پنجشنبه 3 دی 1388

سیستم نظر دهی دوستان تغییر کرد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با شما ،

امید : 3 دیماه 1388 :

تقریبا 4 روز دیگه سالگرد عقد محضری ماست و خب ما رو میگی واقعا خوشحال از این موضوع و به یاد لحظات شیرین گذشته مان .....خدمتتون عرض کنم متاسفانه بازهم برای چندمین بار نظرات یک انسان حیوون درون رو دیدم توی قسمت نظرات که واقعا تاسف خوردم برای .... بی خیال اما از این به بعد ما نظرات رو پس از تایید در سایت به نمایش در میاریم و از این بابت از همه عذر می خوایم چون در بدو ورود شما عزیزان نظرات آخرین پست صفر خواهد بود تا زمانی که نظرات رو تایید کنیم . بازهم ابراز تاسف برای وجود چنین افرادی....


جمعه 27 آذر 1388

با شما عزیزان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با شما ،

امید : 27 آذرماه 1388 :

من همچنان در فرودگاه مهرآباد هستم و اینقدر آهنگ دانلود کردم خسته شدم .ساعت تقریبا 4:20 بامداد جمعه هستش و الان نظرات دوستان رو خوندم . مثل همیشه بعضی ها شخصیت خونوادگیشون رو برای ما و سایر دوستان نمایان کرده بودن که جایی برای گفتن چیزی باقی نمونده . در جواب سمیه خانم هم باید بگم لوگو برای وبلاگت می تونی توی سایتهایی نظیر بنر ساز سفارش بدی که این سایت از این بابت 1000 تومان میگیره . راستی سحر خانم من در مسافرت هستم و لب تاب هم پیش منه به محض اینکه به مشهد برگشتم میگم آرزو با شمارتون تماس بگیره .. پیروز باشید


سه شنبه 24 آذر 1388

در مورد نظرات

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با شما ،

آرزو :24 آذر 1388 :

ممنون از نظرات دوستان و همراهیشون با ما اما یه نفر هست که همیشه هم نظر میده اما خیلی چرت یعنی نظرات بی خود و مسخره.نه اسم داره نه وبلاگی داره هیچی نداره فقط چرند هم مینویسه یکی نیست به این بنده خدا بگه اولا ما احتیاجی به نظرات تو نداریم و تو هم مجبور نیستی وب سایت مارو بخونی.منو امید همیشه نظرات رو با هم میخونیم و تائید میکنیم اما گاهی وقتا تا میبینیم این بنده خداست بدون اینکه بخونیم تائید میکنیم حذف هم نمیکنیم میگیم بذار دلش خوش باشه.چون اینقدر نظر داریم تا به شما برسه............

باز هم تشکر میکنم از تمام دوستانی که وب مارو کامل میخونن و نظرات جالب و دوست داشتنی میذارن و انگیزه مارو هم واسه ادامه دادن این کار بیشتر میکنن


جمعه 20 آذر 1388

اولین پست شبانه ما

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با شما ،

امید: 20 آذر 1388 :

تقریبا ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز جمعه هستش و من و آرزو تا الان در حال مشاهده تلویزیون بودیم .البته ناگفته نمونه همین الان باهم صلح کردیم چون سرشب دوباره سر حامد برادر خانومم با آرزو بحثمون شد وباید بگم از ابتدای ازدواج تا الان من فکر می کنم فقط سر حامد باهم بحث کردیم و خدا رو شکر باهم مشکلی نداشتیم  .بی خیال بابا . من باید کوتاه میومدم چون آرزو بار.... این پست در واقع اولین پست شبانه ماست و خب دیگه کم کم می خوایم بریم بخوابیم. راستی در جواب اشکان جون هم باید بگم هر انتقاد و صحبتی داشتی می تونی به صراحت در نظرات بیان کنی عزیز جون . جمعه خوبی رو برای همه مخصوصا آرزو و خودم آرزو می کنم.


پنجشنبه 19 آذر 1388

لحظاتی با اشکان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با شما ،عمومی ،

امید : 19 آذر 1388 :

توی نظرات اشکان عزیز چیزی رو مطرح کرده بود که من هم حرف ایشون و هم جوابشون رو در سایت قرار میدم :

