دوشنبه 13 مهر 1388

دریافت گواهینامه بین المللی

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 13 مهرماه 1388 :

پریروز رفتم و گواهینامه بین المللیمو طی 20 دقیقه گرفتم و البته 30000 تومان بابتش برای یکسال پرداخت کردم . هدف اینه واسه تور تایلند انشاا.... ماشین کرایه کنیم . کاشکی واسه دبی هم اینکار رو می کرد م . بی خیال انشاا.. سری بعدی .راستی فعلا برنامه بر اینه که با هواپیما برین تهران و برگشتمون هم از تهران باشه. دیروز 200000 تومان دیگه از بابت تور پرداخت کردیم.


شنبه 11 مهر 1388

برنامه سفر ماه عسل هم امروز ردیف شد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 11 مهرماه 1388 :

بالاخره کشوری که واسه ماه عسل دنبالش بودیم رو پیدا کردیم و اون کشور جایی نیست به جز کشور معابد یعنی تایلــــــــــــــند . امروز بالاخره پیگیری کردم و قراره 2 آبان ماه به مقصد تایلند بریم . وخدا رو شکر یه انگیزه ای ایجاد شده در هردومون . تور خوبیه و امیدوارم بتونیم استفاده کاملو ازش داشته باشیم . راستی تور 7روز 8 شبه که 2 روز اون بانکوک و 5 روز پاتایا هستش.

 

تایلند ماه عسل

 

خوشحال میشم از بچه هایی که به تایلند رفتن ، مقداری از سفرنامه خودشون رو در قسمت نظرات به مابدن .


پنجشنبه 8 مرداد 1388

سفر 5 روزه نیشابور

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 8 مرداد 1388 :

یه سلامی بعد از تقریبا یک هفته به همه دوستان می کنم و عرض پوزش بابت عدم حضور . شنبه که از کرمونشاه برگشتیم من باید واسه مسابقات فوتبال به شهر ادب پرور نیشابور رفتم و مسابقات فوتبال ...... قرار بود در اونجا انجام شه.فکر می کنم یه 5 بازی کردیم آره درسته و در نهایت در فینال با اختلاف یک گل باختیم و دوم شدیم. در واقع من از روز 3 تا 8 مرداد مسابقات بودم . تموم مکانهای زیبای شهر نیشابور از جمله خیام ، عطار ، کمال الملک و مخصوصا دهکده چوبی رو هم رفتیم . عجب جای زیباییه این دهکده چوبی ،تنها مسجد چوبی دنیا در این مکان هستش. تموم دهکده از خونه ها وسویتهای چوبیه.البته این دهکده شخصیه و ورودی 400 تومانی داره . روزی که ما اونجا رفتیم  بارون شدید میومد و بوی چوب اونجا رو فوق العاده کرده بود. خلاصه اینکه تموم چیزاشون خوب بود از محل اسکان بگیر تا غذاها و .... خب خدا روشکر عالی بود . یه کتاب گردشگری اونجا روهم بهمون دادن که فوق العاده زیباست و تموم دیدنی های اونجا رو نشون داده. انشاالله به زودی ماشین می گیرم و با عزیز دلم آرزو به اونجا میریم و مناطق زیباشو میریم.


دوشنبه 5 مرداد 1388

سفرتابستانی کرمانشاه 28 تیر - 3 مرداد 1388 -قسمت دوم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 5 مرداد 1388 :

سفر تابستانی کرمانشاه از تاریخ 28 تیر لغایت 3 مرداد 1388 - قسمت دوم:

روز پنجم : 5 شنبه 31 تیر 1388 :

امروز تقریبا ساعت 12 ظهر بود که بامامانینا و احسان و امیر گفتیم بریم یه دوری بزنیم. بابا با خودش گوشت گوسفند و مرغ کبابی آورده بود و ما رو به ورمنجه یه روستایی اطراف کرمانشاه برد . عجب کوههایی اونجا بود . معماری خدا روی اون کوهها بی نظیر بود.وقتی اونجا رفتیم بابا کباب ها رو روبراه کرد و ماهم کم کم خودمون رو آماده خوردن می کردیم.یه دستشویی اونجا بود که آرزو وقتی رفته بود دستاشو اونجا بشوره از توی سوراخ لوله دستشویی یه رتیل افتاده بود کنار دستش . بیچاره دور از جونش داشت سکته می کرد.خداروشکر به خیر گذشت . خلاصه شبش هم رفتیم خونه دایی جوادم . بنده های خدا خیلی زحمت کشیده بودن .

