شروع مرخصی استعلاجی آرزو
امید : 24 آذر 1388 :
دیشب با آرزو نزد دکترش رفتیم و گفت باید 10 روز استراحت کنی و بهش استعلاجی داد و آرزو هم از خدا خواسته 10 روز مرخصیشو از دیروز شروع کرد. خلاصه اینکه امروزم رفتم به محل کارش و گواهی دکتر رو دادم و خب خداروشکر حل شد همه چیز .............
سالگرد ازدواجمون نزدیکه
امید : 21 آدرماه 1388 :
پارسال این موقع ها بود اره شایدم 22 اذر بود که اول خواهرم بعدش هم فرداش خودم به آرزو در محل کار پیشنهاد ازدواج دادم و الان 1 سال از اون ماجرای بسیار زیبا و به یاد ماندنی می گذره و ما این روزها خیلی حال و هوامون جالب و دیدنیتره . یادش بخیر . خداروشکر همه چیز به خوبی و خوشی برگذار شد ......
رستوران نسیم لبنان
امید : 21 آذرماه 1388 :
دیشب فرصتی پیش اومد و با آرزوی عزیزم به بیرون رفتیم و با توجه به ذهنیتی که داشتیم به رستوران بسیار جالب و ... نسیم لبنان رفتیم. آدرس این رستوران در سه راه ادبیات مشهده . تموم آشپزهای اون لبنانی بودن و همه هدفون به گوششون داشتن .نزدیک 25 نوع غذا در منوی غذایی شیکشون دیده میشد و من و آرزو یه پیتزای گوشت و مرغ و یک پرس بال مرغ و فلافل سفارش دادیم . پیتزاش که خداوکیلی توی مشهد به نظر من تکه و الان با خوردن این پیتزا به نظر بهترین پیتزای مشهد اینجاست بعدشهم به ترتیب آویشن و کندز . بالهای مرغ با ادویه های فوق العاده خوشمزه و فلافل هم که دیگه با نخود خالی و سماغ. اکثر افرادی که در رستوران بودن با حجاب و البته فکر میکنم کسانی بودن که یا لبنانی و یا دارای اصل و نسب لبنانی بودن ......رفتن به این رستوران رو به همه مشهدی ها و تمومی زائرین عزیز پیشنهاد می کنم .........راستی یادم رفت تموم میزو صندلی ها پوبی و به شکل عربی بود ....
اولین پست شبانه ما
امید: 20 آذر 1388 :
تقریبا ساعت 4:30 دقیقه بامداد روز جمعه هستش و من و آرزو تا الان در حال مشاهده تلویزیون بودیم .البته ناگفته نمونه همین الان باهم صلح کردیم چون سرشب دوباره سر حامد برادر خانومم با آرزو بحثمون شد وباید بگم از ابتدای ازدواج تا الان من فکر می کنم فقط سر حامد باهم بحث کردیم و خدا رو شکر باهم مشکلی نداشتیم .بی خیال بابا . من باید کوتاه میومدم چون آرزو بار.... این پست در واقع اولین پست شبانه ماست و خب دیگه کم کم می خوایم بریم بخوابیم. راستی در جواب اشکان جون هم باید بگم هر انتقاد و صحبتی داشتی می تونی به صراحت در نظرات بیان کنی عزیز جون . جمعه خوبی رو برای همه مخصوصا آرزو و خودم آرزو می کنم.
لحظاتی با اشکان
امید : 19 آذر 1388 :
توی نظرات اشکان عزیز چیزی رو مطرح کرده بود که من هم حرف ایشون و هم جوابشون رو در سایت قرار میدم :
اول از همه این عید رو به شما و خانوادتون تبریك میگم.امیدوارم روز قشنگی رو سپری كنید.
