قشنگترین روز زندگیم
آرزو :30 آذر 1388 :
امروز ساعت 12:40 ظهر بود که پرواز عزیزم از کرمانشاه به مشهد زمین نشست ومنم همونطور که خودش گفت با هماهنگی قبلی رفتم دنبالش وای کلی ذوق کردم وقتی دیدمش انگاری کل مریضی هام خوب شده بود آخه از روزی که امید از مشهد رفت حالم خیلی بد شد سرما خوردم اساسی که با این وضعم دکتر بهم 2 تا پنی سیلین و کلی خشک کننده داد البته یکیشو زدم یکی دیگشو دلم نیومد گفتم نی نی کوچولوم گناه داره واسه همین به هر بدبختی شد تحمل کردم.خلاصه امروز یه خرده بهترم طفلی مامانم کلی شیرو ابمیوه و سوپ و..... به من داد تا بهتر شدم امیدم که دیدم خوبه خوب شدم.امشب ساعت 9:35هم وقت سونوگرافی داشتم که ببینم بچم دقیق چند وقتشه؟؟با امید به بیمارستان سینا رفتیم واسه سونوگرافی کلی استرس داشتم آخه هر کی میرفت تو یه جوری میومد بیرون طفلی خانومه بچش نبض نداشت کلی حال ادم گرفته میشد.نوبت من که شد داشتم سکته میکردم که البته استرسم کاملا بی خود بود چون دکتر سونو گفت جنین سالمه سالمه و 6 هفته و 5 روزشه یعنی 47 روز وبعد صدای ضربان قلبشو واسم گذاشت.این واسم قشنگترین صدایی بود که تو عمرم شنیدم اصلا باورم نمیشد خیلی خوشحال شدم امیدم که اونجا ایستاده بود و منتظر خبر من فوری بهش خبر دادم و اونم گفت خدارو شکر که همه چی طبیعیه بعدشم به مامان اون وسمیرا و زینب و مامان خودم تلفنی خبر دادیم همشون خیلی خوشحال شدن.امشب هم شب یلداست ما که طبق معمول پائین و خونه مامانیم عمه طیب و علیو نازنین هم اینجان.بابت همه چیز از خدای مهربونم متشکرم و هرچی دارم از همون خدای مهربونمه.خدایا ممنونتم
