عید نوروز 1388 مبارك باد
امید : 30 اسفند 1387 :
امروز روز عیده . عید نوروز 1388 .اولین عیدی كه من در مشهد در كنار خانواده جدید عزیزم هستم. تقریبا 3 ساعت دیگه مونده تا عید باستانیمون . یه چند روزیه كه مطلب نزدم.خلاصه ای از اتفاقات این چند روز رو می نویسم :
چهارشنبه سوری :
خب چهارشنبه سوری در كنار آرزوی عزیزم و مادر و پدرش توی خونه بودیم.صداهای عجیب به مثال تانك و ......
تموم شهر مشهد رو تكون می داد و در نوع خودش جالب بود.امیر داداش آرزو جون هم عروسی یكی از دوستاش دعوت بود.....به هر صورت ما بیرون نرفتیم و توی خونه این روز رو سپری كردیم . اما چیزی كه مشهود بود ناراحتی جزئی ای بود كه در چهره آرزو نازم نمایان بود و اونم به خاطر این بود كه شاید هر ساله مجردی و الان متاهل ؟؟؟؟ بیچاره خودش كه میگه نه اینطور نیست و شاید اشتباه من بود..........به هر صورت گلم من در كنارتم عین یك دوست قبل از مسئله زناشوئیمون.....
رنگ موی آرزو :
آرزوی عزیزم واسه عروسی فقط جلوی موهاشو رنگ كرده بود و 3 روز پیش با مامانش به همون آرایشگاه رفت و بقیه موهاشم رنگ كرد و تنها چیزی كه میشه گفت اینه كه زیبا بود و زیبا تر نیز شد.
گاو صندوق :
می خواستیم تموم سكه های جمع شده در مراسممون رو بفروشیم و اصلا وقت نداشتیم و حتی می خواستیم پولامونم بانك بذاریم اما واقعا وقت اندك بود و یك دفعه به پیشنهاد مادر آرزو جون یه گاو صندوق خریدیم و از اون بزرگاشو گرفتم تقریبا 250 كیلویی هست ( 125000 تومان ) و واقعا فكر جالب و عالی ای شد.
سوزوكی ویتارا :
2 روز پیش با پدر آرزوجون به محل كارش رفتیم و در برگشت نزدیكیای احمد آباد بود كه پشت چراغ قرمز متاسفانه حواسم نبودو به یك سوزوكی ویتارا برخورد كردم در واقع تصادف كردم اما با سرعت شاید حداكثر 10 كیلومتر در ساعت.خلاصه یارو اومد پایینو اول خواست بگه افسر بیاد چون من مدارك هیچی همرام نبود و اینكه فقط قاب زاپاس ماشینش یه شكستگی كوچیك پیدا كرده بود و در نهایت گواهینامه پدر خانومو گفت و شماره من رو .فرداش با من تماس گرفت و گفت هزینه متقریبی معادل حداقل 150000 تومان رفتم تو خرج و اینكه می گفت فعلا ازش تو ایران نیست و با نمایندگی هم تماس گرفت و سوالاتو از اون پرسیده بود.ضمنا دیروز من كارت ملیمو رفتم به اون دادم و گواهینامه پدر خانومو ازش گرفتم.قرار بر این شد 20 فروردین با من تماس بگیره ببینیم چی میشه ؟؟؟این هم از این بی حواسی ما
ضمن اینكه به برادر آرزو و مادرش هم چیزی از این بابت گفته نشد و با هماهنگی با پدر آرزو یه نمایشنامه بازی كردیم كه یكی زد و در رفته ....
هدایای عروسی :
یكی از چیزایی كه یادم رفته بود بنویسم این بود كه ما تقریبا هدایای عروسیمون یه 5000000 تومانی شد و چند النگو هم تو اونا بود و اینكه یك تور دبی هم مادر و پدرآرزو جون زحمت كشیدن كه از 13 الی 16 فروردین عازم هستیم .
