بالاخره ماهگرد هم اومد
ارزو: 7 بهمن 1387 :
6 بهمن ماه گرد ازدواجمون بود.امید از صبح واسه کارای وام اداره نیومده بود.بهش یه sms دادمو تبریک گفتم
زنگم زدم تقریبا خواب بود خلاصه یه جورایی حوصله ی حرف زدن نداشت ساعت 12 هم رفته بود خونه ما.
اون روز خیلی دلم از امید گرفته بود به خاطر 2 حرفه چرتی که بهم زده بود.........
ولی در نهایت از دلم در اوردو واسه ماهگرد کادو خرید ست ناخن،اسپری،4 شاخه گل رز و واقعا خوشحالم کرد.
شب خوبی بوددددددددددد
دیروز م رفتیم فرودگاه پرواز مامان ساعت 1:10 ظهر نشست که منو امیدو حامد رفتیم فرودگاه بعدشم حامد مارو
گذاشت خونه سمیرا تا ساعت 5 اونجا بودیم بعد رفتیم خونه ما که از اونطرف با مامان بریم واسه خرید.....
ساعت 8 هم رفتیم خیابون خسروی و اولین خریدمونو که قران بود انجام دادیم بعدشم لوازم ارایش تا 10 بیرون
بودیم ولی نمیدونم چراحسه خوبی نداشتم شایدم زیادی خسته بودم.از اونطرفم مامانو گذاشتیم خونه سمیرا
و امید برگشت پیش من و 1 ساعتی بودو شام پیتزا گرفتو با هم بودیم بعدشم رفت ور دل ننش............
وقتی هم رفت دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفت و اصلا حس حرف زدن با هیچ کسو نداشتم.با یه SMS شب بخیر
به امید خوابیدم البته 1 ساعت بیدار بودمو کارامونو از صبح مرور میکردم که بابام یه SMS دادو به نوعی اشکم در
اومد اخه قبلش یه بحثی داشتیم.......... فهمیدم بابام چقدر دوسم داره .بابام خیلی ماههههههههههههه
