دوشنبه 17 خرداد 1389

هدیه روز زن یا .............

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :هدیه هامون بهم ،

امید : ۱۶ خرداد ۱۳۸۹ :

درسته گدشته اما روز زن رو به همسر عزیزم تبریک میگم . روز زن علی الرغم اینکه از لحاظ مالی دستو بالم تنگ بود اما تصمیم گرفتم واسه آرزو یه روسری خشگل بخرم . من با مرخصی از اداره این کارو کردم . اما در راه اداره آرزو بودم که یوهو چشمم به یه هدیه منحصر به فرد خوزدم . حاضرم قسم بخورم به ذهن یکیتون نمیاد و نخواهد اومد . آره واسش یه بزغاله ۸ روزه خریدم . باور کنید بعدش پشیمون شدم از خریدش. آخه  اون فقط ۸ روزش بود ......خلاصه به دنبلا آرزو رفتم و با اینکه بزغاله رو پام بود ارزو با ترس هدیه رو پذیرفت و ما اونو به خونه بردیم و تصمیم گرفتیم روسری رو به مادر آرزو بدیم . ( راستی واسه مامانم هم یه قواره پارچه مشکی چادری پست کردم ) خلاصه بزغاله رو به خونه آوردیم . حالش اصلا خوب نبود و همه شکه شدن از هدیه من ..... بزغاله همش می خواست بخوابه و حالش خوب نبود و به قولی در حال موت .... سریعا با تماس با دامپزشکی سریعا بزغاله رو به دامپزشکی بردیم . ۱۰۰۰۰ تومان خرج واکسن و ... اون کردیم . بعدش بازهم بی حال بود . بعدش واسه تعویض لباسهای مادرخانوم به یه فروشگاه رفتیم و من تو ماشین تنها بودم . حقیقتا یه لحظه بزغاله رو دیدم که پر بدنش کک قرمز بود . گفتم خاک تو سرم که اونهمه گرفتمش تو بغلم........ آره خلاصه پیش خودم گفتم بی خیال الان بمیره همه تو خونه مخصوصا آرزو ناراحت میشن . سریع رفتیمو بزغاله رو دادم به یه کارگر سر گذر و بعد اومدم دنبالشون ... گفتن چی شده و من هم حقیقتو گفتم . خلاصه بزغاله جریانش به اینجا ختم شد . خلاصه اینم از هدیه روز زن آرزو ....... بزغاله بی بزغاله


سه شنبه 11 خرداد 1389

روزگاری پر از دغدقه های روحی

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

امید : 11 خرداد 1388 :

غیبت طولانی ئمنو ببخشید . از همه دوستانی که نظر دادن مخصوصا سایه خانم که به من در برخی موارد حق دادن و این حق دادنشون به حق بوده تشکر می کنم . نمی دونم از کجا شروع کنم . تقریبا 3 روز از دبی که برگشتیم با حامد برادر خانمم یک دعوای لفظی داشتم . خب البته واقعا مقصر نبودم چون ایشون .... خلاصه اینکه از اون موقع واقعا ریختم بهم و باور کنید این ناراحتی واعصاب خوردی در خیلی ز مسایل به من لطمه زده و لطمات اون رو در حال مشاهده کردنم . نمی دونم اما واقعا داغونم البته نه به واسطه حامد چون یه مدتی هستش که از خدا دور شدم و باور کنید حتی در خوندن نمار هم کوتاهی کردم .نمی دونم چرا ایطوری شد . همه میگن چشم خوردی!!!! چی بگم ولی به نظرم مزخرفترین قانون دنیا چشم زدنه چون عدالت در اون موجود نیست .  بی خیال... قراره جمعه یا شنبه از طبقه بالا به طبقه همکف نقل مکان کنم و خب بزرگترین دلیلش اینه که زن برادر آرزو دارای یک مشکل روانیه و هیچ کس نمی خواد بعد زایمان آرزو ما در کنارشون باشیم . متاسفانه هرچی مشکله حتی دعوای من و حامد به واسطه بی ارزشی اون خانمه . و همه از این بابت واقعا متاسفند . متاسفانه حامد هم گول زنشو می خوره و .... خلاصه اینکه کاشکی از اول نمیومدیم بالا پیش اونا . بی خیال امیدوارم لحظه ها شیرین بشه و بازهم مثل گذشته من و آرزو در کنار هم خوش و شاد باشیم............ ضمنا چند روزیه بدن دردم . عین معتاد ها که می خوان ترک کنن و اینکه تعریق بدنم خیلی بالا رفته و به زودی به آزمایش میرم و امیدوارم چیزی نباشه و سالم باشم . یونس عزیزمون هم انشاالله تا دو ماهه دیگه تقریبا میاد و مارو خوشحال می کنه با اومدنش.واسم دعا کنید روزگار سختی از لحاظ روحی سپری می کنم............

