پنجشنبه 8 مرداد 1388

سفر 5 روزه نیشابور

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 8 مرداد 1388 :

یه سلامی بعد از تقریبا یک هفته به همه دوستان می کنم و عرض پوزش بابت عدم حضور . شنبه که از کرمونشاه برگشتیم من باید واسه مسابقات فوتبال به شهر ادب پرور نیشابور رفتم و مسابقات فوتبال ...... قرار بود در اونجا انجام شه.فکر می کنم یه 5 بازی کردیم آره درسته و در نهایت در فینال با اختلاف یک گل باختیم و دوم شدیم. در واقع من از روز 3 تا 8 مرداد مسابقات بودم . تموم مکانهای زیبای شهر نیشابور از جمله خیام ، عطار ، کمال الملک و مخصوصا دهکده چوبی رو هم رفتیم . عجب جای زیباییه این دهکده چوبی ،تنها مسجد چوبی دنیا در این مکان هستش. تموم دهکده از خونه ها وسویتهای چوبیه.البته این دهکده شخصیه و ورودی 400 تومانی داره . روزی که ما اونجا رفتیم  بارون شدید میومد و بوی چوب اونجا رو فوق العاده کرده بود. خلاصه اینکه تموم چیزاشون خوب بود از محل اسکان بگیر تا غذاها و .... خب خدا روشکر عالی بود . یه کتاب گردشگری اونجا روهم بهمون دادن که فوق العاده زیباست و تموم دیدنی های اونجا رو نشون داده. انشاالله به زودی ماشین می گیرم و با عزیز دلم آرزو به اونجا میریم و مناطق زیباشو میریم.


چهارشنبه 7 مرداد 1388

طولانی ترین غیبتت اقا امید گل

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو : 7 مرداد 1388:

امروز 4 شنبه است امید گلمو از 3 شنبه صبح ندیدم كه ساعت 7:35 صبح منو رسوند محل كارم آخه واسه مسابقات رفت نیشابور  و تا فردا بعدازظهر نمیاد یعنی میشه 3 روزو 2 شب و تا به حال  این طولانی ترین غیبت امید از منه خلاصه دیروز واقعا حال نداشتم كه بشینم پست بدم و بعدازظهر با مامان رفتیم بیرون ولی حس بیرونم نبود اصلا فكر نمیكردم كه دوری از امید اینقدر واسم سخت باشه و كسل كننده.قرار بود امروز بیاد و دیشب ساعت 10 زنگ زدو به شوخی گفت یه خبر بد گفتم فقط نگی نمیای هرچی دیگه بود اشكال نداره با خنده گفت فردا نمیام و 5 شنبه میام جاتون خالی منم قاط زدمو امیدم ازم ناراحت شد.به خدا دست خودم نبود اخه دلم خوش بود كه امروز میبینمش ولی خوب كاره دیگه پیش میاد و میدونم مقصر هم من بود و با sms ازش عذر خواهی كردم و پشیمون شدم كه چرا چنین رفتا ری كردم.ساعت 12 شب هم شب بخیر گفت و خوابید حالا مگه من خوابم میبرد كلافه بودم حوصلم سر رفته بود حس كامپیوترم نبود به هر بدبختی 1:35 اینا بود كه خوابیدم و طبق معمول ساعت 7:35 رفتم محل كارم.

امید هم امروز ساعت 11 صبح بازی داشتن كه 6 بر 1 بردن و خیلی خوشحال بود و فردا هم فینال مسابقات است كه امیدوارم موفق بشه.البته دستش داغونه اینجور كه خودش گفته عصبانی شده زده به تیر دروازه حالا دقیقشو نمیدونم.خدا كنه فردا صحیح و سالم برسه مشهد كه شدیدا نگران سلامتیش هستم.دیگه پست نمیدم و نظراتم تائید نمیكنم كه انشاءالله فردا با امید گلم.

یا علی


دوشنبه 5 مرداد 1388

جواب مشاوره آقا یوسف

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :مشاوره ،

آرزو : 5 مرداد 1388 :

