پنجشنبه 31 تیر 1389

4 روز دیگه یونسم به دنیا میاد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :31 تیر 1389 :

روزهای اخر طولانی تر از هر روز دیگه داره واسم میگذره گاهی وقتا احساس میکنم اصلا ثانیه های ساعتم حرکت نمیکنه یعنی اینقدر دیر میگذره به خصوص شب که میشه.شبها واسم طولانی تر از هر زمان دیگه است دو شب پیش بود که امید میخواست بره اداره که ساعت زنگ زد گفتم مگه صبح شده؟؟؟یعنی تا صبح حتی 1 دقیقه هم نتونستم بخوابم.از یه طرف زایمانم و از طرف دیگه نگران عمل صفرا هستم که واقعا ذوق و شوق زایمان رو ازم گرفته و الانم رژیم غذایی دارم تا زمان عمل که 1 ماه بعد از زایمانمه. نمیدونم.....  خلاصه روزگار جالبی رو نمیگذرونم.امروز هم 5 شنبه و امید نهار نیومده خونه. رفته خونه علی چون اونم زنش تهرانه و تنهاست.البته امید دفعه دوم این کارو میکنه که از اداره نمیاد خونه چون دیشب با هم بحثمون شد و یه خرده با هم سنگینیم.نمیدونم باید به چه زبونی به این امید بگم هر حرف و سخن جایی داره مثلا دیشب موقع خواب شروع کرده ما تا برج 10 اینا از خونه مامانت میریم یه جا اجاره میکنیم واسه ماشین این کارو میکنیم بچه 5 ماهمونو میذاریم مهدکودک و..... یه حرفایی که اصلا الان وقت گفتنش نیست.بابا ترخدا بفهم بارها هم بهت گفتم پیش از مرگ واویلا نباش چرا اینجوریه؟؟؟میدونی من الان حال و حوصله این حرفهارو ندارم البته نمیدونی چون اگه میدونستی و عقلت میکشید الان نمیگفتی.... ولی آخر شب که ادمی هم مثل من خواب تداره با خودش هزار جور فکر میکنه تا صبح.دیشب اینقدر گریه کردم که خدا میدونه چون دلم واسه خودم میسوزه.مامانم 9 ماه داره زحمت منو میکشه به عشق بچم بابام میگه هیچ ارزویی ندارم جز دیدن بچه ارزو بعد امید میگه ما از اینجا میریم و بچمونم میذاریم مهد.حالا بذار به دنیا بیاد بعد هر کار خواستی با بچت بکن.واقعا روحم خسته است اون از اوایل حاملگیم اینم از الانم که 4 روز مونده به زایمانم.فقط از خدا میخوام بعد از زایمان افسردگی نگیرم .....


چهارشنبه 30 تیر 1389

هدیه زایمانم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

آرزو :30تیر 1389 :

2 روز پیش بود که امید واسم یه گوشی نوکیا e72 خرید که فوق العاده قشنگه و واقعا خوشم اومد که مسی رنگ هم هست که من عاشق این رنگم و گفت هدیه زایمان که پیشاپیش به من داد.ازش ممنونم و اصلا ازش توقع نداشتم چون از قبل بهش گفته بودم چیزی واسم نگیره.

در هر صورت ممنونم عزیزم امیدوارم بتونم جبران کنم


جمعه 25 تیر 1389

سرزمین موج های آبی مشهد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،با شما ،

امید : 25 تیر 1389 :

سلامی به گرمی هوای داغ مشهد . مینا و سایه عزیز و علی هیتلر مهربون از نظراتتون و تبریکاتون سپاسگذارم و از اینکه همیشه باما همراه هستید یه دنیا ممنونم. راستی سایه جون آرزو قول داد خواستتو عمل کنه و اینکه واسه یونسمون دعا می کنی بازم یه دنیا تشکر ...

