شنبه 28 دی 1387

تصادفی وحشتناك

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : 28 دیماه 1387 :
به نام اوكه همیشه با ماست
نمی دونم فقط می تونم بگم خدا رو هزاران مرتبه شكر و شكر وشكر . ساعت 11/30 شب بود كه با آرزو از طرقبه با پراید بر می گشتیم.توی شهر طرقبه بودیم و با هم صحبت می كردیمو موسیقی گوش می دادیم.من همیشه با سرعت بین 100 تا 120 میرم توی شهر و در واقعا خیابونا .اونشب قبل تصادف آرزو زمانی كه من سرعتم زیاد بود برگشتو گفت امید من فقط رانندگی بابامو قبول دارم.منم خیلی بهم برخورد و از همون لحظه گفتم آرزو اگه منبعد بالای 70 تا با تو بیبشتر رفتم مرد نیستم واونم خوشحال شد .ضمن اینكه قبل حادثه از آرزو خواستم كه منبعد كمربند ببنده و در واقع گفتم آرزو راضی نیستم اگه كمربند نبندی حتی اگه من كنارت نبودم.خلاصه اینكه تموم این مسائل به داد ما رسید .
داشتم می گفتم با همون سرعت 60 یا 65 تا داشتیم می رفتیمو كمربندها بسته .یهو دیدیم یه یارو با پژو جی ال ایكس با سرعت نسبتا بالا  از لاین خودش منحرف شد اینگار كه خوابش برده بود و همین طوری به سمت ما میومد و مارو میگی موندینم .فقط من تونستم از حالت رخ به رخ خارجش كنم وبا گوش سمت شاگرد با سرعت به هم خوردیم و داغون شدیم .من موندم فقط گفتم آرزو چیزیش نشده باشه اصلا به فكر خودم نبودم.فقط می گفتم یكی فكر ماشین داغون بودم و یكی به فكر زینب.
اومدم پایینو رفتم سراغ راننده و فقط فحشو ناسزا ...............
خلاصه آرزو هیچیش نبود وزبونشو فقط گاز گرفته بود و خون می اومد. تماس گرفتیم همه اومدن ( داداش های آرزو ومامانشو عروسشون ) همه می گفتم فقط كمربندا ........
خلاصه یارو آشنای پدر خانم ما در اومد و رئیس فدراسیون .... بود . البته ناگفته نمونه آقا مست بود وهمین باعث انحراف ماشینش شده بود .خلاصه به خیر گذشت . و البته نزدیك 5 نفر ( مادر من و پدر آرزو و...) خواب بد دیده بودن واسمون و واقعا میشه گفت ما رو چشم زده بودن.
ماشیبنو با یدك كش آوردیم در خونه .هركی دید گفت خدا رحم كردو بس.خدایا شكر كه آرزو رو از من نگرفتی و الا كارم تموم بود .
ضمن اینكه دست منم به یه واسطه ای  به داد آرزو رسید  . مگه نه آرزو ؟


شنبه 28 دی 1387

بالاخره امتحانات ترم آخر آرزو شروع شد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : شنبه 28 دیماه 1387 :

به نام او که عشق را آفرید

امروز شنبه تنها در اداره مشغول به کار هستم .آرزو اینجا نیست و من در فراغ او ...... امروز اولین امتحان آرزو در ترم آخریه که در پیش داره و الانم خونستو داره میخونه .امیدوارم نتیجه عالی ای بگیره والبته مطمئنم که همینطور خواهد شد.دیروز کنکور داشتم . کنکور کاردانی به کارشناسی علمی کاربردی ، بد نبود میشه گفت با تقلبی که کردم بد نبود.امیدوارم قبول شم وانشاالله همینطور خواهد شد.روزگار خوشیه و برای من وآرزو خوش می گذره .امیدوارم همیشه اینگونه خوش باشد و ........