سلام می كنم به آقا یوسف كه واقعا محبت كردن و ما رو با پیشنهاد راه اندازی قسمت مشاوره یاری كردن.كسی شما رو نمی شناسه پس من سوالتونو مطرح می كنم. سوالتون این بود كه شما دچار یك شكست عشقی در دوران دانشجویی شدید و می خواید بدونید چطور میشه اون دوران رو فراموش كرد و به سمت و سوی یك زندگی ایده ال و موفق در ارتباط با انتخاب عشقتون در "آینده گام بگذارید . در جواب باید بگم : متاسفانه بنا به دلایل زیادی مخصوصا محدودیت هایی كه در كشور ما در زمینه های برقراری ارتباط بین دختر و پسر وجود داره امروزه اكثر جوونای ما در جامعه كنونی دچار حداقل یك شكست عشقی شده كه آمار این مشكل در دانشگاههای ما بیشتر از هرجاایی می باشد. شما باید این رو قبول كنید كه جدا از دیگرون نبودید و این یك امر طبیعی در جوونهای امروزیه .همچنین شما باید اینو بدونید كه اون كسی كه شما باهاش بودید و ارتباط داشتید برپایه یك عشق زودگذر و بی پایه و اساس و درواقع یه عشق سطحی بوده و اینكه الان اون دختر مسیر زندگی خودشو رفته و شما هم مسیر زندگی خودتو. بنا براین شما باید به راحتی و با توجه به این موردی كه گفتم بتونی اون خانوم رو فراموش كنی و خیلی راحت به فكر یك عشق دیگه اما اینبار یك عشقی كه از روی فكرو كاملا عقلانی پیدا كنی و همیشهعاشقانه با اون باشی. یك مسئله مهمتر اینكه اگه به قسمت اعتقاد داری باید بدونی طالع شما برای هم نبوده و شما نباید هیچ و قت باهم ازدواج می كردید بنابراین مطمئن باش با روی آوردن به یك عشق حقیقی همه چی عوض میشه . امیدوارم موفق باشی و عشق واقیعیتونو به زودی پیدا كنید.


دوشنبه 5 مرداد 1388

سفرتابستانی کرمانشاه 28 تیر - 3 مرداد 1388 -قسمت دوم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 5 مرداد 1388 :

سفر تابستانی کرمانشاه از تاریخ 28 تیر لغایت 3 مرداد 1388 - قسمت دوم:

روز پنجم : 5 شنبه 31 تیر 1388 :

امروز تقریبا ساعت 12 ظهر بود که بامامانینا و احسان و امیر گفتیم بریم یه دوری بزنیم. بابا با خودش گوشت گوسفند و مرغ کبابی آورده بود و ما رو به ورمنجه یه روستایی اطراف کرمانشاه برد . عجب کوههایی اونجا بود . معماری خدا روی اون کوهها بی نظیر بود.وقتی اونجا رفتیم بابا کباب ها رو روبراه کرد و ماهم کم کم خودمون رو آماده خوردن می کردیم.یه دستشویی اونجا بود که آرزو وقتی رفته بود دستاشو اونجا بشوره از توی سوراخ لوله دستشویی یه رتیل افتاده بود کنار دستش . بیچاره دور از جونش داشت سکته می کرد.خداروشکر به خیر گذشت . خلاصه شبش هم رفتیم خونه دایی جوادم . بنده های خدا خیلی زحمت کشیده بودن .

روز ششم : جمعه 1 مرداد 1388 :

امروز هم از صبح خونه بودیم و بعداز ظهر ماشین رو از آقا گرفتیمو گفتیم بریم یه دوری بزنیم . اول رفتیم خونه کامران از همکارای قدیمم . بنده خدا اونم خیلی زحمت کشید بود . خانومش هم بود و واقعاد خوش گذشت . ازمون عذرخواهی کردن که نتونستن برای مراسممون بیان اما بنده های خدا کادوشونو به ما دادن.بعدش هم وقتی به طرف خونه خودمون راه افتادیم دیدیم اگزوز ماشین آقا کم کم داره صدا می کنه. رفتیم خونه و بعدش که به سمت خونه خالمون راه افتادیم شانس آوردیم باباینا با ماشین خودشون پشتمون بودن آخه یه دفعگی اگزوز ماشین آقا افتاد.خلاصه بابا اومدو اگزوز رو بست و به سمت خونه خاله اینا رفتیم . خاله از اینکه دیر اومدیم ناراحت شده بود اما به هر صورت یه 2 ساعتی اونجا بودیم . شب خیلی حالم بد بود چون فهمیدم دختر خالم سارا وقتی با آرزویم صحبت می کرده داشته در مورد من بد می گفته.یعنی ...... متاسفم برای خودم برای احترام هایی که سر اینا میذاشتم. بی خیال .... راستی امروز یه هواپیما توی فرودگاه مشهد سقوط کرده و 46 کشته و زخمی . مادر آرزو هم زنگ زد و بیچاره اعصابش خرد بود و هی می گفت با یه چیزی دیگه بیاین . خلاصه توکل برخدا .....

