دوشنبه 25 مرداد 1389

بازهم تصاویری از یونس جان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید : 25 مرداد 1389 :

امروز ظهر 2 تا عکس ازش گرفتیم و گفتیم حتما باید در سایت قرار بدیم .امیدوارم شما هم حال کنید . البته یکیش شکار لحظه ها بود و در حال خنده از اون عکس گرفتیم و یکیشم چرکول چرکول بود .

 

عکس اول  ( برای دیدن عکس بزرگتر اینجا کلیک کنید )

 

عکس دوم ( برای دیدن عکس بزرگتر اینجا کلیک کنید )


یکشنبه 24 مرداد 1389

نامه ای به برادرم احسان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : 24 مرداد 1389 :

درد و دل زیاده و اما قدرت بیان کم . با چشمی پر از اشک دارم می نویسم اشکی که لحظه ای ایستادگی نداره . احسان عزیزم داری ایران رو به مقصد آرزوها و اهداف بلند مدت ترک می کنی . از طرفی خوشحال به واسطه دیدن اجر زحماتت و اینکه روز به روز به اهدافت نزدیک میشی و امیدوارم درک کنی هیچ کس مثل من دور افتاده از خاطراتمون واست خوشحال نیست . از طرفی ناراحت که از من و خاطات لحظه هامون دور میشی و دردناک تر از همه فکر اینمکه هیچ وقت به عنوان برادر بزرگتر نتونستم .....

زبانم قاصر از بیان احساس دلتنگی و تنهاییمه از نبود تو . نمی دونی هرشب تو فکرتم و مطمئن باش وقتی بری تا چند روز برام  سخت میگذره با اینکه می دونم میری و به اهدافت نزدیک میشی و این برای من یه افتخاره و ارزشمند .  احسان شاید این نامه رو باید دیرتز واست می فرستادم ولی باور کن درونم پر از دلتنگیها بود و دلی که همشه به یادته و وبازهم دلی که هیچ وقت ارزش بخشیدن نداره که نتونستم برادر باشم و الان که دورافتاده شدم و شاید عاقل جایی برای جبران گذشته نیست . برادر عزیزم احسان جان لحظه لحظه پیرروزی رو واست آرزومندم و امیدوارم لحظه هات پر از پیشرفت . از اینکه در حال حاضر آهی در بساط ندارم که به عنوان سرراهی یا همکاری برات بفرستم از درون خوردم و خجالت روت . به یاد گذشته باش و اینو بدون هیچ وقت تورو فراموش نمیکنم . دوستت دارم و یه چیز مهم اینکه در هرصورت همیشه منو یاد کن چون همیشه در یاد و ذهن من هستی .

به سمت اهدافت حرکت کن ونگذار هیچی مانع تحقق اونا شه . در حال حاضر چون آرزوی پیروزی و خوشبختیت هیچ چیز از دستم بر نمیاد و حتما برات جبران خواهم کرد . عید نوروز امسال منتظر من باش . علی نگدارت.


یکشنبه 24 مرداد 1389

تشکیل پرونده برای یونس در مرکز بهداشت

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید : 24 مرداد 1389 :

امروز صبح آرزو به همراه مادرش به مرکز بهداشت محل رفتند و برای یونس جان تشکیل پرونده دادن و خب کاراش رو کامل انجام دادن . ضمنا یونس مشکوک به زردی هست که امروز صبح آزمایش داد و قرار بر این شده به محض دریافت جواب اونو سریعا نزد پزشک نوزادان خودش ببریم تا انشاالله ایم موضوع برای همیشه واسش برطرف شه .

 


شنبه 23 مرداد 1389

رونمایی از عکس جدید یونس خان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید و آرزو : 23 مرداد 1389 :

اینم از عسل بابا یونس جان در ساعت 3 صبح روز چهارشنبه 20 مرداد 1389


شنبه 23 مرداد 1389

اولین پست بعد از زایمانم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،ایام خاص ،با فرزندمان ،

آرزو :23 مرداد 1389 :

اول از همه ممنون از این همه نظر و تشکر از همه دوستان و عذر خواهی بابت اینکه اینقدر دیر دارم پست میدم.اخه این بچه وقت پست دادن به ادم نمیده از صبح که از خواب بیدار میشم اصلا نمی فهمم زمان چه جوری میگذره... یا گریه میکنه یا شیر میخواد یا باید جاشو عوض کنیم یا بالا میاره خلاصه هر دقیقه یه فیلمی داره البته همش شیرین و دوست داشتنیه.خدا رو شاکرم بابت کوچولوی سالمم روز به روز علاقم بهش بیشتر میشه اصلا فکر نمیکردم که بخوام اینقدر دوسش داشته باشم.خیلی حس جالبیه این دوست داشتن رو زمانی فهمیدم که بیمارستان بودم واسه عمل صفرا همونجور که امید در پست قبل توضیح داده یعنی 2 شب از یونس دور بودم و زحمتش گردن مامانم افتاده بود و اونجا بود که احساس کردم چقدر دوریش واسم سخته و دوسش دارم...

از امید گلمم خیلی خیلی ممنونم که واقعا زحمت کشید و یه پرستار و شوهر و دوست خوب در کنارم بود.با من اومد بیمارستان و با منم برگشت امیدوارم بتونم این زحمتاشو جبران کنم بودنش کنارم واقعا واسم ارامش بود.خوب هیچ کس شوهر آدم نمیشه دیگه....

البته یونس جان این 2 روزی که منو امید نبودیم همه رو دیونه کرده بود از مامان بابام بگیر تا خالمو زن داییم که اینجا بودن از بس جیغ زده بود.امید وارم زمانی که بزرگ شد زحمات تمام اینارو جبران کنه مخصوصا مامانمو که 9 ماه حاملگی و الان که دائم پیش یونس چون من که بخیه دارمو حال  و روز خوشی ندارم.من و باباشم که جای خود داریم  البته جز وظیفه کاری واسش انجام نمیدیم .

