چهارشنبه 30 تیر 1389

هدیه زایمانم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

آرزو :30تیر 1389 :

2 روز پیش بود که امید واسم یه گوشی نوکیا e72 خرید که فوق العاده قشنگه و واقعا خوشم اومد که مسی رنگ هم هست که من عاشق این رنگم و گفت هدیه زایمان که پیشاپیش به من داد.ازش ممنونم و اصلا ازش توقع نداشتم چون از قبل بهش گفته بودم چیزی واسم نگیره.

در هر صورت ممنونم عزیزم امیدوارم بتونم جبران کنم


پنجشنبه 24 تیر 1389

تولدت مبارک امید جان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،ایام خاص ،

آرزو : 24 تیر 1389 :

امید جانم روز 24 تیر روز تولدت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال آینده در کنار فرزند یکسالمون تولدت رو دور هم جشن بگیریم و منتظر شیم تا تقریبا 10 روز دیگش تولد یونس رو جشن بگیریم. امشب واسه امید عزیزم یک تیشرت بسیار خوشگل خریدم و تولدش رو اینطوری تبریک گفتم . ضمنا مامان و بابا هم یک ربع سکه به امید هدیه کردن . امید هم محبت مادر و پدرم رو بی چواب نگذاشت و ما رو به همراه دایی علی به پیتزا ....  برد و همه رو پیتزا و .... میهمان کرد . مورد جالب اینکه زمانی که صاحب رستوران به درخواست بابا می خواست ازمون عکس بگیره امید بهش گفت تولد منه و عکس منو بزرگتر بگیر که معلوم باشه و اونا فهمیدن این مورد رو و اسه امید سریعا یه شیشه ادکلن جیبی واسش تهیه دیدن و بهش هدیه دادن . ازشون ممنونیم . خلاصه اینکه امید جان تولدت مبارک و دوستت دارم ............


دوشنبه 17 خرداد 1389

هدیه روز زن یا .............

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

امید : ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ :

درسته گدشته اما روز زن رو به همسر عزیزم تبریک میگم . روز زن علی الرغم اینکه از لحاظ مالی دستو بالم تنگ بود اما تصمیم گرفتم واسه آرزو یه روسری خشگل بخرم . من با مرخصی از اداره این کارو کردم . اما در راه اداره آرزو بودم که یوهو چشمم به یه هدیه منحصر به فرد خوزدم . حاضرم قسم بخورم به ذهن یکیتون نمیاد و نخواهد اومد . آره واسش یه بزغاله ۸ روزه خریدم . باور کنید بعدش پشیمون شدم از خریدش. آخه  اون فقط ۸ روزش بود ......خلاصه به دنبلا آرزو رفتم و با اینکه بزغاله رو پام بود ارزو با ترس هدیه رو پذیرفت و ما اونو به خونه بردیم و تصمیم گرفتیم روسری رو به مادر آرزو بدیم . ( راستی واسه مامانم هم یه قواره پارچه مشکی چادری پست کردم ) خلاصه بزغاله رو به خونه آوردیم . حالش اصلا خوب نبود و همه شکه شدن از هدیه من ..... بزغاله همش می خواست بخوابه و حالش خوب نبود و به قولی در حال موت .... سریعا با تماس با دامپزشکی سریعا بزغاله رو به دامپزشکی بردیم . ۱۰۰۰۰ تومان خرج واکسن و ... اون کردیم . بعدش بازهم بی حال بود . بعدش واسه تعویض لباسهای مادرخانوم به یه فروشگاه رفتیم و من تو ماشین تنها بودم . حقیقتا یه لحظه بزغاله رو دیدم که پر بدنش کک قرمز بود . گفتم خاک تو سرم که اونهمه گرفتمش تو بغلم........ آره خلاصه پیش خودم گفتم بی خیال الان بمیره همه تو خونه مخصوصا آرزو ناراحت میشن . سریع رفتیمو بزغاله رو دادم به یه کارگر سر گذر و بعد اومدم دنبالشون ... گفتن چی شده و من هم حقیقتو گفتم . خلاصه بزغاله جریانش به اینجا ختم شد . خلاصه اینم از هدیه روز زن آرزو ....... بزغاله بی بزغاله


آرزو : ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ :

خیلی وقته پست ندادم وکلی دلم واسه وب تنگ شده البته فرصت نشده که بنویسم.از عیدی که امید گلم به من داد شروع میکنیم

عیدی امید گلم به من:

۲۹ اسفند ۱۳۸۸ بود که منو امید یه خرده از شبش که با هم بحث کرده بودیم با هم تقریبا قهر بودیم که ساعت ۱۰ صبح بود امید گفت من میرم بیرون و تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم منم خوابیدم تا امید بیاد.ساعتای ۱۱:۳۰ بود که امید رسید خونه و منم از خواب بیدار شدم دیدم باه یه سبزه و ماهی و یه کادو اومد خونه کلی خوشحال شدم و از  اون خوشحالتر عیدی امید بود که یه ست ادکلن و کرم بدن ورساچی واسم خریده بود و یه عروسک کوچولو پسر که خیلی ناز بود خلاصه کلی ازش تشکر کردم که یه دفعه امید گفت بیا تاریخ بلیط رو عوض کنیم و به جای ۴ فروردین ۱ فروردین بریم منم که هنوز یه خرده از امید ناراحت بودم گفتم نه من نمیام اونم زنگ زد به آٰژانس هواپیمایی و فوری رفت و واسه همون شب فقط واسه خودش بلیط گرفت.خیلی ازش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.طرفهای بعدازظهر بود که منم تصمیم گرفتم برم آخه هرچی فکر کردم دیدم با این شرایط نمیشه تنها رفت.دیگه رفتیم واسه بابا امید یه ادکلن کنزو خریدیم واسه مامانشم یه ظرف شیرینی نقره ای قشنگ بعدشم اومیدم وسایلو جمع کردیمو هفت سین رو چیدیمو خونه رو جمع و جور کردیم وبعد از سال تحویل اومدیم طبقه پایین پیش مامان و بابا و شام قرمه سبزی خوردیم البته حامد و نیکو هم پایین بودن.بعد هم مامان و بابا منو امید رو رسوندن فرودگاه و نفری ۵۰ هزار تومان هم به منو امید عیدی دادن.......

