سه شنبه 17 شهریور 1388

شب قدر - آرزو و یک کار بزرگ

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 17 شهریور 1388 :

امشب شب قدره یعنی شبی که قزآن ناطل شده البته به روایتی .امیدوارم همه در این شبهای قدر به نوعی اون چیزایی که می خوان رو به زودی زود از خدا بگیرن و در واقع حاجاتشون روا بشه.دو شب پیش بود که من در ......... واسه نماز رفته بودم و 2 تا کارت دعوت افطاری آستان قدس - حرم امام رضا که واسه افطار فرداست گرفتم.خوشحال بودم که می خوام با آرزو برم افطاری حرم اما آرزو یه پیشنهاد داد و منو خیلی خوشحال کرد. مادر بزرگ زن دایی آرزو سرطان داره و از تهران اومده مشهد و درواقع این ممکنه آخرین باری باشه که ما میبینیمش و میاد مشهد خدا عالم!!!! آرزو جون هر 2 تا غذا رو پیشنهاد داد به اون بنده خدا و خونوادش که به همراش اومدن مشهد بدیم و من هم استقبال کردم و این برای من خیلی با اهمیت بود . خدا رو شکر واسه همسر مهربونم


سه شنبه 17 شهریور 1388

نمی دونم مقصر کیه؟منم یا امید؟

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو : 17 شهریور 1388 :

دفعه اوله که از دست پست دادن امید خیلی ناراحت هستم.اولا ماه عسلو به زمانی میگن که بعد از ازدواج میرن و بار اول که زن و شوهر با هم میرن مسافرت.مراسم ما 20 اسفند بود که بعد از مراسممون منو امید به دبی رفتیم بعد از یه ماه اونهم به مکه رفتیم الانم در اصل اسم این ماه عسل نیست چون حتی معنی اون هم نداره ما خودمون اسمشو گداشتیم ماه عسل در هر صورت بگذریم هیچ کس هم نمیره.نمیدونم امید گاهی وقتا اینقدر حساس میشه که از این حساس بودنش اعصاب من بهم میریزه.هرچی میگم یه برداشت غلط میکنه.به جای من فکر میکنه و نظر میده خلاصه این روزا یه خرده از دستش گله مندم شدیدا هم حاضر به جواب شدی گلم حالا چراشو نمیدونم؟؟؟؟شایدم مقصر خودمم و رفتارام باعث شده امید اینجوری بشه اما رفتار خاصی هم ندارم بگذریم امشب هم شب 19 ماه رمضانه و از خدا میخوام طی این 3 شبی که پرونده بندهاش بسته میشه تا سال اینده پرونده ما به لطف پروردگار و به این شبهای قدر به بهترین نحو بسته بشه.همچنین واسه تموم زوجهای جوونمون


سه شنبه 17 شهریور 1388

مشاوره با راضیه جون

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :مشاوره ،

آرزو : 17 شهریور 1388 :

باسلام و عرض عذرخواهی از بابت اینکه دیر به دیر مطلب می زنم . راضیه جون سوالی داشتن که اول سوالو می زنم و بعد  جواب :

آقا امید و آرزو خانم سلام
من امشب خیلی اتفاقی وبلاگ شما رو دیدم. راستش از اینکه به گفته خودتون زوج خوشبختی هستین، خیلی واستون خوشحال شدم. امیدوارم این احساس تا آخر دنیا باهاتون باشه.
راستش من احتیاج به مشاوره دارم، البته فکر می کنم! من حدود 8 ماه پیش تو چت با یه آقا آشنا شدم. اوضاع طوری پیش رفت که علی رغم خواست من (که من اینو اتفاقی نمی دونم و فکر می کنم آشنایی ما خواست خدا بوده) با هم دوست شدیم و ... . اسمش نادره. نادر قبلا ازدواج کرده بود و به خاطر بعضی مشکلات از همسرش جدا شده بود. به خاطر همین هم شرایط روحیش خیلی به هم ریخته بود. راستش رو بخواید من به خاطر اینکه بهش کمک کنم باهاش رفاقت کردم. قصدم بیشتر کمک بود. هرچند تو این مدت به هم علاقمند شدیم و... . البته اینو بگم که در مورد صحت همه چیزهایی که تواین مدت بهم گفته تحقیق کردم و مطمئنم باهام صادقه. تو این مدت درمورد ازدواج و آینده با هم صحبت کردیم البته اون این موضوع رو پیش کشید ولی من چون از آینده می ترسیدم موضعگیری نمی کردم. حالا مشکل من اینه که بهش علاقه پیدا کردم و نمی تونم فراموشش کنم و از طرفی گذشته اون واسم غیرقابل قبوله، نمی دونم باید چکار کنم، چطوری این موضع رو پیش خانواده م مطرح کنم و از همه مهمتر اینکه خودم چه جوری با گذشته ش کنار بیام. به نظر شما زندگی با مرد مطلقه چه مشکلاتی می تونه داشته باشه؟ من چکار کنم؟ اینو هم بگم که خواستگارای خوبی هم دارم ولی با وجود نادر نمی تونم بهشون فکر کنم. به نظر شما این رابطه رو تمومش کنم وبه یکی از خواستگارام جواب بدم یا اینکه عشق و علاقه همه چیز رو درست می کنه؟! اصلا به نظر شما این احساس من دلبستگیه یا وابستگی؟ خواهش می کنم کمکم کنید. حس می کنم دنیا واسم گنگه، حال خودمم نمی تونم درک کنم!