امروز باخودم تصمیم گرفتم که به سرزمین موج های آبی مشهد برم و خب این امر انجام شد ولی متاسفانه تنها رفتم چون کسی پایم نبود .بی خیال انشاالله در آینده همیشه با رفیق لحظه هام یعنی یونس میرم ... رفتمو وخب 30000 تومان شارژکردم ولی چون در دبی به واید وادی رفته بودم زیاد به کامم نشد .البته خوب بود اما کاملا کپی شده از واید وادی . الانم یه 30 دقیقه ای که برگشتم و در کنار آرزو با دیدم حرکات عجیب غریب یونس سراسر وجودمون لذت و خوشی شده و امیدوارم این لذت برای همه زوج های جوون ایرونی و غیر ایرونی رقم بخوره .راستی من امروز 24 سالو یک روزمه  


پنجشنبه 24 تیر 1389

تولدت مبارک امید جان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،ایام خاص ،

آرزو : 24 تیر 1389 :

امید جانم روز 24 تیر روز تولدت رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال آینده در کنار فرزند یکسالمون تولدت رو دور هم جشن بگیریم و منتظر شیم تا تقریبا 10 روز دیگش تولد یونس رو جشن بگیریم. امشب واسه امید عزیزم یک تیشرت بسیار خوشگل خریدم و تولدش رو اینطوری تبریک گفتم . ضمنا مامان و بابا هم یک ربع سکه به امید هدیه کردن . امید هم محبت مادر و پدرم رو بی چواب نگذاشت و ما رو به همراه دایی علی به پیتزا ....  برد و همه رو پیتزا و .... میهمان کرد . مورد جالب اینکه زمانی که صاحب رستوران به درخواست بابا می خواست ازمون عکس بگیره امید بهش گفت تولد منه و عکس منو بزرگتر بگیر که معلوم باشه و اونا فهمیدن این مورد رو و اسه امید سریعا یه شیشه ادکلن جیبی واسش تهیه دیدن و بهش هدیه دادن . ازشون ممنونیم . خلاصه اینکه امید جان تولدت مبارک و دوستت دارم ............


پنجشنبه 24 تیر 1389

تاریخ زایمان آرزو مشخص شد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید : 24 تیرماه 1389 :

امروز بعداز اینکه نزد دکتر واسه کیسه صفرای آرزو رفتیم نزد دکتر خودش رفتیم و خب با توجه به مشکل به وجود اومده تاریخ 4 مرداد یعنی شب نیمه شعبان رو تاریخ زایمان آرزو قرار داد و خب انشاالله یونس عزیزمون شب نیمه شعبان پا در این جهان خواهد گذاشت و سرفصل جدید و نوی دیگری در زندگی ما رقم خواهد خورد . یونس عزیزم و پسرم ( یه جوری میشم میگم پسرم آخه اولین بارمه ) من و مادرت منتظرت هستیم و عاشقانه دوستت داریم و برای در آغوش گرفتنت لحظه شماری می کنیم............


پنجشنبه 24 تیر 1389

متاسفانه کیسه صفرا ....

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید: 24 تیرماه 1389 :

پریشب برای آخرین بار با آرزوی عزیزم به سونوگرافی رفتیم و خداروشکر آقا یونس کاملا سالم و سلامت بودن ولی متاسفانه آرزوی عزیزم دچار کیسه صفرا چون و سنگ هایی در کیسه صفراش مشاهده شده که خب متاسفانه موج ناراحتی رو در خونه به وجود آورد . همه خیلی ناراحت شدن مخصوصا من اما واقعا میگم چون خودشم الان اینجاست و اگر میبینه اصلا به رو نمیارم مطمئن باشه صرف اینه که نمیخوام نگرانیشو زیادترکنم . خلاصه ایتنکه امروز نزد دکتر رفتیم و قرار بر این شد که اگر خداییی نکرده یکبار دیگه درد صفراوی به سراغ آرزو اومد باید به بیمارستان بریم و زایمان و عمل کیسه صفرا باهم انجام بشه و امیدوارم که این مورد به وجود نیاد .اگرهم انشاالله مشکلی به وجود نیومد یکماه بعد از زایماتن می بایستی عمل کنه . ضمنا خدارو شکر هزینه عمل صفراوی رو بیمه تکمیلی کامل پرداخت می کنه و از این بابت خدارو شکر ........ آرزو جون مطمئن باش هیچ مشکلی به وجود نمیاد وبه سلامت هم زایمان می کنی و هم کیسه صفرا رو عمل خواهی کرد . انشاالله .....


تعداد کل صفحات: 2 1 2