5 شنبه شب هم به همراه آرزو به خونه خواهرم سمیرا رفتیم ، اونم تنها بود چون شوهرش واسه امتحاناش در تهران به سر می برد  . سمیرا 80 ساعتی بود که معصومه خواهر زادمو از شیر گرفته بود و از این بابت خوشحال خوشحال بود و برای من هم خوشایند .2 ساعتی دور هم بودیم و این با هم بودن واقعا لذت بخش برای من وآرزو و....

یاد یه چیزی افتادم اونم اینکه یادمه برای روز عقدمون باید حلقه می خریدیم و به پیشنهاد آرزو قرار بر این شد دو تا حلقه تیتانیوم بگیریم تا مراسم عقد که می بایست حلقه طلا ................. به مغازه ای در هاشمیه رفتیم . داداش آرزو هم بود 2 تا حلقه انتخاب کردیمو با هم دیگه شد 22000 تومان که باچکو چونه 20000 تومان گرفتیم واینقدر شیک و باحالن که به هرکی گفتیم حلقه دست آرزو 1000000 تومانه باورش شد. خلاصه اینم از جریان حلقه من وآرزو ...................


یکشنبه 22 دی 1387

یک روز به یادماندنی در طرقبه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : یکشنبه 22 دیماه 1387 :

گرمای لذت بخش درون من و آرزو تموم برف هایی که مشهد رو سفید پوش کرده در نگاهمان به نوعی ذوب کرده و هر لحظه برایمان بهاری ویهاری تر می شود . فقط شکر خدا

تموم پست هایی که دادیم همه از من بوده و فعلا آرزو هیچ مطلبی رو در وب قرار نداده ، خب تنها به خاطر اینه که اون هنوز یاد نداره (به قول خودش که الهی من فداش شم ) با اینترنت به اون حد کار کنه و وبلاگ نویسی رو انجام بده و به زودی او هم به من ملحق خواهد شد اما الان فقط ناظر کیفی وبمونه.

امروزم خیلی خوب بود .صبح با هم به محل کارمون رفتیم و تا 12 ظهر بودیم که با پیشنهاد من مرخصی گرفتیمو اول یه دکتری رفتیم و از لحاظ مسائل زناشویی مشاوره خوبی گرفتیم ودر واقع میشه گفت یک مشاور توپ و عالی ای رو در این زمینه واسه خودمون پیدا کردیم .مطالب جالب وزیبایی رو به ما آموخت و برنامه آیندمون هم اینه که بازم پیش ایشون بریم و ................

بعد از دکتر تصمیم گرفتیم به طرقبه بریم و رفتیمو واقعا خوش گذشت ، چون مسائلی از گذشتمونو واسه هم مطرح کردیم که ما رو به هم نزدیکتر از دیروز نمود . نهار اونجا بودیم البته بعد قلیون که حال اساسی داد .نهار پاچین مرغ ( درخواست آرزو ) و چلو کباب ( درخواست من ) بود که البته باهم خوردیم و در کنار هم حال کردیم.بعدش ساعت 4 بعدازظهر بود که به سمت مشهد راه افتادیمو در راه عکسهایی قشنگی از برف های زیبایی که روی کوههای اطراف نمایان بود گرفتیمو خاطرات رو تکمیل تر کردیم.

الان هم خونه خواهرم هستم وامشب پیش آرزو نیستم وبرام خیلی سخته والبته برای او هم همینطور .با هم تلفنی صحبت کردیم اما بازهم دوری سخته .همیشه میگن دوری و دوستی اما به نظر من در زندگی مشترک دقیقا این مطلب برعکسه و نزدیکیو دوستی معنا داره.

ضمنا امروز یکی از همکارا ما رو دیدو تبریکی به ما گفت و نصیحتهایی به ما هدیه داد و مهمترین اون این بود که :

زندگی مشترک مقدسه و درعین اینکه باید با همه ارتباط داشت ( پدرا ، مادرا ،خواهرا و .... و فامیلهای دور و نزدیک ) اما اینو بدونید که هیچکس رو نباید در زندگی مشترک راه داد.