راستی ممنونم از اینكه درخواست منو قبول كردید.امیدوارم بتونم براتون برادر خوبی باشم.راستش توی سایتتون یه سر كوچیك زدم و بدون اجازه ی شما یه خورده از مطالبتون رو خوندم.خیلی برام جالب بود كه یه زوج یه همچین مطالبی رو در مورد خودشون،نظراتشون،دعواهاشون!،زندگیشون و خیلی از چیزهای دیگه رو توی سایت بزارن.هم میشه گفت جالبه و هم نه.به نظر من بهتر بود خیلی از مطالب رو نمیزاشتین.مثلآ همین آخرین پستی كه گذاشتین و توش یه خورده از هم گله كرده بودین.ببینید همانطور كه میدونید دنیای اینترنت یك دنیای مجازیه كه شما نباید هیچ وقت زندگی واقعیتون رو درگیر این قضیه كنید.بالاخره زندگی زناشویی شما به خودتون مربوطه و بس.هیچ كس حق اظهار نظر در این مورد رو نداره.برای همین سعی كنید خودتون توی خونه با این قضیه كنار بیاین تا اینجا.امیدوارم از حرفام دلخور نشین.به هر حال به عنوان یه برادر كوچكتر نظرم رو گفتم كه حالا ممكنه درست گفته باشم یا نه.اما چیزی كه واقعآ ازش همیشه لذت می بردم و می برم،دیدن زندگی شیرین و لذت بخش زوج هایی مثل شماست.واقعآ قدر همو بدونید.میدونم كه زندگی رو با عشق بی نهایت شروع كردین.پس با همین عشق ادامه بدین.این علاقه ی شما بهم نه تنها با مرور زمان نباید كنه تر بشه بلكه روز به روز باید زیباتر و تازه تر بشه.به هر حال خوشحال میشم باهاتون بیشتر آشنا بشم.روزهای قشنگی رو براتون در كنار هم آرزو میكنم



سلام به اشکان عزیز . ممنون که وب ما رو خوندی و هیچ نیازی به عذر خواهی نیست چون ما وب رو به نوعی جهت تشویق تموم زوج های جوون جهت راه اندازی چنین وبهایی جهت استحکام و تنوع در زندگی قرار دادیم . نظرتو خوندم عزیز هم در کلوب و هم در نظرات . ببخشید دیر جواب دادم . می دونی عزیز ما روز اول هدفمون از راه اندازی سایت این بوده که تموم لحظات شیرین و تلخ و خوشی ها و نا خوشیها و لحظه ها و حتی دعواهامون رو در اون ثبت کنیم . بنابراین اگه گله هایی در سایت مشاهده کردید همه صرف تعهد روز اول بوده و اگر آرزو چیزی نوشته از روی ناراحتی از من بوده و در مقابل من هم جواب ایشون رو یا بهتره بگم توجیهات واقعیمو در قالب همین سایت آوردم و درواقع این به نوعی میتونه آموزشی برای دوستان و افرادی باشه که سایتو مطالعه می کنن و در واقع چنین شرایطی ممکنه برای اونها هم پیش بیاد و از اینرو از قبل در مقابل جریانات و دعواهای مشابه پیشگیری کنن . امیدوارم بتونیم تا آخرین لحظه عمرمون وبلاگ رو داشته باشیم و مطمئنا اینگونه خواهد بود. اشکان جان ازت ممنونم و خوشحال میشم مثل همیشه در کنار ما باشی و مارو همراهی کنی. ممنونم......
حسودا جمعشون جمه
امید : 17 آذرماه 1388 :
شاید واسه یه مرد بی غیرتی باشه و هر کس این مطلب رو بخونه بگه واقعا که امید عجب بی غیرتی هستی.چی بگم اما مجبورم بگم . از وقتی که آرزو بارداره متاسفانه خیلیا بهش حسودی می کنن. از زن داداشش بگیر تا همکاراش . همکاراش حسادتشون به جایی رسیده که آرزو بهشون گفته ما عید میریم اکراین و اومدن بهش گفتن یکی از فامیلامون رفته اکراین و 3 ماهه باردار بوده و دولت اکراین موفع خروج بهش اجازه نداده بیاد تا در اون کشور زایمان کنه !!!!! واقعا مسخرس نده ؟ از حرص دلشونه نه ؟ آره حسودن اینو خوب فهمیدم و البته خیلی چیزهای دیگه . از زن داداشش واستون بگم که متاسفانه از زمانی که با خونوادشون وصلت کرده همش به آرزو حسادت کرده . خب البته این طبیعی بوده تا حدودی چون خوانواده زن داداشش متاسفانه از لحاظ اجتماعی و فرهنگی و.... واقعا ضعیف بودن و ..... بی خیال خیلی مسایلی که به سر این خوانواده آورد رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم . از وقتی که آرزو با من ازدواج کرد حس حسادتش 1000 برابر شد به گونه ای که تموم لوازم خونش رو عوض کرد و همیشه سعی کرد شوهرشو که برادر آرزوئه به جون آرزو بندازه منظور یعنی همش به آرزو بتوپه. شب پاتخت ما گذشت و بعد 1 ماه به بهانه تولد پسرش به نوعی به تعبیر من برای خودش پاتخت جدیدی گرفت و کلی از وسایلهاشو مجدد عوض کرد و.... الان هم که چند روزیه که واقعا بی حاله و همش خواب و میگن شاید واسه بچه سوم داره حامله میشه که دوباره به واسطه حسادته و از آرزو داره تقلید می کنه و این هم قوز بالا قوز جدیدش . البته شاید و شایدم نه ......بی خیال در یک کلام دشمن جون همسرم و خونوادش به نظرم همین نیکو زن داداششه . متاسفانه حامد برادر آرزو هم یه آدمیه که خیلی از مسایل رو فراموش کرده و ... البته زن و شوهر از سرهمن و به نظر من همون نیکو از سر حامده . فکر می کنم یکم خاله زنک شدم اما مجبور بودم بگم تا درونمو خالی کنم و یه واقعیت رو در وبمون ثبت کنم . دست بر قضا ما همسایه همین نیکو و حامد هستیم ........ البته خدا رو شکر که اجاره نمیدیم چون خونه پدر زن هستیم . خدایا ازت می خوام در لحظه لحظه زندگیم در کنارم باشی و در کنار همسرم و بچمون رو سالم از تو می خوایم و می خوام شر هر کسی که به فکر ضربه زدن به ماست رو از سر ما کم کنی و به خودش برگردونی .
