امیدم رفته دبی و من تنهام
آرزو:۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹:
امروز جمعه است و یه جمعه دلگیر چون امیدم پیشم نیست و دیروز صبح یعنی ۵شنبه ساعت ۷ صبح از خونه با احسان رفتن به سمت فرودگاه چون ساعت ۹ صبح پرواز داشتن البته اول رفتن دنبال علی منم بعد از رفتن اینا لباس پوشیدمو رفتم اداره.ساعتای ۱ ظهر بود که امید زنگ زدوخبر سلامتیشو داد و شماره قبلی رو که با هم رفته بودیمو شارژ کرده بود.کلی خوشحال شدم که صحیح و سالم رسیدن.منم دیروز خونه بودم تا شب و یک سردرد شدیدی داشتم که حال و حوصله هیج کس و هیچ کاریو نداشتم و تا شب هم چند بار با امید صحبت کردم و همش میگفت واقعا به یادتم و جات حسابی خالیه و ساعتای ۱:۳۰ صبح بود که با اس ام اس شب بخیر گفت و خوابید.امروزم جمعه است و یه ساعت پیش به امید زنگ زدم که گفت هتل اتلانتیس هستن و داشت کم کم از اونجا راه می افتاد که برن هتل واسه نهار.از دیروزم ماشین کرایه کردن که امروزم میخوان برن تحویل بدن.راستی نازنین و ایدا هم از وقتی علی رفته اومدن خونه ما یعنی خونه مامانم اینا.دیشبم امید زنگ زد یه خرده از علی گله کرد و یه ۱۰ دقیقه با هم صحبت کردیم که امیدم یه خرده اروم شد.
امیدم دوست دارم و دیشب که پیشم نبودی به سختی خوابم برد.خلاصه واقعا بدون تو نمیتونم و دیگه هم حق نداری منو تنها بذاری اخه خیلی گناه دارم.
