آرزو : ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ :

خیلی وقته پست ندادم وکلی دلم واسه وب تنگ شده البته فرصت نشده که بنویسم.از عیدی که امید گلم به من داد شروع میکنیم

عیدی امید گلم به من:

۲۹ اسفند ۱۳۸۸ بود که منو امید یه خرده از شبش که با هم بحث کرده بودیم با هم تقریبا قهر بودیم که ساعت ۱۰ صبح بود امید گفت من میرم بیرون و تا ۱ ساعت دیگه بر میگردم منم خوابیدم تا امید بیاد.ساعتای ۱۱:۳۰ بود که امید رسید خونه و منم از خواب بیدار شدم دیدم باه یه سبزه و ماهی و یه کادو اومد خونه کلی خوشحال شدم و از  اون خوشحالتر عیدی امید بود که یه ست ادکلن و کرم بدن ورساچی واسم خریده بود و یه عروسک کوچولو پسر که خیلی ناز بود خلاصه کلی ازش تشکر کردم که یه دفعه امید گفت بیا تاریخ بلیط رو عوض کنیم و به جای ۴ فروردین ۱ فروردین بریم منم که هنوز یه خرده از امید ناراحت بودم گفتم نه من نمیام اونم زنگ زد به آٰژانس هواپیمایی و فوری رفت و واسه همون شب فقط واسه خودش بلیط گرفت.خیلی ازش ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.طرفهای بعدازظهر بود که منم تصمیم گرفتم برم آخه هرچی فکر کردم دیدم با این شرایط نمیشه تنها رفت.دیگه رفتیم واسه بابا امید یه ادکلن کنزو خریدیم واسه مامانشم یه ظرف شیرینی نقره ای قشنگ بعدشم اومیدم وسایلو جمع کردیمو هفت سین رو چیدیمو خونه رو جمع و جور کردیم وبعد از سال تحویل اومدیم طبقه پایین پیش مامان و بابا و شام قرمه سبزی خوردیم البته حامد و نیکو هم پایین بودن.بعد هم مامان و بابا منو امید رو رسوندن فرودگاه و نفری ۵۰ هزار تومان هم به منو امید عیدی دادن.......

سفرنوروزی ما به کرمانشاه:

ساعتای ۴ صبح بود که رسیدیم کرمانشاه که مامان و بابا امید فرودگاه منتظر ما بودن دیگه تا رسیدیمو حرف زدیمو نماز خوندیم نزدیکای ۶ صبح بود که خوابیدیم.یه ۱۰ روزی اونجا بودیم که واقعا خوش گذشت و مامان و بابا امید سنگ تموم گداشتن واسمون خیلی زحمت کشیدن.۵۰ تومان هم به من عیدی دادن البته کلی عیدی جمع کردم مثل بچه ها.....پدر شوهرمم خیلی هوامو داشت البته همشون ولی پدر شوهرم بیشتر.روز اخر بود که تصمیم گرفتیم بریم سونوگرافی و جنسیت بچه رو ببینیم.خلاصه صبح رفتیم دکتر تو دفترچه نوشت و ساعت ۴ بعدازظهر وقته سونوگرافی داشتم.از پیش دکتر رفتیم دنبال احسان و امیر و نهار مهمون ما رفتیم طاق بستان جاتون خالی هممون نهار دنده کباب خوردیم و یه دست هم واسه پدر شوهرم گرفتیم و بردیم خونه.مهمون امید بودیم که شد ۷۰۰۰۰ تومان به هرحال ممنونم ازش ساعتای ۳:۳۵ بود که راهی سونوگرافی شدیم منو امیدو مادرشوهرم........

سخنی با یونس گلم:

ساعتای ۴:۱۰ بعدازظهر بود که نوبت من شد و رفتم داخل البته همیشه واسه سونو استرس دارم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟رو تخت دراز کشیدیم و دکتر گفت تاریخ حاملگی ۲۲ هفته و خلاصه از سلامتیت گفت و اینکه ضربان منظمی داری کلی ذوق کردم وبعدشم گفت به قول ما کرمانشاهی ها بچت کره است یعنی پسر و اونجا بود که بابت تو از خدا تشکر کردم چون منم از خدا و اردیبهشت ۸۸ که رفته بودم مکه یه یونس خواسته بودم که خدا داد.خلاصه اومدم بیرون و به باباتو مامان بزرگت گفتم کلی خوشحال شدن و از همه خوشحالتر بابا بزرگت و گفت به هیچ کس نگید.بابات فوری به مشهد زنگ زدو به مامان و بابا گفت اینا هم اینجا کلی ذوق کردن و اینا هم گفتن به هیج کس نگید.بعدشم بابات شیرینی گرفت و مامان بزرگتم یه بچه عروسک پسر ناز و رفتیم خونه و همه خوشحال از سالم بودنت ویونس بودنت که خودم اسمتو انتخاب کرده بودم.شب هم ساعت ۱۰:۱۵ پرواز داشتیم به سمت مشهد که کلی گیر دادن واسه اینکه باردارم و اجازه ندارم اخرشم با مسولیت خود بابات سوار شدم و ساعتای ۱۲:۱۵ شب رسیدیم که مامانو امیرو محمدمبین فرودگاه منتظرمون بودن البته مبین واسه اسباب بازی همیشه میاد فرودگاه........فردا هم ۱۳ فروردین و من میرم تو ۶ ماه و الان هم ساعت ۲ شب که امید و منو مامان بابا نشستیم امیر هم واسه ۱۳ بدر با دوستاش رفته نیشابور.ما هم فردا هیچ جا نمیریم و خاله مرضی و عزیز اینا اینجا یعنی خونه مامان هستن.ما هم که طبق معمول اینجاییم.....


چهارشنبه 11 فروردین 1389

سفرنامه نوروزی کرمانشاه - ۱ لغایت ۱۰ فروردین ۱۳۸۹

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ :

دیشب ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که هواپیمامون در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد به زمین نشست و ما از یک سفر ۱۰ روزه از کرمونشاه به وطن برگشتیم . سفر بسیار خوبی بود . در کنار مادر و پدر و برادران و سایر اعضای خانواده بودیم . من این سفرنامه رو به صورت سفرنامه های قبلی نخواهم نوشت و تنها کلیات سفر رو میگم و این به این دلیله که چون سری قبل سفرنامه شهرمون رو گذاشتیم ....... از همون روز اول در کنار سمیرا واهرم و سایر اعضای خانواده بودیم و خب متاسفانه اونها به دلیل تصادفی که در جاده سراب اردبیل کرده بودن ماشینشون داغون شده بود و وقتی خبر دار شدیم که اونها سوار کامیون بودن و در حال اومدن با کامیون به کرمونشاه بودن به گونه ای که ماشینشون عقب کامیون بود . بنده های خدا ۳۰۰۰۰۰ تومان پول به کامیونه داده بودن و خب ماشینشون هم که چی بگم.... خدا بهشون رحم کرده بود و ماشین رو همون شب نزد یکی از دوستان پدر بزرگم برده بودن و در گاراج اونها منتظر تعمیر بود . بنده های خدا هنوز که هنوزه ماشینشون در کرمونشاست و خودشون یک روز قبل یعنی نهم با هواپیما به مشهد برگشتن و بنده های خدا ۵۰۰ تومان الکی الکی رفت تو پاچشون .اما باید خدا رو شکر کرد که مشکل جسمی و .... براشون پیش نیومد. خدارو شکر . ماشینشون فعلا توی تعمیرگاه و درحدود ۱۵۰۰۰۰۰ تومانی خرجشه که بابابزرگم گفت من می دم و به مرور بهم برگردونن . خداپدرشو بیامرزه خیلی با مرامه ....بابام نداشت و الا بهشون میداد....

از ادامه سفر بگم که در این سفر به یکی از روستاهای شهرستان سنقر یعنی حوالی سنقر یعنی قروژنک رفتیم و این روستا روستای یکی از دوستان پدربزرگم بود که ۱ نصف روزی رو اونجا بودیم و با چلو گوشت مادر عزیزم نهار رو گذروندیم و یه مقداری هم ۷ سنگ با پدر و سایرین انجام دادیم.....خیلی خوش آب و هوا بود کرمونشاه در این ایام نوروز. عید دیدنی به خونه عمو علی خاله و عمه مادرم و زینب خواهرم و ... رفتیم و آرزو و من کلا با عیدی پدر و مادرامون ۲۱۰۰۰۰ تومانی کاسب شدیم  خلاصه اینکه یک روز مونده به آخر هم با مامانینا به رستوران رضایی در طاقبستان رفتیم و مهمون ما دنده کباب معروف و مخصوص کرمونشاهی رو تو رگ زدیم و یک دست هم به خونه واسه بابا آوردیم . ضمنا روزی که می خواستیم بیام به سونوگرافی رفتیم و خب مامانم هم باهامون بود و این برای تشخیص جنسیت بود که اونو میذارم به عهده آرزو خودش واستون بنویسه . دیشب موقع سوار شدن هواپیما به ما گیر دادن و گفتن چون خانومت بارداره باید مجوز داشته باشی و خب منم گفتم داریم برمیگردیم به مشهد خونمون . گفت آقا راستشو بگو که چندماهست خانومت و من هم یه ۱۰ روزی دروغ گفتم و مجوز گفتاری صادر شد و ما خداروشکر به سمت مشهد به راه افتادیم ..... سفر خوبی بود اما خیلی زود گذشت و امیدوارم سال نو سال پر بارو برکتی واسه همه مردم به خصوص آرزو و من باشه . واسه بچمونم همینطور...........