امیدوارم سال بسیار قشنگی برای تموم ایرانیهای عزیز رقم بخوره و همه توی این سال به آرزوهاشون برسن ( آرزوهای سالمشون ) 


هدیه عید نوروز 1388 به آرزو
امید : 25 اسفندماه 1387 :
دنبال یه هدیه ویژه برای آرزو جان بودم که بابت عیدی بهش بدم.از اونجایی که آرزو عاشق ماهی وآکواریوم بود اول خواستم واسش یه آکواریوم بخرم که حتی تا پای میز معامله رفتمو به خاطر 5000 تومان که بهم زور داشت یارو از 485000 تومان نمی خواست 25000 تومان تخفیف بده معاملمون نشد . وبعدش فکر کردم گفتم آرزو همش میگه عکسامو واسم چاپ کن و من هم که کسی رو اینجا نمی شناسم و نمی شه به هیچکس اعتماد کرد ، رفتم واسش یه پرینتر رنگی سه کاره ( اسکنر ، چاپگر ، کپی ) HP 5383 واسش خریدم و بهش قول دادم یه هدیه کوچولوی دیگه بهش بدم واقعا عالی بود و آرزو و خونوادش از این بابت خوشحال شدن و کلی از عکسهای عروسی و... رو چاپ کردم و یه حال اساسی به ارزوی گلم دادم .
آرزو جون دوست دارم و می خوام یه چیزی بهت بگم . نمی دونم اما اینو بدون یک مرد غیرت داره حتی به شوخی هم با غیرتش بازی نکن چون اگه چیزی هم نگه از درون داغون میــــــــــــــــــــــــشه
مراسم عروســــی
امید:25 اسفند 1387 :
بالاخره روز 20 اسفند سه شنبه ای به یادماندنی و در واقع روز عروسی فرا رسید و من و آرزوی عزیزم پس از کلی انتظار شاهد مراسم با شکوهمون بودیم .ریز کارهایی که در روز عروسی انجام دادیم رو خلاصه وار می نویسم : صبح ساعت 15 دقیقه به 7 بیدار شدمو دوشی گرفتم و ریشمو 2 تیغه کردم وچون روز قبلش رفته بودم آرایشگاه و گفته بود فردا برو حموم و اول ریش بعدشم پیشونیتو با روشور تمیز کن . خلاصه بعد از حموم سریعا به بانک رفتمو یه 1500000 تومانی از عابر بانکم دریافت کردم و به خونه برگشتم.آرزو رو بیدار گردم و نزدیک 200000 تومان از پول رو به مامان آرزو دادم تا زحمت دادن اون رو به عموی آرزو جهت خرید میوه بکـــــشه. تقریبا ساعت 30/8 صبح بود . آرزو پراید رو برداشت و منم پرشیا رو آوردم و ماشینو گداشتیم گلفروشی ..... که تا ساعت 1 ظهر به ماتحویل بده .البته ما دیروز هزینه گل ماشین و دست گل رو ( 200000 تومان ) داده بودیم . بعد از اون هم با آرزو به سمت آرایشگاه زنانه رفتیمو اونو گداشتم اونجا که ظهر با ماشین گلزده بیام دنبالــــش
. سریعا بگشتم خونه و قرار بر این شد امیر داداش آرزو آینه شمع دون و یه بخش از سفره عقد رو که خودمون ( مادر و خواهرام ) تهیه کرده بودیم رو به هتل ببره. من هم ساعت 10 رفتم آرایشگاه و تا تقریبا 30/11 اونجا بودمو بعدشم سریعا با آقا کوروش شوهر خاله با مرام و معرفت آرزو به خونه اومدیم تا لباسمم بپوشمو راهی تحویل ماشین عروسمون بشم. نماز ظهرم رو توی خونه عمه آرزو که طبقه پایین آرزوینا می شینن خوندمو لباس و کراوات و بعدش هم به سمت ماشین عروس... ساعت 1 ظهر بود که ماشین عروسو گرفتمو فیلمبردارها هم با ماشین خودشون از اونجا با من راه افتادن ... چند دوری رو با فیلمبردار ها زدیمو فیلمبرداریو بعدشم با اونهابه سمت آرایشگاه تا آرزو رو با خودمون به سمت هتل ببریم.به آرایشگاه رسیدیم و بعد از 30 دقیقه آرزو خوشگلم از آرایشگاه اومد بیرونو سوارش کردم و با گروه فیلمبردارها به سمت هتل ...