سلام به آقا امید و همسر گرامیشون آرزو خانم امیدوارم الان هر جا كه هستید حالتون خوبه خوب باشه. اول از همه این عید رو به شما و خانوادتون تبریك میگم.امیدوارم روز قشنگی  رو سپری كنید. راستی ممنونم از اینكه درخواست منو قبول كردید.امیدوارم بتونم براتون برادر خوبی باشم.راستش توی سایتتون یه سر كوچیك زدم و بدون اجازه ی شما یه خورده از مطالبتون رو خوندم.خیلی برام جالب بود كه یه زوج یه همچین مطالبی رو در مورد خودشون،نظراتشون،دعواهاشون!،زندگیشون و خیلی از چیزهای دیگه رو توی سایت بزارن.هم میشه گفت جالبه و هم نه.به نظر من بهتر بود خیلی از مطالب رو نمیزاشتین.مثلآ همین آخرین پستی كه گذاشتین و توش یه خورده از هم گله كرده بودین.ببینید همانطور كه میدونید دنیای اینترنت یك دنیای مجازیه كه شما نباید هیچ وقت زندگی واقعیتون رو درگیر این قضیه كنید.بالاخره زندگی زناشویی شما به خودتون مربوطه و بس.هیچ كس حق اظهار نظر در این مورد رو نداره.برای همین سعی كنید خودتون توی خونه با این قضیه كنار بیاین تا اینجا.
امیدوارم از حرفام دلخور نشین.به هر حال به عنوان یه برادر كوچكتر نظرم رو گفتم كه حالا ممكنه درست گفته باشم یا نه.اما چیزی كه واقعآ ازش همیشه لذت می بردم و می برم،دیدن زندگی شیرین و لذت بخش زوج هایی مثل شماست.واقعآ قدر همو بدونید.میدونم كه زندگی رو با عشق بی نهایت شروع كردین.پس با همین عشق ادامه بدین.این علاقه ی شما بهم نه تنها با مرور زمان نباید كنه تر بشه بلكه روز به روز باید زیباتر و تازه تر بشه.به هر حال خوشحال میشم باهاتون بیشتر آشنا بشم.روزهای قشنگی رو براتون در كنار هم آرزو میكنم
 
 

سلام به اشکان عزیز . ممنون که وب ما رو خوندی و هیچ نیازی به عذر خواهی نیست چون ما وب رو به نوعی جهت تشویق تموم زوج های جوون جهت راه اندازی چنین وبهایی جهت استحکام و تنوع در زندگی قرار دادیم . نظرتو خوندم عزیز هم در کلوب و هم در نظرات . ببخشید دیر جواب دادم . می دونی عزیز ما روز اول هدفمون از راه اندازی سایت این بوده که تموم لحظات شیرین و تلخ و خوشی ها و نا خوشیها و لحظه ها و حتی دعواهامون رو در اون ثبت کنیم . بنابراین اگه گله هایی در سایت مشاهده کردید همه صرف تعهد روز اول بوده و اگر آرزو چیزی نوشته از روی ناراحتی از من بوده و در مقابل من هم جواب ایشون رو یا بهتره بگم توجیهات واقعیمو در قالب همین سایت آوردم و درواقع این به نوعی میتونه آموزشی برای دوستان و افرادی باشه که سایتو مطالعه می کنن و در واقع چنین شرایطی ممکنه برای اونها هم پیش بیاد و از اینرو از قبل در مقابل جریانات و دعواهای مشابه پیشگیری کنن . امیدوارم بتونیم تا آخرین لحظه عمرمون وبلاگ رو داشته باشیم و مطمئنا اینگونه خواهد بود. اشکان جان ازت ممنونم و خوشحال میشم مثل همیشه در کنار ما باشی و مارو همراهی کنی. ممنونم......


دوشنبه 16 آذر 1388

جواب " ف " رفیق منتقد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،با شما ،

امید : 16 آذر ماه 1388 :

بازم دوست عزیزم  با نام مستعار " ف " برامون الان نظر گذاشتن و خب عین نظرشون رو در سایت قرار میدم و بعد در موردش صحبت می کنم :

عزیزم اولین بار نیست وبلاگتو میخونم كل ارشیوتو خوندم ؛ اولین تنش هم در زندگی شما نبوده.حیف تو آرزو امید لیاقتت رو نداره... كجاست اون قسمهایی كه خورد اونم در سرزمین حج؟ چقدر بهش پایبند بود؟

ببین دوست من خدمتت نازنینت عرض کنم توی هر زندگی ای باید بحث و ناراحتی های باشه و این طبیعیه چون طبیعتا اختلاف نظراتی وجود داره . ضمن اینکه اینم بگم اگر توی زندگی ای ناراحتی و دعواهای سرسری و کو چولویی وجود نداشته باشه ، مطمئن باش لحظه های شیرین به چشم نخواهند آومد. در ضمن شما باید اینو بدونی که همین واسه عشق و علاقه ما کافیه که این وبسایت رو از ابتدای شب خواستگاری راه اندازی کردیم و تا همین لحظه هم عاشقانه باهم در کنار هم پیش رفته ایم.

بگذریم ، امشب با دایی آرزو جون رفتیم و  یه بار دیگه اقدام به خرید کردم ولی اینبار با این تفاوت که واسه بچمم هم خرید کردم ، گوشت ، ماست ، دوغ ، آناناس ، بساط آش ، بلوط و .............


تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...