روز ششم : جمعه 1 مرداد 1388 :

امروز هم از صبح خونه بودیم و بعداز ظهر ماشین رو از آقا گرفتیمو گفتیم بریم یه دوری بزنیم . اول رفتیم خونه کامران از همکارای قدیمم . بنده خدا اونم خیلی زحمت کشید بود . خانومش هم بود و واقعاد خوش گذشت . ازمون عذرخواهی کردن که نتونستن برای مراسممون بیان اما بنده های خدا کادوشونو به ما دادن.بعدش هم وقتی به طرف خونه خودمون راه افتادیم دیدیم اگزوز ماشین آقا کم کم داره صدا می کنه. رفتیم خونه و بعدش که به سمت خونه خالمون راه افتادیم شانس آوردیم باباینا با ماشین خودشون پشتمون بودن آخه یه دفعگی اگزوز ماشین آقا افتاد.خلاصه بابا اومدو اگزوز رو بست و به سمت خونه خاله اینا رفتیم . خاله از اینکه دیر اومدیم ناراحت شده بود اما به هر صورت یه 2 ساعتی اونجا بودیم . شب خیلی حالم بد بود چون فهمیدم دختر خالم سارا وقتی با آرزویم صحبت می کرده داشته در مورد من بد می گفته.یعنی ...... متاسفم برای خودم برای احترام هایی که سر اینا میذاشتم. بی خیال .... راستی امروز یه هواپیما توی فرودگاه مشهد سقوط کرده و 46 کشته و زخمی . مادر آرزو هم زنگ زد و بیچاره اعصابش خرد بود و هی می گفت با یه چیزی دیگه بیاین . خلاصه توکل برخدا .....

روز هفتم : شنبه 2 مرداد 1388 :

امروزصبح خونه بودیم و بعدازظهر هم رفتیم باغلواهای کرمونشاهی رو خریدیم.ظهرش هم بابایینا یه سرویس چینی 102 تیکه بهمون دادن که تقریبا 30 کیلویی بودجعبش و مامان گفت حتما باید فردا با هواپیما ببریدش مشهد !!!! زینب خواهرم با بچه هاش عصری اونجا بودن و امده بودن خداحافظی ودر نهایت آقا (بابا بزرگ ) هم غروب اومدو قرار شد به دلیل ازدیاد وسائل ایشون هم با ما بیاد . خلاصه شب هم باب بابا و آقا و مامان رفتیم فرودگاه و از همه خداحافظی کردیمو بار رو تحویل دادیم. بارمون 80 کیلو بود تقریبا و خدارو شکر پول بابت اضافه بار نگرفتن.تقریبا ساعت 11 از فرودگاه شهید اشرفی اصفهانی هواپیما بلند شد و تقریبا 1:45 دقیقه طول کشید و خدا رو شکر هواپیما به نحو عالی برروی فرودگاه هاشمی نژاد نشست .باتوجه به اینکه دیروز هواپیمایی در فرودگاه مشهد به طمین خورده بود و کشته و زخمی داده بود همه ترسیده بودن اما خدارو شکر همه چی خوب بود. وقتی هم رسیدیم حامد با زن و بچه هاش و مامان آرزو به دنبال ما اومده بودن و تموم بارها رو به یه بدبختی با همون پراید آوردیم.خلاصه اینطور بود که سفر ما هم به سر رسید و خدا رو شکر سفر بسیار خوبی بود .


پنجشنبه 1 مرداد 1388

سفرتابستانی کرمانشاه 28 تیر - 3 مرداد 1388 -قسمت اول

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 1مرداد 1388 :

سفر تابستانی کرمانشاه از تاریخ 28 تیر لغایت 3 مرداد 1388 - قسمت اول :

سلام دوستان گلم . ما هنوز در سفر هستیم و اینکه سفر کرمونشاهمون رو به دو دسته تقسیم کردیم که قسمت اول اونو اینجا می ذارم . راستی تا آخر شب آرزو جون قول داده جواب مشاوره چند نفر از دوستانی که مشاوره خواسته بودن رو بده .ضمنا قسمت دوم سفرمون رو وقتی برگشتیم به مشهد واستون خواهیم گذاشت.

