سفرتابستانی کرمانشاه 28 تیر - 3 مرداد 1388 -قسمت دوم
امید : 5 مرداد 1388 :
سفر تابستانی کرمانشاه از تاریخ 28 تیر لغایت 3 مرداد 1388 - قسمت دوم:
روز پنجم : 5 شنبه 31 تیر 1388 :
امروز تقریبا ساعت 12 ظهر بود که بامامانینا و احسان و امیر گفتیم بریم یه دوری بزنیم. بابا با خودش گوشت گوسفند و مرغ کبابی آورده بود و ما رو به ورمنجه یه روستایی اطراف کرمانشاه برد . عجب کوههایی اونجا بود . معماری خدا روی اون کوهها بی نظیر بود.وقتی اونجا رفتیم بابا کباب ها رو روبراه کرد و ماهم کم کم خودمون رو آماده خوردن می کردیم.یه دستشویی اونجا بود که آرزو وقتی رفته بود دستاشو اونجا بشوره از توی سوراخ لوله دستشویی یه رتیل افتاده بود کنار دستش . بیچاره دور از جونش داشت سکته می کرد.خداروشکر به خیر گذشت . خلاصه شبش هم رفتیم خونه دایی جوادم . بنده های خدا خیلی زحمت کشیده بودن .
روز ششم : جمعه 1 مرداد 1388 :
امروز هم از صبح خونه بودیم و بعداز ظهر ماشین رو از آقا گرفتیمو گفتیم بریم یه دوری بزنیم . اول رفتیم خونه کامران از همکارای قدیمم . بنده خدا اونم خیلی زحمت کشید بود . خانومش هم بود و واقعاد خوش گذشت . ازمون عذرخواهی کردن که نتونستن برای مراسممون بیان اما بنده های خدا کادوشونو به ما دادن.بعدش هم وقتی به طرف خونه خودمون راه افتادیم دیدیم اگزوز ماشین آقا کم کم داره صدا می کنه. رفتیم خونه و بعدش که به سمت خونه خالمون راه افتادیم شانس آوردیم باباینا با ماشین خودشون پشتمون بودن آخه یه دفعگی اگزوز ماشین آقا افتاد.خلاصه بابا اومدو اگزوز رو بست و به سمت خونه خاله اینا رفتیم . خاله از اینکه دیر اومدیم ناراحت شده بود اما به هر صورت یه 2 ساعتی اونجا بودیم . شب خیلی حالم بد بود چون فهمیدم دختر خالم سارا وقتی با آرزویم صحبت می کرده داشته در مورد من بد می گفته.یعنی ...... متاسفم برای خودم برای احترام هایی که سر اینا میذاشتم. بی خیال .... راستی امروز یه هواپیما توی فرودگاه مشهد سقوط کرده و 46 کشته و زخمی . مادر آرزو هم زنگ زد و بیچاره اعصابش خرد بود و هی می گفت با یه چیزی دیگه بیاین . خلاصه توکل برخدا .....
روز هفتم : شنبه 2 مرداد 1388 :
امروزصبح خونه بودیم و بعدازظهر هم رفتیم باغلواهای کرمونشاهی رو خریدیم.ظهرش هم بابایینا یه سرویس چینی 102 تیکه بهمون دادن که تقریبا 30 کیلویی بودجعبش و مامان گفت حتما باید فردا با هواپیما ببریدش مشهد !!!! زینب خواهرم با بچه هاش عصری اونجا بودن و امده بودن خداحافظی ودر نهایت آقا (بابا بزرگ ) هم غروب اومدو قرار شد به دلیل ازدیاد وسائل ایشون هم با ما بیاد . خلاصه شب هم باب بابا و آقا و مامان رفتیم فرودگاه و از همه خداحافظی کردیمو بار رو تحویل دادیم. بارمون 80 کیلو بود تقریبا و خدارو شکر پول بابت اضافه بار نگرفتن.تقریبا ساعت 11 از فرودگاه شهید اشرفی اصفهانی هواپیما بلند شد و تقریبا 1:45 دقیقه طول کشید و خدا رو شکر هواپیما به نحو عالی برروی فرودگاه هاشمی نژاد نشست .باتوجه به اینکه دیروز هواپیمایی در فرودگاه مشهد به طمین خورده بود و کشته و زخمی داده بود همه ترسیده بودن اما خدارو شکر همه چی خوب بود. وقتی هم رسیدیم حامد با زن و بچه هاش و مامان آرزو به دنبال ما اومده بودن و تموم بارها رو به یه بدبختی با همون پراید آوردیم.خلاصه اینطور بود که سفر ما هم به سر رسید و خدا رو شکر سفر بسیار خوبی بود .