البته اول به آتــــلیه رفتیم و یه 1 ساعتی اونجا بودیمو کلی عکس و فیلم ..... و بعدشم به هتل رفتیم.به اطاق عقد رفتیمو کلی عکس و فیلم ... همه اومدن خواهرام ، مامانا ، بابای آرزو ، تموم فامیلاشون همه اومدنو عکس و فیلم و بعدشم هدایای همه که من به شخصه ممنون همه هستم.
بعدشم چندین با اومدم تو خانوما و کلی رقص که نگو نپرس و کلی شاباش که به ما دادن... تا شب پیش رفتیم موقع غذا شد که سلف سرویس بود و چندین جور غذا و سالاد و دسر و...
در ضمن قبل از شام توی قسمت خانوما کلیپی که با آرزو رفته بودیم و اونو ازمون فیلمبرداری کرده بودن رو روی پروژکتور پخش کردن و واقعا همه لذت بردن...و دست بچه های فیلمبردارمون درد نکنه ....
شب هم که من و آرزو توی هتل موندیم ....و البته خسته و داغـــــــــــــــــــــــــون......صبحش هم احسان شوهر خواهرم تقریبا 10 بود که اومد ماشینو برد. تموم گلهاشو در آوردم قبلش البته.ساعت 3 ظهر بود که بعد از خوردن نهار با آژانس به خونه برگشتیم.....
فردا مراسم عروسیه
امید : 20 اسفند 1387 :
تقریبا بامداد 20 اسفنده یعنی روز ازدواج ما.............
تقریبا چند روزیه که ما پستی ندادیم...امشب پر از استرس و ... هستیم.مامانینا 3 روزیه اینجا هستن .... شنبه ساعت 11 شب رسیدن و من وآرزو واسه پیش وازشون به میدون جام عسل رفتیمو و یادی از گدشته و....همه با هم به خونه سمیرا خواهرم رفتیم ...1 ساعتی اونجا بودیمو بعدشم بعد از دریافت کلی سوغاتی ( چایی ، ترخینه ، نون برنجی ، شکری ، کاک ) به خونه برگشتیــــــــــــــــــم.
یکشنبه آرزو رو به آرایشگاه بردم و مو هااشو رنگ کرد و رنگ موهاشم مش بود البته تیکه جلوی سر تا تقریبا نیمه های پشت موهای سرش...فداش بشم که اینقدر ماه شده بود...
دوشنبه هم اون یکی خواهرم با هواپیما به همراه همسرش و بچه هاش به مشهد اومدن و بابا به پیشوازشان رفت.....ما هم 1 ساعت بعد سری به اونها زدیمو خوش آمد گویی.
شب همون روز ( دوشنبه ) قرار بر این شد آرزو و مادرش و مادر وخواهرای من به آرایشگاه برن تا آرزوی گلم ابروهاشو خلاصه صلواتی کـــــــــــــــــــــــــرد واقعا بیست بیست 20 .....بماند مسائلی پیش اومد که خب خودش می دونه بی خیال.............
بعد از ظهر هم به این مناسبت ( ابرو برداشتن آرزو ) جشنی در منزل آرزوینا برگزار شد و همه خانومهای فامیل دعوت و خلاصه بزنو برخص و در نهایت من داماد هم اومدمو یه دسته گل البته با خودم آوردم و کلی خلاصه با همه رقصیدم .....بعدش هم خانم ها و درنهایت آخر شب آقایون به همراه پدر و داداشهام و بابابزرگم اومدنو مشغول به تناول آش سالاد اولویه ، حلیم بادمجون و....پرداختن...
امرزو هم یعنی دوشنبه از صبح مشغول کارها بودیم و هماهنگ همه کارهاو اینکه دست بابای آرزو درد نکنه که 2 تا چلو کباب حضرت رو واسه خونواده من جور کردووو ما هم بهشون رسوندیم....در نهایت هم ماشین بابامو (پرشیا سفید ) گرفتم و اول کارواش بعدشم همانهگی با گلفروشی واسه ماشین عروس....