روز اول : یکشنبه 28 تیر 1388 :

امروز یکشنبه بود و تقریبا  دیگه ساعت 9 صبح بود که بیدار شدیم و 30 دقیقه بعد با امیر داداش آرزو به فرودگاه رفتیم  ودر واقع امیر جون زحمت کشید ما رو رسوند.ساعت 10:55 دقیقه پروازمون به کرمونشاه بود که بدون اینکه اعلام بشه 1 ساعت تاخیر به داخل هواپیما رفتیم و همون یک ساعتی که گفتم تاخیر به وجود اومد.ساعت 2 ظهر بود که با هواپیمای فوکر 100 به فرودگاه شهید هاشمی نژاد نشستیم . اتفاقات داخل هواپیما در طول سفر در نوع خودش جالب بود از داد زدن یکی از مسافرها به نشانه اعتراض به خلبان و گریه های او و همچنین غش کردن او در هنگام تیکاف هواپیما و اینکه دلداری های خلبان در نزدیکی های فرودگاه کرمانشاه مبنی بر اینکه لرزش هایی که مشاهده می کنید فقط به دلیل آب و هوای  پر از خاک کرماشاست و ..... زمانی که وارد سالن ورودی فرودگاه شدیم بابا و مامانم به پیشواز ما اومده بودن و ما با اونا به خونه اومدیم .هوای کرمونشاه پر از خاک بود که البته مانینا می گفتن تازه هوا خوب شده اگه چند روز پیش رو می دیدی چی می گفتی ؟ وقتی به خونه رسیدیم احسان و امیر رو دیدیم که مثل همیشه خوش اخلاق و مهربون بودن . چند دقیقه با حضور آقا در منزل روبرو شدیم که عذرخواهی کرده بود که نتونسته بود بیاد فرودگاه .عصری زینب خواهرم اونجا اومد و با بچه هاش ما رو خیلی خوشحال کرد . راستی مامان نهار خورش کدو و ماهی درست کرده بود.شب هم با آرزو جون به بالای پشت بون به یاد گذشته های من رفتیم و تا صبح که اونجا بودیم واقعا یخ کردیم و از سرما لرز کرده بودیم.

روز دوم : دوشنبه 29 تیر 1388 :

امروز صبح ساعت 9 بود که بیدار شدیم و بابا ماشین رو واسمون گذاشته بود که بریم یه دوری بزنیم . ساعت 10 بود و بیرون رفتیم البته امروز روز مبعث پیغمبر بود . من یادم بود توی کرمونشاه که بودم بچه های اون محل کاری که بودم حتی روزهای تعطیل رو هم به محل کار میومدن . از اینرو احتمال دادم باتوجه به اون قضیه هم الان همه بچه ها باشن. یک جعبه شیرینی گرفتیمو به اونجا رفتیم . همه بچه ها بودن و همه  خوشحال شده بودن . یه 30 دقیقه ای اونجا بودیم و آرزو رو بردمو یه دوری دور کرمونشاه زدیمو به خونه برگشتیم . عصری زینب خواهرم و بچه هاش اومدن و تا شام اونجا بودن.بابا بزرگم پیشنهاد داد و گفت فردا بریم دربند صحنه  که ما هم پذیرفتیم.شب هم گفتیم دوباره بریم بالا پشتبون بخوابیم . شب گرمی بود و تقریبا ساعت 4 صبح بود که آرزو بیدارم کرد گفت امید دارم از گرما تلف میشم ( دور از جونش ) تورا خدا بریم پایین . آقا ما هم یواشکی اومدیم رفتیم پایین و توی اطاق داداشم امیر تا صبح زیر کولر خنک خوابیدیم.

