لحظه های فراموش نشدنی
امید : 8 بهمن 1388 :
یکی از دوستان از من خواسته بود که نحوه آشناییمو با همسرم آرزو جون توضیح بدم . یکمی دیر شد اما الان که وقت دارم اینکارو میکنم. تقریبا 2 ماه از اومدن من به مشهد می گذشت . توی اداره ما چند تا دختر کار می کردن . بگذریم که این دخترها هرکدوم چه رفتارها و چه برخوردهایی داشتن. من مجرد بودم و خب سعی می کردم همیشه خوشتیپ باشم و بعضیهاشون سعی می کردن خیلی به من نزدیک بشن . مثلا یکبار سر درد بودم و حالم خوب نبود . تو آبدارخونه بودم که یکی از اون خانوما اومدن و به من گفتن آقای .... حالتون خوب نیست ؟ اتفاقا یه دوغم دستش بود . به زور و بدبختی می خواست دوغ رو به من بده چون می گفت از چشمات معلومه فشارت نمی دونم پایینه یا بالا که من قبول نمی کردم. حتی یکی از دخترهای اونجا به من علاقه مند شده بود و به یکی از همکاران مرد اداره که آدم راحتی بود گفته بود قضیه رو . اون هم چند موردبه من گفت و حتی یکبار هم اون بنده خدا با آرایش و تیپ و کلاهی که سرش گذاشته بود اومد جلوم و قدم می زد .البته قدم زدن غیر طبیعی که باز اون همکارمون گفت که این بنده خدا با من صحبت کرده و به خاطر تو خوشتبپ کرده. بگذریم .خیلی می ترسیدم که نکنه برام حرفی در بیارن چون اصولا هرکس توی مشهد خوب باشه سریعا به گند می کشونش. البته این خصلت مشهدیهاست ( بلا نسبت اقل خوبهاشون ).بگذریم . آرزو یکی از هم دانشگاههیای برادر شوهر خواهرم بود و تقریبا 2 سال پیش هم کلاس بودن . البته برادر شوهر خواهرم معلوله و خانم من در زمان دانشگاه به دلیل شرایط خاصش در تهیه جزوات خیلی کمکش می کرده. همینطوری که توی خونه قبل از ازدواج بحث میشد یکدفعه کاشف به عمل اومد خانم .... ( آرزو ) همون همکلاس علیه. علی خیلی ازش تعریف می کرد . همه به شوخی می گفتن بابا برو بگیرش دختر خوبیه ، کارمنده و ..... اما من همه حرف ها رو به شوخی میگرفتم اما علی می گفت من می دون از آخرش اونو می گیری.ما هم به قول مشهدیا می گفتیم برو یره....
پس از مدتی خیلی به این موضوع فکر کردم و با خودم به این نتیجه رسیدم که با خانم .... ( آرزو ) می تونم درآینده زندگی خوبی داشته باشم . تصمیم گرفتم برم و بهش بگم . البته چه جورش رو نمی دونستم. همونطور که طی چندین پست قبل گفتم طی نامه ای بهشون گفتم و متن نامه هم در وبسایتمون موجوده .همون روز اومدم و به دامادمون قضیه رو گفتم و اون هم بهم خندید و گفت امید دیروز خواهرت سمیرا برای تو از اون خواستگاری کرده !!!!!!!! منو می گی همینطوری موندم !!!!!! آره روز قبل از خواستگاری من طی نامه ، سمیرا خواهرم به اداره زنگ زده بود و و با آرزو صحبت کرده بود و از اون خواستگاری کرده بود بدون اینکه به من بگه . جالب این بود فرداش همینطور که گفتم من ازشون خواستگاری کردم.جالب اینه که اون بنده خدا یی که توی اداره به من علاقه مند شده بود اومده بودو به آرزو گفته بود با فلانی صحبت کن درمورد من و از همه جالب تر اینکه خانم اون موقع می خواسته بیاد که درمورد اون دختره با من صحبت کنه که یکدفعه بچه ها میگن تلفن کارت داره و اون تلفن خواهر من بوده که از اون خواستگاری می کنه برای من. این خلاصه ای بود از نحوه آشنایی و خواستگاری من از آرزوی عــــــــــــــــــــــــــزیزم.