راستی کلامی هم با آرزو : آرزوی عزیزم باور کن من الان شرایط روحی مناسبی ندارم بابت بدخلقی ها و ناراحتی ها و اعصاب خوردی ها و بی حالی ها  و..... منو ببخش . بهت قول میدم جبران کنم عزیزم .من و تو لحظات شیرینی در کنارهم داشتیم و داریم و مطمئنا این لحظات با حضور یونسمون به زودی شیرین تر خواهد شد......... دوست دارم به اندازه دنیا عزیزم ...............


شنبه 25 اردیبهشت 1389

روزهای قشنگ زندگیم اما.......

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹:

امشب وقت دکتر واسه کنترل فشارو وزن و اینجور چیزا داشتم برا یونس گلم.ساعت ۷ بود که از خونه راه افتادیم و رفتیم دنبال احسان که خونه سمیرا بود خلاصه با هم رفتیم و طبق معمول اینقدر ترافیک بود که اخرین بیمار دکتر بودم که خدارو شکر همه چی طبیعی بود.بعدشم با امید و احسان رفتیم بیرونو به کارای دیگه رسیدیم و شام هم رفتیم پیتزا پونک خوب بود خلاصه بدک نبود.

از این حرفا بگذریم یه خرده گله مندم از رفتار امید.خودمم نمیدونم چشه؟؟فقط اینو میدونم که مثل گذشته دوباره حساس و زودرنج شده و رفتاراش مثل گذشته شده که من اصلا خوشم نمیاد.فقط منتظر من یه کلام حرف بزنم و سریع واکنش نشون بده سرشو اینور اونور کنه.خلاصه این روزایی که شدیدا بهش نیاز دارم و ۷ ماهم داره تموم میشه و میرم تو ۸ روحیه درست حسابی ندارم و حال خودمم ندارم امیدم یه جورایی باهام برخورد میکنه و این احساس تنهایی درون من چندین برابر میشه.درسته مامان بابا خیلی دارن زحمت منو میکشن و همشون آخر محبت هستن اما محبت و رفتار شوهر ادم واسش یه چیزه دیگست.البته خداییش امیدم تا الان هیچی واسم کم نذاشته و خیلی خیلی هم محبت کرده اما گاهی وقتا نمیدونم چش میشه؟؟؟؟قلبا از خدا میخوام هرچی چشم شور از زندگیمون دور کنه و خودش کمک کنه عشق و علاقمون واون سر زندگی و نشاطمون مثل همون روزای اول زندگی بشه چون امید و زندگیمو و یونسمو دوست دارم  و دلم نمیخواد حتی لحظه ای به خاطر رفتارای امید نسبت بهش سرد بشم البته بازم میگم فقط لحظه ای اگه نه بدون امید نمیتونم زنده باشم چه برسه به زندگی....

از امید گلمم واقعا تشکر میکنم واسه وبلاگ راه انداختنش که واقعا به من آرامش میده زمانی که پست میدم.


جمعه 24 اردیبهشت 1389

سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت سوم :

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : 25 اردیبهشت 1389 :

سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت سوم :

تقریبا میشه گفت سفرنامه رو کلی نوشتم اما در مورد خرید هم باید بگم به دی تو دی رفتیم که به نظر من اصلا جالب نیست . به دراگون مارت یعنی بازار چینی ها رفتیم و واقعا لذت بردیم . همه چیز در این بازار موجود بود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد !!!!! خلاصه کلی خرید کردیم و ضمنا به همه پیشنهاد می کنم خریداشون رو از اینجا داشته باشن.... یه موتور بنزینی فوق العاده خوشگل هم تنها اسباب بازی ای بود که واسه یونس گلم آوردم و بهش تقدیم کردم و این موتور بنزینی ک با هزارا استرس و با اضافه بار همراه بود ۲۰ کیلوپه و تا ۲۲ کیلو وزن تحمل می کنه .ضمنا فکر کنم تا ۱۰۰ کیلومتر در ساعتم میره . از اضافه بار بگم که متاسفانه ۳۵۰ درهم یعنی 100000 تومان تقریبا پ.ل 29 کیلو اضافه بار دادم . در کل سفر بسیار خوبی بود و اما اگر علی نبود بهترم میشد. خدارو شکر که این فرصت رو واسمون محیا کرد که بریم و سالم برگردیم...............


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389

امید هم از سفر برگشت

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ :

دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ساعت ۲:۴۰ بعدازظهر پرواز امید نشست و منو امیر ساعت ۳ از خونه راه افتادیم و ۳:۱۵ رسیدیم پیششون.امیدو دیدم کلی ذوق کردم طفلی اینقدر خسته بود که خدا میدونه.کلی هم زحمت کشیده بود و سوغاتی آورده بود یه موتور بنزینی بزرگ واسه یونس گلمون که فکر کنم تا پنجم دبستان بتونه سوار بشه و اضافه بار هم خورده بود واسه باراش که ناراحت شدم.واسه منم کرم و گن بعد از زایمانو کیف بلوزوز دمپایی و یه عالمه خوراکی از کمپوت گرفته تا........

