رفته بود كه گرفته بودنش اما وقتی گریه كرده بود ولش كرده بودن. خلاصه تموم قفل ها رو عوض كردن . خدا خیرشون بده و قول دادن دیگه این اینجا نمیان.این از همسایه بدمون كه خدارو شكر آرامش و امنیت به خونه و در واقع آپارتمون بازگشت و انشاالله دیگه اینجا نمیان و نمی بینمشون.امروز همچین در اداره من با یه یاروئه دعوا كردم چون دروغ می گفت جنسی كه داده بودم بهش رو ندادم .كاربه فحش و فحش كاری كشید و با میانجیگری جدا شدیم و الا ............ در نهایت هم متوجه شدیم كه دروغ میگه چون .....امروز من یك كیف توی محل كارمون پیدا كردم و به هر طریقی بود صاحبشو گیر آوردم و تماس گرفتم . نزدیك 100 هزار تومانی توش پول بود. یارو اومدو یه جعبه شكلات با خودش آورد و من هم بین همه بچه های محل كارمون پخش كردم. اتفاقات ریزو درشت دیگه ای هم افتاد كه نیاز به تعریف نیست به نظر خودم. امیدوارم شب خوبی رو سپری كنیم . ظاهرا خانواده یارو جواده الان اومدن دارن بالا رو تمیز می كنن شایدم دارنوسائلاشو جمعو جور می كنن.به هر ضورت خدایا خیلی بزرگی و واقعا تكی.
آرزو جون تبریك میگم فارغ التحصیلی رو
امید : 1 اردیبهشت 1388 :
اولین پست اردیبهشت ماه رو در وبمون قرار میدم. البته این كه من همش می نویسم نشان از كوتاهی آرزوی عزیزم نیست چون اون هر لحظه كه من در حال نگارش هستم در كنار من و شاهده.امروز می خوام به آرزوی گلم تبریك بگم . آره دیروز آرزوی گلم فارغ التحصیل شد و در واقع تنها درسش رو كه به معرفی به استاد خورده بود رو 16 شد و لیسانسشو گرفت.به همین مناسبت دیروز آرزو جونم به همه خونواده یعنی مادر و برادراش به اضافه همسر و بچه های داداشش در رستوران گراندیس طرقبه هشت و شش لیك داد . پدر آرزو هم به خاطر كارهاش نتونست در اون مهمونی آرزو شركت كنه و واسش جداگونه غذا خریدیم.خلاصه روز خوبی بود و اینكه فردا هم قراره بریم و فیلم عروسیمون رو كه حاضر شده بگیریم. امیدوارم عالی شده باشه .
عید نوروز 1388 مبارك باد
امید : 30 اسفند 1387 :
امروز روز عیده . عید نوروز 1388 .اولین عیدی كه من در مشهد در كنار خانواده جدید عزیزم هستم. تقریبا 3 ساعت دیگه مونده تا عید باستانیمون . یه چند روزیه كه مطلب نزدم.خلاصه ای از اتفاقات این چند روز رو می نویسم :
چهارشنبه سوری :
خب چهارشنبه سوری در كنار آرزوی عزیزم و مادر و پدرش توی خونه بودیم.صداهای عجیب به مثال تانك و ......
تموم شهر مشهد رو تكون می داد و در نوع خودش جالب بود.امیر داداش آرزو جون هم عروسی یكی از دوستاش دعوت بود.....به هر صورت ما بیرون نرفتیم و توی خونه این روز رو سپری كردیم . اما چیزی كه مشهود بود ناراحتی جزئی ای بود كه در چهره آرزو نازم نمایان بود و اونم به خاطر این بود كه شاید هر ساله مجردی و الان متاهل ؟؟؟؟ بیچاره خودش كه میگه نه اینطور نیست و شاید اشتباه من بود..........به هر صورت گلم من در كنارتم عین یك دوست قبل از مسئله زناشوئیمون.....
رنگ موی آرزو :
آرزوی عزیزم واسه عروسی فقط جلوی موهاشو رنگ كرده بود و 3 روز پیش با مامانش به همون آرایشگاه رفت و بقیه موهاشم رنگ كرد و تنها چیزی كه میشه گفت اینه كه زیبا بود و زیبا تر نیز شد.