روز سوم : سه شنبه 30 تیر 1388 :

صبح ساعت 8:30 بود که با مامان و آقا ( بابابزرگ ) و آرزو و همچنین خالم که به دعوت آقا اومده بود با پیکان آقا به سمت دربند راه افتادیم . بعد از گذشت از شهر بیستون به صحنه رسیدیم و سریعا به دربندش رفتیم . تموم و وسائل و غذا و .... رو بردیمو یه جای خوبی پیدا کردیمو همه رو پهن کردیم.بعد از چند دقیقه من و آرزو و آقا به عنوان لیدر  رفتیمو گفتیم همه جای دربند یا همون سراب صحنه رو ببینیم . واقعا زیبا بود با این گرمای 38 درجه ای که اونجا بود واقعا سرسبزی زیبایی دیده می شد و در کنار اون آب روانی بود که از آبشار جلوتر اون جاری بود . کم کم به آبشار رسیدیم و واقعا زیبا بود و عکسهای جالبی اونجا گرفتیم. تقریبا یه 4 ساعتی اونجا بودیم و بعدش هم به شهر هرسین رفتیم و به پارک اصلی شهر رفتیم . درختهای بلند چند صد ساله و آب روانی که از چشمه کوه روان بود و واقعا زلال بود به چشم می خورد .بعد از اون هم به سمت کرمونشاه راه افتادیم و ساعت تقریبا 5 بعداز ظهر رسیدیم. در طول سفر راننده بنده بودم.شب هم بامامان و آرزو به رستوران جمشید در طاقبستان رفتیمو دنده کباب و چلو کباب در خدمت مادر عزیز بودیم .

روز چهارم : چهارشنبه 31 تیر 1388 :

امروز صبح با آرزوی عزیزم رفتیم و ماشین بابا بزرگ رو ازشون گرفتیم و گفتیم بریم یه دوری بطنیم . ماشسینو گرفتیمو گفتیم اول بریم ببینیم حقوقمون رو ریختن حساب یا نه ؟ نیگاه کردیم واقعا حیرت زده شدیم آخه برامون جالب بئد طی این 1 ساله اخیر اولین باری بود که تقریبا 3 روز زودتر حقوقارو می دادن . خلاصه ما هم خوشحال سریعا گفتیم بریم بازار سوغات ها و... رو بخریم . ضمن اینکه من به آرزو قول داده بودم واسه تولدش که چند روز دیگست پیشاپیش یک تیکه طلا بخرم . به پاساژ ارگ کرمونشاه رفتیم و وبه قسمت طلا فروش ها  و بعد از یه 30 دقیقه ای دیدو بازدید از مغازه های طلا آرزو یه حلقه طلای ایتالیای با مارک Bolgari  خرید که واقعا خوشگله . از اونجا هم رفتیم سوغات ها رو خریدیم یعنی کلی نون برنجی و کاک و نون خرمایی . بعدش هم به خونه اومدیم و تقریبا ساعت 5 بود که ماشین آقا رو بهش دادیم و بنده خدا زنگ زده بود که چرا ماشین رو آوردین ؟ ما هم کلی تشکر که ماشین بابا هست . خلاصه شبش هم عمو علی به همراه زنعمو و بچه هاشون اومدن دنبال من و آرزو و ما رو به رستوران جمشید بردن و کلی زحمت کشیدن و تقریبا یه 2 ساعتی باهم بودیم و در نهایت عکس و بعدش هم به خونه برگشتیم.شب هم به بالا پشتبون رفتیم و بابام کلی از خاطرات زمان جنگ توی کرمونشاه واسه آرزو و من تعریف کرد و با تعریف هاش  ما رو به خودش جذب کرده بود.


سه شنبه 5 خرداد 1388

حاشیه های سفرحجمون

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 5 خرداد 1388 : 

سفر ما به مكه و مدینه حواشی زیادی داشت از جمله اینكه 2 روز قبل از اینكه ما بیایم ایران گوسفندی كه پدر آرزو خریده بودن و تقریبا همونطور كه میگن میه گفت مثل یه قوچ بوده بدون هیچ دلیلی مرد و همه منجمله خودم نظرمون بر اینه كه چشم بوده و به اون حیوون خورده . یارو قصابه واقعا براش جالب بوده و می گفته واقعا بدون هیچ دلیلی مگه ممكنه ؟؟؟؟كه بعدش حاجاقا یه گوسفند دیگه خریدن.از حواشی دیگه میشه به نوع برخورد همكاران در روز اول اداره كه امروز بود صحبت كرد كه واقعا شخصیت و شعور نداشته خودشونو با این حركتشون یعنی تحویل نگرفتن و باد داشتن نشون دادن . البته شخصیتشون از قبل برای من و آرزو ثابت شده بود , ...................


تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6