خلاصه خیلی زحمت کشیده بود و واقعا منو شرمنده کرده بود.واسه مامان بابا هم ساعت و ادکلن و کرم و اینجور چیزا که واقعا خوشحال شدن و گفتن اصلا ازش توقع نداشتن.

خدا سایتو هیج گاه از سرم کم نکنه که واقعا بدون تو امید گلم هیچم.دوست دارم قد یه دنیا

 

 


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389

سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت دوم :

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

امید : ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ :

سفرنامه دبی از ۱۶ لغایت ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ : قسمت دوم :

خب قسمت دوم سفرنامه رو آغاز می کنم . اره علاوه بر ماشین سواری که در سطح شهر داشتیم به واید وادی رفتیم و واقعا لذت بردیم . فکر کنم بهترن استخر و پارک آبی بوده که توی عمرم رفته بودم . سفر قبلی با آرزو فقط اینجا رو نرفتیم و خدارو شکر به اینجا رفتیم . ماشین رو همونطور که گفتم در پارکینگ گذاشتیم و پس از پرداخت تقریبی هر نفر ۶۰۰۰۰ تومان به داخل رفتیم . از همه کشورها حضور داشتن . زن و مرد مختلط در کنار هم و در آب حضور داشتن . واقعا باحال بود . یک ساحل مصنوعی با موج های مصنوعی و تونل هایی که با فشار آب شما رو درون تیوپ ها جابه جا می کرد و .... و از همه مهمتر و معروفتر سرسره ۸۰ متری که یکی از بزرگترین شاید هم بزرگترین سرسره آسیا بودش رفتیم که هیطور بخوام بگم منظورم رو تمام و کمال نمی تونم برسونم . باور کنید طمانی که با داداشم به بالا رفتیم و با سرسره جداجدا به پایین اومدیم یک آن گفتم تموم و از زندگی خداحافظی کردم و مرگ رو جلوی چشمم دیدم و باور کنید وحشت تموم وجودم رو گرفته بود. جاتون خالی . یه ۲ ساعتی اونجا بودیم و بعد اونجا به با ماشین همونطور که گفتم به پالم ایسلند و هتل آتلانتیس و در نهایت ساحل جمیرا رفتیم و ماشین رو در پارکینگ گذاشتیم . متاسفانه در ساحل جمیرا به دلیل فیلمبرداری های احمقانه دایی خانمم پلیس ساحل به ایشون گیر داد و باور کنید فقط خدارحم کرد که احسان برادرم زبانش فول بود و به اونها گفت ایشون از لحاظ عقلی کم دارن . بعد از ۱۰ دقیقه توقف دوربینو دادن و مارو ول کردن .. اعصابمون رو داغون کرده بود ........ بی خیال . راستی از ماشین نوشتم ولی نگفتم اونجا بنزین زدیم و بنزین هم تقریبا لیتری ۴۲۰ تومان بود. تقریبا مثل بنزین آزاد خودمون .بگذریم . از لحاظ خورد و خوراک بگم که شب اول وقتی احسان و علی خوابیدن تنهایی به پیاده روی در خیابان نایف که محل استقرار هتلمون بود رفتیم و به محله پاکستانی ها و هندی وارد شدم و به یک رستوران پاکستانی رفتم و کباب سفارش دادم ۴ سیخ کباب معرکه و پر از ادویه واسم آوردن و من غذای پاکستانی هم تجریه کردم . یادش بخیر مک دونالدز هایی که خوردم و ضمن اینکه شب آخر دو تاپیتزا از پیتزا  هات معروف که ما پیتزای پپرونی و پیتزای دریاییش رو در تایلند تجربه کرده بودیم. راستی با توجه به اینکه می دونستم دایی خانمم واسه چی اومده یه شب بعد از فتن به طبقه آخر هتل کینگ پارک و کشیدن یه قلیون مشتی که قلیون بحرینی نام داشت و بیشتر طعمشپ مثل انگور بود و نمای زیبایی از دبی رو در روبرومون داشتیم. اره بعدش به دیسکوی ایرانی هتل دلف رفتیم و یه ۲ ساعتی اونجا بودیم . حقیقتا گفتم بذار به علی خوش بگذره چون ... احسان باما نبود چون خونه یکی از دوستاش در دبی بود . آره ۲ ساعتی که بودیم نفری ۲۷۰۰۰ تومان دادیم و باور کنید خیلی برام جالب بود . پیرمرد ایرانی که اونجا بود و دیسکو مال اون بود یک آقای ایرانی و کاملا متشخص ( در طاهر ) که مارو به محل نشستن برد . بعد از چند دقیقه کم کم تقریبا ۲۵ تا دختر ایرانی که واقعا هرکدوم از اونیکی زیباتر بودن و با آرایش های فوق العاده متفاوت و جذابانه یکی یکی وارد دیسکو میشدن . خلاصه هرکی چکش اویکی رو میزد و ...... در نهایت ...... ساعت ۱ بود و به هتل برگشتیم و خب علی هم به دیسکوی خودش رسید....ادامه دارد.....


تعداد کل صفحات: 70 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...