سفرنوروزی ما به کرمانشاه:

ساعتای ۴ صبح بود که رسیدیم کرمانشاه که مامان و بابا امید فرودگاه منتظر ما بودن دیگه تا رسیدیمو حرف زدیمو نماز خوندیم نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدیم.یه ۱۰ روزی اونجا بودیم که واقعا خوش گذشت و مامان و بابا امید سنگ تموم گداشتن واسمون خیلی زحمت کشیدن.۵۰ تومان هم به من عیدی دادن البته کلی عیدی جمع کردم مثل بچه ها.....پدر شوهرمم خیلی هوامو داشت البته همشون ولی پدر شوهرم بیشتر.روز اخر بود که تصمیم گرفتیم بریم سونوگرافی و جنسیت بچه رو ببینیم.خلاصه صبح رفتیم دکتر تو دفترچه نوشت و ساعت ۴ بعدازظهر وقته سونوگرافی داشتم.از پیش دکتر رفتیم دنبال احسان و امیر و نهار مهمون ما رفتیم طاق بستان جاتون خالی هممون نهار دنده کباب خوردیم و یه دست هم واسه پدر شوهرم گرفتیم و بردیم خونه.مهمون امید بودیم که شد ۷۰۰۰۰ تومان به هرحال ممنونم ازش ساعتای ۳:۳۵ بود که راهی سونوگرافی شدیم منو امیدو مادرشوهرم........

سخنی با یونس گلم:

ساعتای ۴:۱۰ بعدازظهر بود که نوبت من شد و رفتم داخل البته همیشه واسه سونو استرس دارم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟رو تخت دراز کشیدیم و دکتر گفت تاریخ حاملگی ۲۲ هفته و خلاصه از سلامتیت گفت و اینکه ضربان منظمی داری کلی ذوق کردم وبعدشم گفت به قول ما کرمانشاهی ها بچت کره است یعنی پسر و اونجا بود که بابت تو از خدا تشکر کردم چون منم از خدا و اردیبهشت ۸۸ که رفته بودم مکه یه یونس خواسته بودم که خدا داد.خلاصه اومدم بیرون و به باباتو مامان بزرگت گفتم کلی خوشحال شدن و از همه خوشحالتر بابا بزرگت و گفت به هیچ کس نگید.بابات فوری به مشهد زنگ زدو به مامان و بابا گفت اینا هم اینجا کلی ذوق کردن و اینا هم گفتن به هیج کس نگید.بعدشم بابات شیرینی گرفت و مامان بزرگتم یه بچه عروسک پسر ناز و رفتیم خونه و همه خوشحال از سالم بودنت ویونس بودنت که خودم اسمتو انتخاب کرده بودم.شب هم ساعت ۱۰:۱۵ پرواز داشتیم به سمت مشهد که کلی گیر دادن واسه اینکه باردارم و اجازه ندارم اخرشم با مسولیت خود بابات سوار شدم و ساعتای ۱۲:۱۵ شب رسیدیم که مامانو امیرو محمدمبین فرودگاه منتظرمون بودن البته مبین واسه اسباب بازی همیشه میاد فرودگاه........فردا هم ۱۳ فروردین و من میرم تو ۶ ماه و الان هم ساعت ۲ شب که امید و منو مامان بابا نشستیم امیر هم واسه ۱۳ بدر با دوستاش رفته نیشابور.ما هم فردا هیچ جا نمیریم و خاله مرضی و عزیز اینا اینجا یعنی خونه مامان هستن.ما هم که طبق معمول اینجاییم.....


جمعه 28 اسفند 1388

عیدی آرزو به من

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

امید : 28 اسفند 1388 :

۲ روز پیش آرزوی عزیزم محبت کرد و برای من عیدیمو خرید . من شرمندش شده بودم . واسه یه ادکلن سه تیکه لیدی ایتالیایی به همراه یه لباس میشه گفت اسپرت خونگی واسه من خریده بود ..... من راضی نبودم . باور کنید به ذهنم نمی رسه واسش چی بخرم .اما باید فکر کنم ..... فردا هم وقت دارممممممممممممم.


شنبه 24 بهمن 1388

ولنتاین مبارک آقا امید

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،هدیه هامون بهم ،

آرزو :24 بهمن 1388 :

‍‍‍‍ولنتاین رو به تمامی دوستان گلم که مارو خیلی وقته همراهی میکنن تبریک میگم و همچنین به امید وازش بابت ادکلن ممنونم.این دومین ولنتاین که کنار امیدم و از خدا میخوام کمکون کنه که برخوردامون همیشه مثل اولین ولنتاین زندگیمون باشه.......

راستی وفات حضرت رسول (ص) و امام حسن مجتبی (ع) رو هم به تموم شیعیان و تموم عاشقاشون تسلیت میگم.


تعداد کل صفحات: 3 1 2 3