دوشنبه 9 فروردین 1389

سال نو مبارک

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید و آرزو : ۹ فروردین ۱۳۸۹ :

سلام به همه دوستان عزیزمون . سال نو مبارک . انشالله سال فوق العاده خوبی رو در پیش داشته باشید . ما رو ببخشید که دیر تبریک عید گفتیم . باور کنید ما الان در کرمونشاه به سر می بریم و قصدمون این بود که به محض اینکه به مشهد برگشتیم پست بدیم . سال نو رو مجددا تبریک می گم . ضمنا ما فردا شب بعد از ۱۰ روز به مشهد برمیگردیم و سال نو رو با ایده های جدید شروع می کنیم......به مشهد برگشتیم پست سفرمون رو می زنیم .


جمعه 28 اسفند 1388

زیارت حضرات یاسر و ناصر

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،نذرهامون ،

امید : ۲۷ اسفند 1388 :

دیروز فرصتی پیش اومد و ا ماشین برادر زن به طرقبه رفتیم .البته من و آرزو . به رستوران آبشار رفتیم و از نهار و قلیون باحالش استفاده کردیم . قبل از اینکه به اونجا بریم و نرسیده به شهر طرقبه و در نزدیکی های روستای گلستان به مقبره یاسر و ناصر رفتیم که هردویشان از برادران امام رضا هستن . نماز ظهر و عصر رو اونجا خودیم و زیارتی کردیم و من نیت کردم اگر به خواسته هایی که دارم برسمداخل هر ضریح در سال آینده همین موقعه ها 10000 تومان بندازم ( قید این مبلغ صرفا به دلیل اینکه من این مطلب رو در قسمت نذر هامون می گذارم و باعث شه اونو به یاد بیارم ) . همیشه توی ذهنمون بود که به یاسر ناصر بریم و سرانجا رفتیم......


جمعه 28 اسفند 1388

عیدی آرزو به من

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

امید : 28 اسفند 1388 :

۲ روز پیش آرزوی عزیزم محبت کرد و برای من عیدیمو خرید . من شرمندش شده بودم . واسه یه ادکلن سه تیکه لیدی ایتالیایی به همراه یه لباس میشه گفت اسپرت خونگی واسه من خریده بود ..... من راضی نبودم . باور کنید به ذهنم نمی رسه واسش چی بخرم .اما باید فکر کنم ..... فردا هم وقت دارممممممممممممم.


جمعه 28 اسفند 1388

شروع تعطیلات + تصادف جاده ای خواهرم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،زندگی کاریمان ،

امید : 28 اسفند ۱۳۸۸ :

دیروز رو دیگه من به اداره نرفتم و آرزو هم ساعتهای 10 بود که از اداره برگشت . باور کنین اصلا حوصله اداره رو دیگه نداشتم چون حجم کارهام اینقدر بالا بود که نگو و نپرس .

راستی خواهرم سمیرا به همراه دامادمون و بچشون معصومه کوچولو ۳ روز پیش مشهد رو به قصد کرمانشاه ترک کردن که اول به شمال رفتن و بعد به سرعین اردبیل . ضمنا ماشینشون هم پرایده. متاسفانه امروز صبح موتور ماشینشون قفل می کنه و ماشین چند دور در برف وحشتناک اردیبل دور خودش می زنه و زمانی که می خوان از پرتگاه به پایین بیفتن به یه میل راهنمایی رانندگی برخورد می کنن و گیرشون میده . دیروز همون جا یه ریو به پایین دره رفته بوده و ۴ نفر دور از جونشون فوت شده بودن . الحمدالله به خیر گذشته و اونها امروز ظهر با کامیونی که اجاره کردن به سمت کرمونشاه در حرکت هستن . خب متاسفانه از لحاظ روحی داغونن و بدن سمیرا هم کبود کبوده. بازهم خدا رو شکر به خیر گذشت........


تعداد کل صفحات: 67 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...