بالاخره دست پختشو خوردم
امید:29 بهمن 1387 :
دیروز آرزوی گلم واقعا منو سورپرایز كرد و نهار ( ماكارونی) و شام ( چلو كباب ) مهمون اون بودم ودر واقع برای اولین بار بود كه دست پخت اونو می خوردم ....فداش بشم خدا وكیلی معركه بود ..... عین مامانش ...فداش 
دیشب مامان آرزو حالش اصلا خوب نبود و بنده خدا تا 4 صبح بیدار بوده . من وآرزو هم امروز كلا با ایشون بودیم و به دكتر بردیمشون و خداروشكر ظاهرا مسئله ای نیست ... خداروشكر
عینكم هم امروز گرفتم .... ..... ...
الانم از دست آرزو ناراحتم چون ..... خودش بهتر می دونه
اما در هر صورت قربونش می رم و فداش در روز ملیونها بار......
اربعین حسینی
امید : 28 بهمن 1387 :
امروز تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر با آرزوی گلم بیرون رفتم و اول به حرم رفتیم . ضمن اینكه دوربین دیجینالم با هزار فن و فوت توی جورابم گذاشتمو با آرزو جان داخل حرم شدیم . كلی عكس قاچاقی گرفتیم. ..... نمازمونو خوندیمو زیارتی بعدشم كه رفتیم كوهسنگی با آرزو جون و مشغول میل تنقلات.....
خلاصه امروزم روز خوبی بود و در كنار آرزو خیلی خوش گذشت ... خدارو شكر 
بازم با فرزند نداشتم
آرزو : 28 بهمن 1387 :
خدا فداش شم . نه نه . نمی دونم چی بگم اما حس كردم از بجه نداشتمم یه چیزی بگم ... كه اگه یه روزی این مطلب ها رو خوند بدونه ما همیشه حتی نبوده به فكرش بودیم...
نمی دونم وقتی بجه داشتم باشم هم احساسم بهش همینه یا...............
شك بیجا به امیدجونم
آرزو : 28 بهمن 1387 :
تقریبا ساعت 10:30 صبح بود كه به امید گفتم می خوام برم دانشگاه... كه امیدم به بهانه مریض بودن من جیم شد و با من اومد ..... با هم بودیم و من داخل دانشگاه رفتیم وامید بیرون منتظر من...وقتی من اومد از دست یكی از استادا قاط بودم و همشو سر امید درآوردم متاسفانه .... اعصابشو خورد كردم ودر نهایت هم خب ازش عذر خواستم و خیلی خیلی خیلی خیلی از رفتار بجگانم پشیمون شدم...
یه ساعتی هم چون امید بعد كارمون در دانشگاه به اداره رفت به سراغ یكی دوستای قدیمم رفتم و با اون بودمو به دنبال امید اومدم و ....
بعد از ظهر هم با سمیرا و احسان قرار گذاشتیمو رفتیم پیتزا شب مهمون اونا البته شیرینی از شیر گرفتن معصومه ....
بعدشم من و سمیرا رفتیم یه سری لباس خریدیم كه امید طبقه پایین بودو داشتم از بالا نیگاش می كردم . رفتارش مشكوك بود با خانوم فروشنده و در سطح فیفا غیرتی شدم ... ولی وقتی اومدم پایین خواستم بهش گیر بدم دیدم گلی جونم یه ادكلن واسم خریده واون رفتارش با خانوم فروشنده به خاطر این بوده كه من متوجه خرید ادكلنش نشم.... و خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم از اینكه چقدر به فكرمه....
دوست دارم به اندازه تموم دنیا 

هدیه پدر و مادر خانوم واسه قبولی
امید : 27 بهمن 1387 :
تقریبا ساعت 1:30 شبه . با آرزو با لبتابمون در كافی نت محلیمون ( آشپزخونه )
نشستیم و هنوز خواب نداریم و البته گفتیم تا ساعت 2 دیگه خوابیم غافل از اینكه فردا ساعت 7:30 باید اداره باشیم......
امشب پدر آرزو به من بابت قبولیم در دانشگاه هدیه ای داد . قرار بود واسه مراسممون به كرمونشاه بریم همگی باهم و خب ایشون پول بلیط هواپیما رفت و بركشت من و آرزو رو به ما هدیه دادن . واقعا دستشون درد نكنه.به جون آرزو اصلا توقع نداشتم ولی بازم ممنونشونم.
بعد از ظهر رفتیم خونه دایی علی ارزو به صرف چای و قلیون و میوه ... خیلی عالی بود و همه دور هم لذت بردیم...... و از اونطرفم با هم دیگه به خرید عینك واسه من رفتیم و تقریبا 1 ساعتی رو اطراف پارك ملت به قول آرزو جولون دادیم....
ضمن اینكه آرزو میگه اصلا امشب حوصله نداره ولی .... دروغ میگه خودشو داره واسه من لوس می كنه. فداش بشم روزی 10000000000000000000 مرتبه...........
آرزو میگه اولا خدا نكنه و اینكه می گه تا آخر اینطوری نمی مونی ...
ولی شما شاهد باشیددددددددددددددددددددددددددددد
بالاخره دانشگاه قبول شدم
امید : 26 بهمن 1387 :
خدا رو هزاران مرتبه شكر ... بالاخره دانشگاه قبول شدم . آره نتایج امروز اومد و همین مشهد قبول شدم . كاردانی به كارشناسی مشهد.انتخاب سومم بود از 20 انتخابی كه داشتم . ظهر بعد از اداره شیرینی گرفتم و شیرینی قبولیمو دادم .... البته انتظار همه بیشتر از اینهاست...............
خیلی خوشحال شدم چون خونوادم و خونواده آرزو و از اون ها مهمتر آرزوی گلم خوشحال شده بودن. بازم خدا رو شكر این سد بزرگ كاردانی به كارشناسی رو رد كردم . انشاالله دكترا
آرزوی گلم هم جند كلامی می خواد از زبون خودش بگه :
آرزو :
امروز صبح اینقدر خوشحال شده بودم كه الان سر دردم از ذوق ... البته از امیدم توقع داشتم جون بجم ایكیوش بالاست و اینكه امیدوارم یه روزی بشینیم توی این وب بنویسیم كه دكترا قبول شدیم و مطمئنم كه جنین جیزی تحقق پیدا می كند ...... دوست دارم گلی جونم......