فردا هم عروسی من وآرزوست ... امیدوارم از لحاظ روحی بهبود پیدا کنیم.... فردا روز بزرگی در پیش داریم و امیدوارم موفق و پیروز در شب عروسی باشیم و اینقدر به دوتامون و همه مخصوصا خونواده هامون خوش بگدره که تگو و نپرس ....
راستی آرزو از دستم شاید بهتره بگم از دست خونوادم ریخته بهم بهش حــــــــــــــــــق می دم اما من مقصر نیستم و میگم آرزو جون شرمنــــــــــده ام... و واست جبران می کنم....
دیگه واقعا مراسم نزدیکه
امید : 16 اسفند 1387 :
الان ساعت 1 بامداده . آرزوی عزیزم توی حال روبروی خودم خوابیده وبقیه بیدار و بیدار .منم اومدم نشستمو گفتم یه مطلبی بزنم. از امروز 4 روز به مراسم داریم .... واقعا استرس بالاست ..
بابا و مامانم به همراه 2 برادرم فردا شب میرسن مشهد.. و من از این بابت واقعا خوشحالم .....خواهرم زینب هم به زودی با هواپیما ............
امیدوارم که مراسم به خوبی و خوشی انجام بشه... و هیچ مشکلی به وجود نیاد... انشاالله. ضمن اینکه امشب تموم عکسها و فیلم های کلیپ اسپرتمونو که خودمون گزفته بودیم نشون مادر زنم یا بهتره بگم مادرم دادم و کلی با اون خندید.
سفارشات شیرینی ، کیک و بستنی
امید : 13 اسفند 1387 :
هوای نه چندان سرد و زمین خیس و پر از آب شهر مشهد همه حاکی از اینه که دیروز از صبح تا شب همش بارون می یومد . عجب بارون باحالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.
دیروز با آرزو ومامان و داداش آرزو و خانمش به بیرون رفتیم . و در ابتدای کار سکه هامونو که تا اون مقطع جمع کردیم فروختیم . نزدیک 882000 تومانی شد که به آرزو گفتم اینا پول باد آوردست
بعد از اون برای سفارش شیرینی رفتیم و 3 نوع شیرینی مجلسی رو از یکی از بهترین شیرینی فروشی های مشهد انتخاب کردیم و بعدشم کیک رو به سلیقه آرزو جون انتخاب کردیم ..... بعد از اون هم به یکی دیگه از قنادیهای معروف شهر رفتیمو خلاصه اینبار بستنی.....
نزدیک 30 تا دیگه باید کارت سفارش بدیم واین کار بر عهده منه وامروز قراره اطاعت امر بشـــــــــــــــه. مراسممون نزدیک ... امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره ... انشاالله........
ضمنا دیشب من و آرزو مهمون امیر جون داداش آرزوی عزیز بودیم و ما رو به بهترین رستوران مشهد بردو شیشلیگ و چلو گوشت سهم من و آرزو جونم از این مهمونی و دعـــــــــــــــوت بود....
الانم با آرزو محل کاریم ونسبتا امروز کارم زیاده و آرزو جون هم مشغول مثل همیشه به خدمت رسونی به مردمی که اکثرا قدر زحماتشو نمی دونن و فقط به این چشم به کار اون نگاه می کنن که انگار باید کارشو انجام بده و در واقع وظیفشه....؟؟؟؟ !!!!! 
صبح هم که بیدار شدیم رفتم توی اطاق خواستم بیام پام به پارچ آب خوردو خورد زمین تا اومدم بلندش کنم که آبش نریزه چون دسته پارچ شکسته بود ، پرده بین انگشت شصت و انگشت کنارش پاره شد و تا الان که کلی خون اومده.... آرزو هم از دستم ناراحته چون میگه خیلی بی حواسی.... آخه گفتم صدا نــــــــــــــده تا مامانشینا بیدار نشن .... 
امروز هم مطمئنا روز خوبی خواهد بود و من در کنار آرزو روز زیبایی خواهیم داشت. انشاالله.