در جواب باید به راضیه عزیزم بگم : ببین عزیزم انسانها متفاوت هستن . بعضی اوقات بوده طرف با یه آدم مجردی که همه چی داشته و بدون مشکل بوده ازدواج کرده اما بعده ها بدون اینکه به ذهن کسی خطور کنه ، طرف عوض شده و به اون واسطه از طرفش جدا شده.الانم می خوام اینو بهتون بگم ایشون درسته یکبار شکست عشقی خورده اما به هر صورت هر انسانی در زندگی دچار اشتباه میشه و ایشونم از این قاعده مستثنی نبودن.ببین نادر هم یه انسانه و حق انتخاب مجدد رو داره اما یه چیز خیلی مهم و اونم اینکه تو نه خونوادشو می شناسی ونه .... توشناخت خوبی از ایشون نداری. دوستی های اینترنتی که منجر به ازدواج شده معمولا به بن بست خورده مخصوصا اینکه شما دیدتون هم نسبت به ایشون منظورم گذشتشونه منفی هستش.از طرفی دیگه هم شما به گفته خودتون خواستگارای خوبی داری . شما در مسیر انتخاب بزرگترین مورد زندگیتون قرار گرفتید. اگه واقعا شناخت پیدا کردید به صورت کامل و تونستید گذشتشو فراموش کنی اونموقع دوباره یه مشکل بزرگ دیگه هم هست اینکه شما چطور می خوای به خونوادت معرفی کنی ایشون رو ؟؟؟؟؟؟؟ میگی از کجا پیداش کردی ؟؟؟؟ در نهایت می خوام بهت بگم من اگه پسر بودم و همسرمو از طریق چت پیدا می کردم ، بعد از چند ماه و حداکثر یکسال تو ذهنم میومد که همسر من اینترنتی اول با من دوست شد و ممکن بود به جای من هر کس دیگه ای هم باشه . درسته ؟؟؟؟به این مورد خیلی دقت کن . من پیشنهاد می کنم این دلبستگی یا وابستگی رو واسه همیشه با اراده قوی کنار بگذار... موفق باشی عزیزم


سه شنبه 17 شهریور 1388

ای بابا چی بگم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با شما ،

امید : 17شهریور 1388 :

شیوا خانوم صحبتی کرده بودن وصحبتشون رو اینجا می زنم و جوابشم در زیرش می گم:

به آرزو:
آخه عزیز من ماه عسل رو اگه خونوادگی برین که دیگه ماه عسل نیست. ماه عسل یعنی فقط دو نفری. واقعا این انصاف نیست که به خاطرش با هم دعوا کنید. دیگران هم باید بدونند که نباید خلوت شما رو به هم بزنند. البته شما تا حالا دو تا مسافرت دو نفری رفتید. ولی این یکی فرق میکنه . به نظر من هر جا که خواستید برید فقط دو نفری. البته مسافرت با پدر و مادر هم جای خودش.
انشا الله که هرجا رفتید خوش بگزره .

در جواب باید بگم که شیوا خانوم اولا درسته که ماه عسل 2 نفری حال میده . اما شما شرایط خونه رو نمی دونی . وقتی که مادر خانوم گفت ماهم میایم ، من واقعا خوشحال شدم چون شرایط روحیشون به گونه ایه که با یه مسافرت مطمئنا خیلی عالی میشن. اما چی بگم ه هیچی نگم بهتره . اینا که نمیان من هم چون قسم خوردم بدون اونها نریم که به خیال خودم اونا با این حرفم میان و در واقع این نشد،ماهم نمیریم دگه .درواقع خودشون که نمیان ماهم از رفتن افتادیم. بی خیال .......دیگه .......