وای خیلی وقته پست ندادم الان یادم اومد از تولدم بگم واستون که امید گلم واسم یه ادکلن خوشبو و 2 شاخه گل رز قشنگ واسم خریده بود.مامان خودمو امید هم 70 تومان نقدی دادن.میرکمالی هم که از دوستان قدیمیمونه یه پیراهن قشنگ واسه من و یه 50 تومان واسه یونس گلم .خلاصه همه زحمت کشیدن که از این بیشتر حضور ذهن ندارم.راستی از بیمارستانم اومدم خونه مامان یعنی طبقه بالا بخیه هامم قرار شد یه هفته دیگه بکشم.

 


امید : 22 مرداد 1389 :

تقریبا سه روزه که در خدمتتون نیستم . همونطور که در عنوان این پست خوندید بله عمل کیسه صفرای آرزو رو در پیش داشتم . چهارشنبه صبح فقط برای یک معاینه معمولی نزد دکتر ..... بهترین دکتر عمل صفرا در مشهد رفتیم و ایشون پس از مشاهده سونوگرافی و جوابش گفتن کی واست عمل بذارم آخه قرار بود شنبه به فرانسه بره و باید فوریتی عمل میشد .. منم گفتم هرچه زودتر بهترو ایشون گفتن همین الان برید و بستریش کنید . خدارو هزار مرتبه شکر کردم و آرزو با توجه به اینکه پول این عمل رو خیلی وقت بود که در حسابم پس انداز کرده بودم و البته از برادرم احسان قرض کرده بودم بستری کردیم و از ساعت تقریبا 12 ظهر همون روز بهمون اطاق دادن و تشکیل پرونده کردیم . ساعت 4 بود که آرزو رو به اطاق عمل بردن و البیه بعد از 1 ساعت اون رو به مدت تقریبا 45 دقیقه عمل کردن و جناب دکتر ایشون رو فکر می کتنم لاپروسکپی کردن و یعنی با 3 سوراخ در ناحیه شکم کیسه صفرا رو در آورده بودن . ساعت 7:30 عصر بود که آرزو رو نیمه بیهوش از اطاق ریکاوری به بیرون آوردنه . ضمنا آرزو دیر بهوش اومده بود و این تنها به دلیل این بود که 15 روز قبلش سزارین کرده بود و خب فاصله بین 2 بیهوش می بایست حداقل 3 ماه باشه که البته این مورد اورژانسی آرزو بود که خدارو شکر به خیر و خوشی انجام شد و همه مشکلات از سر اون رد شد خداروشکر. آرزو واقعا وضعیت بدی داشت چون از یک ور بچه 15 روزه و طرف دیگر شیرهای که در س..... واسه بچه داشت و از طرف دیگه استرس و ..... خلاصه اینکه الان چند ساعتی نیست که به خونه اومدیم و خدارو شکر حال آززو هم خوبه و توی این 2 روز من کامل پیش آززو بود م و خاله مرضی آرزو که بچه داره در ایتن مدت بچه رو شیر می دادن و از اونور نازنین خانم همسر دایی علی آرزو هم نگهداری از بچه 1 ساله خاله مرضی رو برعهده داشت . همه واقعا زحمت کشید و خب امروز رسیدن مادر به بچه واقعا صحنه جالبی بود چون به محض دیدن آرزو توسط یونس آرامش عجیبی در اون حاکم شد . از امروز آرزو باید خودشو واقعا تقویت کنه و من هم در این امر حتما کمکش خواهم کرد . ضمنا یونس هم حالش خوبه و خب دیروز ظاهرا همه رو ترسونتده به گونه ای که نفسش یوهو میگره و وهمه دست و پاچه و اینجا مادر آرزوست که پاهای بچه رو میگیره و اونو برعکس میکنه و به کمرش می زنه و خداروشگر خطر رفع میشه نمی دونم چرا اینطوری شد چون قبلا هم یکبار اینجوری شده بود .اگه کسی می دونه حتما مارو در کامتها راهنمایی کنه .

راستی یادم رفت ماه مبارک رمضان رو هم به همه تبریک و تهنیت عرض می کنم و امیدوارم ماه پر از برکت و مهربانی و نعمت از جانب پروردگار حق و حقیقت برای همه شما عزیزان رقم بخوره . از تمام دوستان هم تشکر می کنم که در کنار ما هستند مخصوصا نظرات اخیر که توسط آقا محمد و علی هیتلر عزیز و همیشه همراه ما و ..... داشت یادم می رفت در جواب یکی از دوستامون که گفته بود سفر دبی رو خیلی کلی گفتم باید بگم بله من سفر دومم رو به دبی کلی گفتم و اما شما می تونی از سفرنامه اولمون که با آرزو رفتیم استفاده کامل رو داشته باشی و در جواب دوست دیگمون که در مورد تایلند گفته بود باید بگم من اصلا بانکوک رو پیشنهاد نمی کنم و 1 روز واسه بانکوک کافیه و البته پاتایا و پوکت هستش که معرکست و هرچه بیشتر باشی دیرتر پیر خواهی شد عزیزم . البته پاتایا برای خوشگذرونیه بیشتر و پوکت مناظر دیوانه کننده تر و عجیبی رو داره و در آخر اینکه من تایلند رو به دبی ترجیح میدم چون دبی  واقعا شهر بی روح و دلسرد کننده ای برخلاف تایلند . منتظر آرزو باشید که به زودی در خدمت شما عزیزان با پستی که میده خواهد بود . باتشکر


تعداد کل صفحات: 70 1 2 3 4 5 6 7 ...