روز هفتم : شنبه 2 مرداد 1388 :

امروزصبح خونه بودیم و بعدازظهر هم رفتیم باغلواهای کرمونشاهی رو خریدیم.ظهرش هم بابایینا یه سرویس چینی 102 تیکه بهمون دادن که تقریبا 30 کیلویی بودجعبش و مامان گفت حتما باید فردا با هواپیما ببریدش مشهد !!!! زینب خواهرم با بچه هاش عصری اونجا بودن و امده بودن خداحافظی ودر نهایت آقا (بابا بزرگ ) هم غروب اومدو قرار شد به دلیل ازدیاد وسائل ایشون هم با ما بیاد . خلاصه شب هم باب بابا و آقا و مامان رفتیم فرودگاه و از همه خداحافظی کردیمو بار رو تحویل دادیم. بارمون 80 کیلو بود تقریبا و خدارو شکر پول بابت اضافه بار نگرفتن.تقریبا ساعت 11 از فرودگاه شهید اشرفی اصفهانی هواپیما بلند شد و تقریبا 1:45 دقیقه طول کشید و خدا رو شکر هواپیما به نحو عالی برروی فرودگاه هاشمی نژاد نشست .باتوجه به اینکه دیروز هواپیمایی در فرودگاه مشهد به طمین خورده بود و کشته و زخمی داده بود همه ترسیده بودن اما خدارو شکر همه چی خوب بود. وقتی هم رسیدیم حامد با زن و بچه هاش و مامان آرزو به دنبال ما اومده بودن و تموم بارها رو به یه بدبختی با همون پراید آوردیم.خلاصه اینطور بود که سفر ما هم به سر رسید و خدا رو شکر سفر بسیار خوبی بود .


دوشنبه 5 مرداد 1388

عزیزم منم دوست دارم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 5 مرداد 1388 :

سلام می كنم به همه دوستان . از این غیبت نسبتا طولانی عذر می خوام . همین الان رسیدم مشهد و خدا رو شكر بازی بعدیمونم بردیم. اومدمو پست آرزو رو خوندمو دلم نیومد كه پست ندم. خواستم بگم آرزو جون من عاشقتم و دوست دارم و دیشب برای منم تنها بودن سخت بود اما چاره نبود دیگه. امیدوارم همیشه در كنار آرزوی عزیزم عاشقانه كوچیكیشو كنم .

راستی خانم شیوا از اصفهان گفته بود كه خورش خلال رو با چه خلالی درست می كنن و در جواب باید بگم با خلال بادام آره همون بادامی معمولی دیگه.امیدوارم درست كنید و خوشمزه بشه چون واقعا توپه به خدا.راستی قسمت دوم سفرنامه رو هم تا شب توی وبمون می زنم.


یکشنبه 4 مرداد 1388

بالاخره برگشتیم مشهد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو : 4 مرداد 1388 :

دیشب تقریبا ساعت 12:40 بود كه پروازمون نشست مامان و حامد اومده بودن فرودگاه دنبالمون خدا خیرشون بده چون كلی وسایل داشتیم با 1 ساك رفتیم با 4 تا برگشتیم بیچاره مامان امید كلی زحمت كشیده بودش برا این وسایلی كه واسم خریده بود.خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 1:20 بود كلی با بابا چاخ سلامتی كردیمو تقریبا 2:45 هم خوابیدیم كه امید گلم چون یه هفته مسابقه داره باید امروز صبح میرفت شهرستان كه ساعت 6:30بیدارش كردمو رفت چون شهرستان نزدیكه مشهده قرار بود بعد از بازی برگردن اما چون فردا صبح زود بازی دارن دیگه امشبو اونجا موندن خدارو شكر امیدو تیمشون امروز 8 تا گل زدن و چون امید دروازه بان بوده هیچی گل نخوردنمنم به هزار بدبختی و 2 ساعت پاس ساعتی ساعت 9 رفتم محل كارم كه خداییش حس كار نداشتم.امشبم تنهام و اصلا خواب ندارم و دلم در سطح فیفا گرفته است ولی به این امید میخوابم كه فردا امید گلمو خوشحال ببینم كه تیمشون بازم برنده شده واسش دعا هم میكنم كه همیشه سالم باشه و سایش بالا سر من كه بدون اون دق میكنم.خدا كنه زودتر صبح بشه و بتونم راحت بخوابم.خواستم یه پست هم در مورد یه هفته ای هم كه كرمونشاه بودم اما sms بازی با امیدو بیشتر ترجیح میدم و پست كرمونشاه رو میذارم واسه فردا.امید نازم عشقمی-قلبمی-وجودمی-روحمی-نفسمی-عمرمی و از همه مهمتر زندگیه منی.دوست دارم بیشتر از اون چیزی كه فكرشو میكنی.

یا علی


تعداد کل صفحات: 7 ... 3 4 5 6 7