گاو صندوق :
می خواستیم تموم سكه های جمع شده در مراسممون رو بفروشیم و اصلا وقت نداشتیم و حتی می خواستیم پولامونم بانك بذاریم اما واقعا وقت اندك بود و یك دفعه به پیشنهاد مادر آرزو جون یه گاو صندوق خریدیم و از اون بزرگاشو گرفتم تقریبا 250 كیلویی هست ( 125000 تومان ) و واقعا فكر جالب و عالی ای شد.
سوزوكی ویتارا :
2 روز پیش با پدر آرزوجون به محل كارش رفتیم و در برگشت نزدیكیای احمد آباد بود كه پشت چراغ قرمز متاسفانه حواسم نبودو به یك سوزوكی ویتارا برخورد كردم در واقع تصادف كردم اما با سرعت شاید حداكثر 10 كیلومتر در ساعت.خلاصه یارو اومد پایینو اول خواست بگه افسر بیاد چون من مدارك هیچی همرام نبود و اینكه فقط قاب زاپاس ماشینش یه شكستگی كوچیك پیدا كرده بود و در نهایت گواهینامه پدر خانومو گفت و شماره من رو .فرداش با من تماس گرفت و گفت هزینه متقریبی معادل حداقل 150000 تومان رفتم تو خرج و اینكه می گفت فعلا ازش تو ایران نیست و با نمایندگی هم تماس گرفت و سوالاتو از اون پرسیده بود.ضمنا دیروز من كارت ملیمو رفتم به اون دادم و گواهینامه پدر خانومو ازش گرفتم.قرار بر این شد 20 فروردین با من تماس بگیره ببینیم چی میشه ؟؟؟این هم از این بی حواسی ما
ضمن اینكه به برادر آرزو و مادرش هم چیزی از این بابت گفته نشد و با هماهنگی با پدر آرزو یه نمایشنامه بازی كردیم كه یكی زد و در رفته ....
هدایای عروسی :
یكی از چیزایی كه یادم رفته بود بنویسم این بود كه ما تقریبا هدایای عروسیمون یه 5000000 تومانی شد و چند النگو هم تو اونا بود و اینكه یك تور دبی هم مادر و پدرآرزو جون زحمت كشیدن كه از 13 الی 16 فروردین عازم هستیم .
امیدوارم سال بسیار قشنگی برای تموم ایرانیهای عزیز رقم بخوره و همه توی این سال به آرزوهاشون برسن ( آرزوهای سالمشون ) 


مراسم عروســــی
امید:25 اسفند 1387 :
بالاخره روز 20 اسفند سه شنبه ای به یادماندنی و در واقع روز عروسی فرا رسید و من و آرزوی عزیزم پس از کلی انتظار شاهد مراسم با شکوهمون بودیم .ریز کارهایی که در روز عروسی انجام دادیم رو خلاصه وار می نویسم : صبح ساعت 15 دقیقه به 7 بیدار شدمو دوشی گرفتم و ریشمو 2 تیغه کردم وچون روز قبلش رفته بودم آرایشگاه و گفته بود فردا برو حموم و اول ریش بعدشم پیشونیتو با روشور تمیز کن . خلاصه بعد از حموم سریعا به بانک رفتمو یه 1500000 تومانی از عابر بانکم دریافت کردم و به خونه برگشتم.آرزو رو بیدار گردم و نزدیک 200000 تومان از پول رو به مامان آرزو دادم تا زحمت دادن اون رو به عموی آرزو جهت خرید میوه بکـــــشه. تقریبا ساعت 30/8 صبح بود . آرزو پراید رو برداشت و منم پرشیا رو آوردم و ماشینو گداشتیم گلفروشی ..... که تا ساعت 1 ظهر به ماتحویل بده .البته ما دیروز هزینه گل ماشین و دست گل رو ( 200000 تومان ) داده بودیم . بعد از اون هم با آرزو به سمت آرایشگاه زنانه رفتیمو اونو گداشتم اونجا که ظهر با ماشین گلزده بیام دنبالــــش
. سریعا بگشتم خونه و قرار بر این شد امیر داداش آرزو آینه شمع دون و یه بخش از سفره عقد رو که خودمون ( مادر و خواهرام ) تهیه کرده بودیم رو به هتل ببره. من هم ساعت 10 رفتم آرایشگاه و تا تقریبا 30/11 اونجا بودمو بعدشم سریعا با آقا کوروش شوهر خاله با مرام و معرفت آرزو به خونه اومدیم تا لباسمم بپوشمو راهی تحویل ماشین عروسمون بشم. نماز ظهرم رو توی خونه عمه آرزو که طبقه پایین آرزوینا می شینن خوندمو لباس و کراوات و بعدش هم به سمت ماشین عروس... ساعت 1 ظهر بود که ماشین عروسو گرفتمو فیلمبردارها هم با ماشین خودشون از اونجا با من راه افتادن ... چند دوری رو با فیلمبردار ها زدیمو فیلمبرداریو بعدشم با اونهابه سمت آرایشگاه تا آرزو رو با خودمون به سمت هتل ببریم.به آرایشگاه رسیدیم و بعد از 30 دقیقه آرزو خوشگلم از آرایشگاه اومد بیرونو سوارش کردم و با گروه فیلمبردارها به سمت هتل ...
