حسودا جمعشون جمه
امید : 17 آذرماه 1388 :
شاید واسه یه مرد بی غیرتی باشه و هر کس این مطلب رو بخونه بگه واقعا که امید عجب بی غیرتی هستی.چی بگم اما مجبورم بگم . از وقتی که آرزو بارداره متاسفانه خیلیا بهش حسودی می کنن. از زن داداشش بگیر تا همکاراش . همکاراش حسادتشون به جایی رسیده که آرزو بهشون گفته ما عید میریم اکراین و اومدن بهش گفتن یکی از فامیلامون رفته اکراین و 3 ماهه باردار بوده و دولت اکراین موفع خروج بهش اجازه نداده بیاد تا در اون کشور زایمان کنه !!!!! واقعا مسخرس نده ؟ از حرص دلشونه نه ؟ آره حسودن اینو خوب فهمیدم و البته خیلی چیزهای دیگه . از زن داداشش واستون بگم که متاسفانه از زمانی که با خونوادشون وصلت کرده همش به آرزو حسادت کرده . خب البته این طبیعی بوده تا حدودی چون خوانواده زن داداشش متاسفانه از لحاظ اجتماعی و فرهنگی و.... واقعا ضعیف بودن و ..... بی خیال خیلی مسایلی که به سر این خوانواده آورد رو هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم . از وقتی که آرزو با من ازدواج کرد حس حسادتش 1000 برابر شد به گونه ای که تموم لوازم خونش رو عوض کرد و همیشه سعی کرد شوهرشو که برادر آرزوئه به جون آرزو بندازه منظور یعنی همش به آرزو بتوپه. شب پاتخت ما گذشت و بعد 1 ماه به بهانه تولد پسرش به نوعی به تعبیر من برای خودش پاتخت جدیدی گرفت و کلی از وسایلهاشو مجدد عوض کرد و.... الان هم که چند روزیه که واقعا بی حاله و همش خواب و میگن شاید واسه بچه سوم داره حامله میشه که دوباره به واسطه حسادته و از آرزو داره تقلید می کنه و این هم قوز بالا قوز جدیدش . البته شاید و شایدم نه ......بی خیال در یک کلام دشمن جون همسرم و خونوادش به نظرم همین نیکو زن داداششه . متاسفانه حامد برادر آرزو هم یه آدمیه که خیلی از مسایل رو فراموش کرده و ... البته زن و شوهر از سرهمن و به نظر من همون نیکو از سر حامده . فکر می کنم یکم خاله زنک شدم اما مجبور بودم بگم تا درونمو خالی کنم و یه واقعیت رو در وبمون ثبت کنم . دست بر قضا ما همسایه همین نیکو و حامد هستیم ........ البته خدا رو شکر که اجاره نمیدیم چون خونه پدر زن هستیم . خدایا ازت می خوام در لحظه لحظه زندگیم در کنارم باشی و در کنار همسرم و بچمون رو سالم از تو می خوایم و می خوام شر هر کسی که به فکر ضربه زدن به ماست رو از سر ما کم کنی و به خودش برگردونی .
جواب " ف " رفیق منتقد
امید : 16 آذر ماه 1388 :
بازم دوست عزیزم با نام مستعار " ف " برامون الان نظر گذاشتن و خب عین نظرشون رو در سایت قرار میدم و بعد در موردش صحبت می کنم :
عزیزم اولین بار نیست وبلاگتو میخونم كل ارشیوتو خوندم ؛ اولین تنش هم در زندگی شما نبوده.حیف تو آرزو امید لیاقتت رو نداره... كجاست اون قسمهایی كه خورد اونم در سرزمین حج؟ چقدر بهش پایبند بود؟
ببین دوست من خدمتت نازنینت عرض کنم توی هر زندگی ای باید بحث و ناراحتی های باشه و این طبیعیه چون طبیعتا اختلاف نظراتی وجود داره . ضمن اینکه اینم بگم اگر توی زندگی ای ناراحتی و دعواهای سرسری و کو چولویی وجود نداشته باشه ، مطمئن باش لحظه های شیرین به چشم نخواهند آومد. در ضمن شما باید اینو بدونی که همین واسه عشق و علاقه ما کافیه که این وبسایت رو از ابتدای شب خواستگاری راه اندازی کردیم و تا همین لحظه هم عاشقانه باهم در کنار هم پیش رفته ایم.
بگذریم ، امشب با دایی آرزو جون رفتیم و یه بار دیگه اقدام به خرید کردم ولی اینبار با این تفاوت که واسه بچمم هم خرید کردم ، گوشت ، ماست ، دوغ ، آناناس ، بساط آش ، بلوط و .............
