راه اندازی قسمت مولتی مدیا
امید : 29 آبان 1388 :
پیش خودم فکر کردم شاید جای قسمتی به نام مولتی مدیا در این وب خالی باشه . از اونجایی که ما تصمیم گرفتیم تموم لحظه هامون رو اینجا ثبت کنیم ، مکانی برای ثبت کتابهایی که خوندیم ، فیلم هایی که دیدیم و بیان نظراتمون در مورد موسیقی هایی که برامون جذاب بوده رو ایجاد می کنیم تا ثبت لحظه هامون کاملتر شه ......
خب از اولیش شروع می کنم . یادتونه توی سفرنامه تایلند نوشته بودم که در راه تایلند ابتدا به تهران رفتیم و در کاخ سعد آباد به موزه برادران امیدوار رفتیم و یک کتاب از سفرنامشون به دور دنیا تهیه کرده بودیم ؟ آره اون کتاب رو شروع به خوندن کردم و واقعا حذاب و دیدنی و خوندنیه ....

دیشب هم فیلمی دیدم به نام 1408 که شرح حال نویسنده ای بود که از ارواح می نوشت و حتی به مکانهای ترسناکی میرفت و یک شب در اونجا می موند و با میکروفنش همه چیز رو تعریف می کرد و از فردای اون روز شروع به نوشتن کتابی در اون رابطه می کرد. در آخرین جایی که اون رفت به هتل دلفین اطاق 1408 بود که با پیشنهاد یکی از خوانندگان کتابهاش به اونجا رفت . اطاق 1408 اطاقی بود که نزدیک به 56 نفر در اون یا خودکشی کرده بودن یا سکه مغزی و قلبی می کردن . فیلم محصول سال 2007 آمریکاست و موضوعی ترسناک و حادثه ای داره .امیدوارم ببینید و لذت ببرید.

باعرض معذرت
امید : 29 آبان 1388 :
علی هیتلر عزیز ازت عذر خواهی می کنم بابت این که جواب مشاورتو نگرفتی. امیدوارم ما رو ببخشید که جواب مشاورتونو نگذاشتیم . می دونی باور ن ما تصمیم گرفتیم دیگه جواب مشاوره ها رو ندیم . چون اینقدر مسایل زندگی امروز ما پیچیده شده که حداقل نمی خوایم حتی یکی از چنیدن نفری که مشاوره خواستن رو اشتباه مشاوره کنینم . امیدوارم ما رو درک کنی و بهمون حق بدی . سایتهایی بزرگی هستن که به اراده خدمات مشاوره در سطح عالی می پردازن . امیدوارم ما رو ببخشی و سایر دوستات هم ما رو درک کنن . باتشکر
اولین مهمونی
آرزو : 25 آبان 1388 :
نزدیک به 2 هفته است که از زندگی مشترک منو امید میگذره و دیروز واسه بار اول مهمون داشتیم مامان و بابا و امیر حسین.نهار خورشت خلال درست کردم جاتون خالی خوب شده بود بد نبود دیگه مامان اینا ساعت 4 بود که رفتن پایین منو امید هم تا 6 بعدازظهر خوابیدیم وقتی هم بیدار شدیم رفتیم خونه عمه اینا تا 10 شب شبم که اومدیم خونه با امید عزیزم که واقعا ازش ممنونم تموم خونه رو تمیز کردیم.خدا واقعا خیر امید رو بده که اگه کمکم نکنه واقعا کم میارم.امید ازم گله منده که چرا کمتر پست میدم به خدا وقت نمیکنم خودشم شاهده اگه نه من عاشق وبلاگمونم یعنی وقتی مرور میکنم علاقم به زندگی 100 برابر که هست بیشترم میشه.خلاصه از امید گلمم عذر میخوام و ازش میخوام اگه دیر به دیر پست میدم نذاره رو حساب بی توجهیم بذاره رو حساب مشغله وخستگی کارو اینجور حرفا که خودش داره می بینه.الانم محل کارم هستم 20 دقیقه دیگه میرم خونه.
اولین خرید زندگی
امید : 24 آبان 1388 :
امروز برای اولین بار واسه خونمون خرید کردم. آرزو یه لیست چند قلمی به من داده بود و در اون چیز های اعم از روغن سرخ کردنی ، ژله ، قهوه ، شکلات ، پسته و ..... داخلش بود که همه رو از تعاونی اداره خرید کردم . خیلی برام جالب بود . آدم وقتی واسه خونش خرید می کنه واقعا براش باحال و جذابه و قبلا واسه خونه خودمون و مادر خانم خرید کرده بودم اما این کجا و آن کجا .............
لحظاتی با شما
امید : 24 آبان 1388 :
سلام به همه دوستان عزیزم. مجتبی عزیز از من خواسته بودید به محض اتصال به ADSL تموم عکسهای تایلند رو با کیفیت بالا واستون قرار بدم. چشم انشاالله تا اواسط این هفته برقرار میشه ومن حتما تموم عکسها رو ردیف می کنم و واسه دانلود با همون کیفیت قرار میدم.از تمامی دوستان دیگه واسه ابراز محبتهاشون تشکر می کنم . راستی علی هیتلر عزیز ، ارزو جون حتما به زودی جواب مشاوره شما رو در سایت قرار خواهد داد.
کار جدید و یاداوری خاطرات شیرین گذشته
آرزو : 23 آبان 1388 :
امروز اولین روزیست که دارم محل کار قبلیم کار می کنم. هیچ علاقه ای به اینجا ندارم و تنها به خاطر امید و به خاطر اینکه خیالش راحت باشه. البته تنها خوبی که اینجا داره اینه که خاطرات خوبم و آشنایی با امید بود . پارسال همین موقع ها بود که تو اداره با امید اشنا شدم و واقعا روزهای خوبی تو این اداره داشتیم اما خیلی زود گذشت ، زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردیم . بگدریم امروز با ورودم به اینجا تموم خاطراتم با امید زنده شد . البته قبل از امید هم خودم یه 4 سالی اینجا مشغول به کار بودم . خدارو شکر یه خورده کارم کمتر شده . راستی دیشب هم نهار امروزمو درست کردم لوبیا پلو . خودمونیم خونه داری هم سخته . دیروز حامد و زنش از کیش برگشته بودن ونهار خونه مامان اینا بودن .دیگه جاتون خالی منو امید هم رفتیم پایین . حامد زحمت کشیده بود واسمون سوغاتی آورده بود .واسه امید یه جفت کفش خیلی شیک ، یه پرده حموم خوشگل و یه کمد لباس از اون تاشو ها خلاصه همش خوب و عالی بود . ساعت های 8 شب بود که با امید رفتیم بالا وشروع کردیم جمع و جور خونه و یه خرده ریزه کاریهای خونه که امید طحمت کشید و انجام داد . الانم من محل کار هستم . امید هم محل کار خودشه .البته خدارو شکر الان زنگ زد ئ گفت بهش گفتن تا شنبه میره قسمتی که بهش علاقه منده . خب خدارو شکر حداقل اون به کارش علاقه منده .البته منم خدارو شکر میکنم که همین کار هست اگر نه توخنه از بیاری دق می کردم.