البته اول به آتــــلیه رفتیم و یه 1 ساعتی اونجا بودیمو کلی عکس و فیلم ..... و بعدشم به هتل رفتیم.به اطاق عقد رفتیمو کلی عکس و فیلم ... همه اومدن خواهرام ، مامانا ، بابای آرزو ، تموم فامیلاشون همه اومدنو عکس و فیلم و بعدشم هدایای همه که من به شخصه ممنون همه هستم.
بعدشم چندین با اومدم تو خانوما و کلی رقص که نگو نپرس و کلی شاباش که به ما دادن... تا شب پیش رفتیم موقع غذا شد که سلف سرویس بود و چندین جور غذا و سالاد و دسر و...
در ضمن قبل از شام توی قسمت خانوما کلیپی که با آرزو رفته بودیم و اونو ازمون فیلمبرداری کرده بودن رو روی پروژکتور پخش کردن و واقعا همه لذت بردن...و دست بچه های فیلمبردارمون درد نکنه ....
شب هم که من و آرزو توی هتل موندیم ....و البته خسته و داغـــــــــــــــــــــــــون......صبحش هم احسان شوهر خواهرم تقریبا 10 بود که اومد ماشینو برد. تموم گلهاشو در آوردم قبلش البته.ساعت 3 ظهر بود که بعد از خوردن نهار با آژانس به خونه برگشتیم.....
کلیپ اســـــپرت - یک روز پـــر هیجان
امید : 12 اسفند 1387 :
روزی که برای عقد قرارداد فیلمبرداری برای مراسممون رفتیم ، یکی از آیتم های فیلمبرداری گروهی که انتخاب کرده بودیم ، کلیپ اسپرت بود . نمی دونستیم چیه و از اونجا سوال کردیم که ما رو راهنمایی کنه......
خلاصه گفت که کلیپ اسپرت یعنی اینکه شما 250000 تومان می دیدو ما قبل از مراسمتون یک روز شما رو می بریم بیرون ... پیست اسب سواری .... باغ.... کارتیــــنگ ..... بیلیارد....... و......
دیروز این روز به یاد ماندنی برای من و آرزو ایجاد شد و ما روزی پر شور و هیجان رو پشت سر گذاشتیم....از اول بگم که صبح ساعت 15/9 از خونه زدیم بیرون به سمت آتلیــــــه . اونجا رفتیم و و قرار بر این شد یک گروه 4 نفره متشکل از یک آقا و سه خانم که یکیشون همسر اون آقاهه بود کار ساخت کلیپ من و آرزو رو بر عهده بگیرن.
اول به باغی که ابتدای مسیر مشهد به شاندیز بود رفتیم ...... آقاهه بیرون موند و من و آرزو به همراه 3 خانم داخل باغ تنها بودیم البته بهتره بگم یک خونه باغ بود واقعا شیک و باحال ....استخر .... زمین بدمینتون ..... آلاچیق... منقل سنگی..... تاب و.................
کلی ازمون اونجا فیلم گرفتن ... به حالتهای مختلف .... در حال بازی بدمینتون ( جال اینه توپ نداشتیم و یه کاغذو مچاله کردیم
) . بعد از اون والیبال و بعدش فوتبال که من دروازه بودم و ارزو 5 تا واسم شوت کرد .. خدایی 2 تا گل بهم زد . الهی فدای همسر گلزنم بشم..... بعدشم تو باغ و گلها کلی عکس گرفتیم و یک تیکه از کلیپ هم آرزو جون اونجا بازی کرد که تعریف اون باعث بلندی این مقاله میشه.... تاب بازی کردیمو هزاران صحنه رمانتیک دیــــــــگه.......