شنبه 21 دی 1387

خلاصه روزشمار 1 هفته اخیر

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 21دیماه 1387 :

الان ساعت 8:10 صبح روز شنبه هستش که این مطلبو می نویسم . آرزو جلوی من مشغول به کار و سروکله زدن با ارباب رجوعه .امروز قراره روی هر دو پروژه بزرگی که در ذهن دارم کار کنم و در واقعا بر روی کاغذ بیارمشون . پروژه های که مطمئنا مسیر زندگی من وآرزو رو تغییر خواهد داد و............

در این یک هفته اخیر اتفاقات خاصی نیفتاد و تنها اینکه دیروز جمعه تموم فامیل مهمون عمو جعفر آرزو بودیم . واقعا مهمونی عالی ای بود و در نوع خودش لذت بخش چون همه دور هم جمع بودن.در واقع میشه گفت سومین پاگشای من وآرزو بود .

روز تاسوعا بود که درحرم با آرزو به همون محل عقد رفتیم و نماز مغرب و عشاء رو خوندیم ویادی از گذشته بسیار نزدیک و  درخواست آینده ای زیبا را از حضرت رضا و تنها رفیق همیشه همراهمان نمودیم.

توی این یک هفته پدر آرزو هدایایی به من داد که برای من به واسطه اینکه از پدر زنم اونها رو گرفته بودم برام ارزشمند بودن . یک کفش چرم ایتالیا ، یک ساعت و یک ریش تراش.

دیشب با پدرم در رابطه با هزینه های مراسم عقد و..... صحبت کردم. از اونجایی که پدر عروس قرار بر این داره قریب به 70 میلیون با جهاز و هزینه مراسم عقد و...... خرج کنه ، و من تنها می بایست 10 میلیون واسه مراسم عقد خرج کنم ، این مبلغو از پدر درخواست کردم و......................... بالاخره قرار بر ارسال پول شد اما ................

امشب هم چهارمین پاگشا رو در پیش داریم و همگی خونه داداش آرزو دعوتیم و خب البته درسته که زحمت می کشن اما در مقابل همه دور همیم و برای من و آرزو  بسی لذت بخش ، ارزشمند و به یادماندنی.....


شنبه 21 دی 1387

دومین پاگشای عروس و داماد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : جمعه 13 دیماه 1387 :

یک روز دیگه هم گذشت و البته با سرعت باد ............. واما امروز قرار بر این بود که نهار مهمون عمو هادی آرزو باشیم و همینطور هم شد و همه در یکی از رستورانهای سنتی شهر مشهد دور هم جمع شدیم و میشه گفت دومین پاگشای ما بود .


دوشنبه 16 دی 1387

اولین پا گشا

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 5 شنبه 12 دیماه 87 :

امروز سمیرا خواهرم من و آرزو و خونوادشونو به یه میهمانی توی خونش دعوت کرد و قرار بود همگی شب جمعه دور هم جمع شیم .در واقع میشه گفت پاگشای ما بود .خداوکیلی کلی زحمت کشیده بود و........ نزدیک 7 نوع غذا درست کرده بود  . از کوفته تبریزی بگیر تا ژله و.......................اونشب خیلی عالی بود و همه چی به خوبی پیش رفت . همه راضی بود و ضمن اینکه من و آرزو تقریبا یه 3 ساعتی زودتر رفتیم اونجا چون آرزو می گفت من نما خواهم خواهرت احساس غریبی کنه و در واقع می خوام با من یه دوستی خاصی داشته باشه و.....

سمیرا اونشب از طرف معصومه خواهر زدای گلم به من وآرزو یک سکه پارسیان هیه داد که در نوع ودش واسه آرزو قشنگ بود چون هدی ای از طرف معصومه 2 ساله بود.


تعداد کل صفحات: 2 1 2