دوشنبه 16 شهریور 1388

امروز بالاخره با انگیزه رفتم سرکارم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :زندگی کاریمان ،

امید : 16 شهریور 1388 :

امروز پس از تقریبا سه ماه حضور در محل کار جدیدم ، بالاخره به قسمتی رفتم که دیگه بی انگیزه به محل کار نمیرم و کارم مشخصه و به قولی از من بیگاری نخواهند کشید هرچندتا الان هم نکشیدن.خدارو بابت همه چی شکر می کنم . امیدوارم در محل کار جدیدم موفق باشم.

راستی راضیه خانوم جواب مشاورتون رو آرزوی عزیزم حداکثر تا فردا شب شایدم همین امشب واستون بزنه .


دوشنبه 16 شهریور 1388

فکر اشتباه در مورد من

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 16 شهریور 1388 :

نمی دونم از کجا شروع کنم اما به صورت خلاصه می گم که تقریبا 3 روز پیش بود که یکی از همکاران روزنامه .... رو دیدم و چون می دونستم چندین کشور آسیایی ، آفریقایی و .... رو رفته واسه ماه عسل ازش سوال کردم . چند دقیقه ای باهام صحبت کرد و در نهایت گفت من بهت توی این فصل تایلند یا مالزی رو پیشنهاد می کنم. خلاصه من هم پس از صحبت و هماهنگی با آرزو تصمیم گرفتیم در تور یک هفته ای تایلند که خونوادگی هستش و در اواخر مهرماه سال جاری برگزار میشه شرکت کنیم . خلاصه اینکه قرار بود فردا گذرامون رو ببریم بدیم طرف واسه ویزا و ادامه کارا .... در نهایت اینکه امروز اومدم خونه و قضیه رو به مادر خانوم گفتم . ایشون هم اولا گفت خیلی خوبه و گفت تا اون موقع جهاز رو کامل میکنه که بعد مسافرت به خونه خودمون بریم. بعدش گفت می خواین من و پدر خانوم هم بیایم ؟ که من گفتم آره حتما . اما نمی دونم چطوری گفتم که فکر می کنه من ناراحت شدم اینو گفتم!!!!!  جالبتر اینکه همون لحظه به پدر خانوم زنگ زده و اوکی رو گرفته و حتی من هم ارز ایشون اوکی گرفتم اما قبل افطار که از خواب بیدار شدیم گفت حقیقتا من احساس می کنم ( مادر خانوم گفت ) شما ناراحت شدی و ما نمیایم!!! گفت به حاجی هم گفته . قسم و قرآن که به قرآن اینطور نیست اما ظاهرا برداشت غلط داشتن . جالبتر از همه اینها این که قبل خواب ظهرمون آرزو اومدو گفت امید فکر می کنم تو از صمیم قلب خوشحال نشدی مامانینا هم می خوان بیان که من یه فصل دعوای مفصل باهاش کردم که چرا اشتباه از من برداشت شده ؟بگذریم الانم گفتم به مرگ آرزو اگه نیان ما هم نمی ریم ومی ذاریم یک هفته قبل اینکه بریم خونمون مثلا برج آذر یه ماه عسل معمولی میریم و این تو رو با شرایط ایده آلش رو نخواهیم رفت که حداقل بدونن من ناراحت نشدم.چی بگم به خدا. اما می دونم به قرآن من ناراحت مشدم و والله خوشحال شدم. بی خیال ببینیم چی میشه . هنوز پدر و مادر خانوم خونه نیومدن که صحبت کنیم در این مورد .

راستی آقا یوسف محبت کردن ما رو نصیخت کردن و گفته بودن اون تبلیغ لوگوی کنار سایت رو برداریم چون .... ومن از ایشون تشکر می کنم و به حرفشون گوش میدم و اون رو برداشتم.مرسی

یه چیز دیگه اینکه امروز با آرزو به یه اپتومتریست خوب رفتیم و معاینه پشم شدم . چشمام واقعا تار میدید و رفتیم و واسم شماره جدید داد . من 1 و 5/1 و آرزو 75/. و 5/. بود. این یارو مسخره قبلی که رفته بودیم اشتباه به من شماره داده بود . خب فعلا


تعداد کل صفحات: 7 1 2 3 4 5 6 7