تقریبا ساعت 1 ظهر بود که وهماهنگ کردیم واسه غذا یه جایی بریم . ... مای بیچاره نمی دونستیم هزینه غذا بر عهده ماست... رفتیم رستوران گران دیس طرقبه .... یه راننده هم گروه فیلمبرداری با خودشون آورده بودن... در نهایت هزینه همشونو ما حساب کردیم. ( 52000 تومان
)
بعد از اون به محموعه اسب سواری ارشاد واقع در ابتدای طرقبه رفتیم و با هماهنگی قبلی ..وارد شدیم 2 تا اسب واسمون آورد ( سفید و قهوه ای ) .... سوار شدیمو کلی عکس وفیـــلم. من والین باری بود سوار اسب می شدم واقعا می ترسیدم
. آبـــروم جلوی آرزو رفت اما باور کنید اسب ها خیلی بزرگ بودن.... بعد از اسب سواری یه مجوعه کارتینگ رفتیم .... واقعا برامون جذاب بود و لــــــــــــذت بخش ... دو تا ماشین به ما دادن و کلاه ایمنی که در سر داشتیم با هم دیگه حرکت می کردیم . تقریبا 6 دوری رو باهم زدیم و گروه فیلمبرداری مشغول گرفتن عکس وفیلم.................واقعا خوش گذشت و من شراط عضویتو از مسئول اونجا پرسیدم و قرار براین شد درآینده نه چندان دور با آرزو شروع بع این فعالیت جذاب کنیم ( چون واقعا دوتامون عشق سرعتِِِم
)
بعد از اون هم باز به طرقبه رفتیم و اینبار بیلیارد... توی حالت های مختلف عکسها و فیلم های متفاوت..... بعدشم در کافه همون بیلیاردیه واسمون قعوه و شکلات گرفتن و واسه خودشون هم سفارش دادن... منتظر بودن ما حسابشون کنیم ، ما هم پر رو تر از خودشون به بهانه عکس گرفتن محلو ترک کردیم و هزینش به پاچشون رفت
... از اونجا با همانگی که از قبل انجام دادیم و تمیزی اطاق و با توجه به تغییر دکور اخیر اطاقمون با گروه فیلمبرداری به خونه رفتیم و از اونجا هم فیلمبرداری و به تهیه کلیپ پرداختیم......
در نهایت به آتلیه رفتیم و قرار براین شده من رپ بخونم
همون رپ مهدی اسدی... یالا یالا... آخه قراره اون آهنگو روی کلیپمون میکس کنن.... 100 بار توی حالت های مختلف از دو تامون فیلمبرداری کردن. اون قسمتی که می گه : ببینندگان عزیز خبر امشب رو با موزیک جنجالی مهدی اسدی آغاز می کنیم ، رو 20 بار فیلمبرداری کردن
چون من باید اون قسمتو می گفتم...... خلاصه واقعا خوش گذست به دوتاییمون و هومنطور که گفتم یک روز رویایی وشیرین رو پشت سر گذاشتیم . رویایی به این دلیل که آرزو رو در کنار خودم خوشحال و شاد می دیدم.... ضمن اینکه دیشب همه فامیلهای مادری آرزو جون اومده بودن منزل پدر آرزو و به میمنت خرید سی دی رقص مجلسمون
همه شروع به رقسیدن کردن وما هم وسط فرستادنو شروع به رقـــص و همه کلی خنــده به من و ......
خدایـــا مرسی و خوش گذشت . امروز هم کارتهای عروس مجلسمونو به بچه های همکارمون پخش کردیم و بعضی ها اصلا انتظار دعوت هم نداشتن اما جواب بدی با خوبی... این یه اصله وقانون زنـــدگی
تقدیم ب همسر پر احساسم ....
ضمنا دیشب تصمیماتی درخصوص تغییر روال یکسری از روحیات و اخلاقیات بدم گرفتم و چون به خودم ایمان داررم در تغییر اونها هم شکـــــی ندارم.