عید غدیرو به تمام دوستای گلم تیریک می گم
آرزو :15 آذر 1388 :
اول از همه این عید بزرگ رو به تموم دوستانی که مارو از اول زندگیمون همراهی کردن تبریک میگم.یه پست هم امید عزیزم داده بود که اصلا من توقع چنین پستی رو ندارم و اون حرفا رو که من اون روز زدم فقط فقط عصبانی بودم و فقط تایپ میکردم و حالا تصمیم گرفتم حذفش کنم اون شیرینی و اونجور حرفایی رو هم که زدم میزارم رو حساب اینکه چون امید زیادی ذوق کرده بود فراموش کرده اگه نه رو حساب بی خیالی نیست چون امید هم با احساس هم بی خیال نیست.اصلانم نیاز به عذرخواهی ندارم من ازت عذر میخوام که یه دفعه اینجور قاط زدم و چنین پستی دادم.در ضمن یه نفر به نام (ف) یه پست داده بود که شما اخر عاقبت نداریدو از اینجور حرفا در جواب ایشون باید بگم نظرتون کاملا مسخره و چرت بود شما اون همه پست های قشنگ مارو ندیدی فقط همین پست رو دیدی؟؟؟فکر می کنم شما از اون ادمایی هستی که با کوچکترین تنش در زندگیت به اخر خط میرسی.من عاشق امید و رندگیم هستم اگه زندگیمو نو دوست نداشتیم هیچ گاه چنین وب سایتی رو درست نمیکردیم.


تقدیم به امید گلم راستی پارسال عید غدیر هنوز با امید ازدواج نکرده بودم یادش بخیر عیدی به من یه ربع سکه داد.چه زود گذشت........
آرزوی عزیزم اینطوری نگو
امید : 13 آذر 1388 :
بعضی اوقات هر انسانی اشتباه فکر میکنه . دیروز هم من به واسطه برادر خانمم خیلی عصبانی شدم اما واقعا آرزو راست میگه من نباید اینطوری کنم یعنی اگه چیزیم دیدم بهم نریزم . آرزوی عزیزم اینکه من چیزی نخریدم رو پای گاو بودنم بگذار منظورم اون روزیه که از اداره اومدم و فهمیدم تو بارداری . اشتباه از من بوده و امیدوارم منو ببخشیئ . دوست دارم به اندازه دنیا.....دیگه نمی خوام جواب بدم فقط اشتباهات رو جبران می کنم .فدات امیدت
آنفلانزای تقلبی
امید : 10 آذر 1388 :
دیشب همه دورهم بودیم و تا ساعت 3:30 صبح بیدار بودیم . صبح که بیدار شدم اصلا حوصله اداره رو نداشتم و به همکارم زنگ زدم و گفتم آنفلانزا گرفتم وتا شنبه نمیام . البته ظاهرا شنبه هم کسی نمیاد . خلاصه تعطیلات پاایدزی من شروع شد و خدا بیامرزه آنفلانزا رو..........
موجودات فرا زمینی
امید : 10 آذر 1388 :
مطمئنم همه شما در مورد اجنه چیزهای زیادی شنیدید و بازهم مطمئنم بهشون اعتقاد دارید چون حداقل توی قرآن در موردشون گفته شده . وقتی اسم اجنه به زبان ها میاد کلی ترس در وجود هر انسانی نمایان میشه . شبه ، سایه و ............ نمی دونم از کجا شروع کنم اما بذارید دیگه مقدمه چینی نکنم. یادتونه چند ماه پیش گفتم یه صدای عجیبی باعث ترس ما شد ، آره همون همسایه آشغالمون به نام جواد که متاسفانه سر پول با یکی از کریستالی ها دعواش شده بود و ...... اره همون طبقه ای که که خونه اونها بود بالاخره فروخته شد و تقریبا یه 25 روزیه که همش صداهای عجیبی از اون خونه که داره توسط یه معمار تعمیر کلی میشه و در و پنجرش بازه شنیده میشه . چندیدن بار تا پدر خانم رفته بودن دستشویی ، البته گلاب به روتون ، یه نفرم از خونه بالایی که .... سیفون دستشویی رو می کشید . حتی یکبار هم همین پدر خانم از روی بالکون اونها یه نفر رو دیده بود که داره نگاهش می کنه. یه شب هم همه داشتیم تلویزیون نیگاه می کردیم و یوهو دیدیم صدای ناله یه زن میاد و جیغ میزنه . همه از ترس مرده بودن . منم یه بار صدای گیلی لی لی از وقتی توی دستشویی بودم شنیدم.خلاصه دیگه هرشب ماصدای گامهای بلند رو میشنیدیم و خلاصه از ترس.... حتی ما از ترس 2 شب پیش رو هم خونه پدر خانمینا خوابیدیم.دوشب پیش زن داداش آرزو که مامانش تو دعا جادو ید طولایی داره یه آبی به نام آب نیسان به اون داده بود که کلی روش فکر کنم 4 قل خونده بود و اونو در خونه اونها وروی راه پله ها تا درخونه هامون ریخت و خداوکیلی 2 شب گذشته اصلا هیچ صدا و چیز ومشکوکی دیده نشد . من فکر می کنم دیگه واسه همیشه رفتن.ناگفته نمونه که خونشون کنار یه خرابه بزرگه که البته گوشه اون خرابه خونواده ای زندگی می کنه. شما چی به ذهنتون می رسه ؟ آیا تاحالا واستون ای مسایل اتفاق افتاده و نظرتون چیه ؟؟؟
