دوشنبه 19 بهمن 1388

اراده = پیشرفت

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :تصمیمات بزرگ ،

امید : 19 بهمن 1388 :

خیلی خوبه آدم بتونه کم کم یه سری از اخلاقهایی که خودش می دونه غلط هستن و حتی یکسری چیزهایی که برای سلامتی مضر هستن رو واسه همیشه کنار بگذارن . تقریبا ۴۰ روز گذشته بود که رفتم خون دادم و از اون روز چند چیز پیش پا افتاده رو برای گام اول انتخاب کردم و برای همیشه کنار گذاشتم. من نوشابه سوسیس و کالباس رو برای همیشه کنار گذاشتم و این گامی موثر در راه قوی نمودن اراده درونی خویش بود.گام بعدی من خیلی جالب تر بود . پریشب تنهایی رفتم به کافه سنت سرای پارسیان و اینقدر قلیون کشیدم که به قول یه بنده خدایی میگه خدای خودمو درآوردم ( استغفرا...) آره چون من الان تقریبا ۳ ساله که قلیون میکشم واولا معذرت می خوام خیلی خر کش بود چون با رفقا و الان هفته ای دوبار با دایی خانم یعنی علی آقا.خلاصه بعد قلیون گفتم امید الان وقتشه که یه اراده قوی دیگه ای به خرج بدی و برای همیشه از قلیون و دود خداحافظی کردم و با شناختی که از خودم دارم مثل همیشه پیروزی از آن منه........خدایا یار و یاورم باش .....


دوشنبه 19 بهمن 1388

خواهرم اومد و رفت

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 19 بهمن 1388 :

جمعه صبح بود که خواهر عزیزم زینب از کرمونشاه با بچه هاش یعنی صبا و صدف به مشهد اومدن و واقعا ما رو خوشحال کردن . به پیشوازشون در راه آهن رفتیم و روز اول  یعنی جمعه تا شنبه عصر اینجا بودن و خب البته شب شنبه هم حرم بردیمشون . دیشب و امروز هم تا ساعت ۱۹ خونه خواهرم سمیرا بودن و در نهایت اومدن اینجا و شام پیش هم بودیمو الان هم ما رو تنها گذاشتن و به ادامه زندگی خود در کرمونشاه رفتن . جاشون واقعا خالیه و امیدوارم بهون خوش گذشته باشه و خستگی ها از روح و درون زینب خواهرم برون شده باشه.از آرزوی عزیز هم تشکر می کنم بابت اینکه زحمت این یکی دو روز رو برعهده گرفت.


پنجشنبه 15 بهمن 1388

اربعین حسینی تسلیت باد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 15 بهمن ۱۳۸۸ :

فردا اربعن حسینیه . البته تا لحظاتی دیگر وارد این روز می شویم . اول از همه شادی روح امام حسین و تموم یاراش یه صلوات مشتی بفرستید . البته اونها روحشون شاده اما اینکه به یادشون باشیم خوشحال مشن . این روز رو به همه تسلیت می گم و از خداوند منان می خوام به حق حسین بن علی نگاهشو همیشه تو زندگی داشته باشه و در کنارمون باشه.


پنجشنبه 15 بهمن 1388

جواب مشاوره آقای م

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :مشاوره ،

آرزو : 15 بهمن 1388 :

راستی معذرت می خوام از آقای م که مشاوره خواسته بودن و من به دلیل کثرت کار و مشغله زندگی متاسفانه نشد که جوابتون روبدم اما الان در خدمتتونم . ضمنا اول سوالتون رو با اجازتون در سایت می گذارم و سپس جواب :


سوال : خیلی وقته با دختری دوست هستم.(4 سال) جسته و گریخته خیلی قهر كردیم ولی دوباره آشتی میكنیم.الان مدتی هست كه دوباره آشتی كردیم ابراز علاقه من بهش بیشتر شده وقت بیشتری باهاش میگذرونم سالگرد دوستیمون جشن گرفتیم تو بهترین رستوران برای تولدم باز هم رستوران خیلی خوب رفتیم ولی برای تولد من هیچی نگرفت در صورتی كه من برای تولدش سكه طلا گرفته بودم، از وقتی ابراز علاقه من بهش بیشتر شده اون خودشو بیشتر كنار میكشه ، اصلا ابراز علاقه نمیكنه و میگه این كارا لوس بازیه، دیگه فكر میكنم داره منو سركار میزاره و هدفش اینه كه منو سر بدونه شما به من بگید چیكار كنم؟ قصدم هم ازدواج نیست میدونه.

در جواب باید خدمتتون عرض کنم که خب طبیعیه یه دختر وقتی می دونه شما قصد ازدواج باهاشون ندارید خب معلومه هزار فیلم و ادا از خودش درمیاره تا بتونه رابطه ای که به نفعشه و مخصوصا از لحاظ مالی براش خیلی مناسبه جسته گریخته ادامه بده. ضمن اینکه شماوقتی که قصد ازدواج نداری باید این رفتارها رو پیش بینی کنی چون طرفتون به نگاه یک همسر با شما همراه نیست بنابراین در نبود شما می تونه دل به کس دیگه ای هم ببنده و همون قهر و آشتی ها رو در پیش خواهد داشت . به نظر بنده تموم هزینه هایی که دارید انجام می دید یه روز به این نتیجه خواید رسید که کاشکی تموم اونها رو که سرجمعشون میشد فلان قدر واسه یه عشق حقیقی و به عبارتی همسر آیندم خرج می کردم . موفق و پیروز باشید


چهارشنبه 14 بهمن 1388

بازم یه روز قشنگ در زندگیم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :14 بهمن 1388 :

امروز رفتم سونوگرافی یعنی مهمترین سونو که ببینم نیاز به یه سری عمل ها دارم یا نه؟؟طبق معمول منو امید کلی استرس و نگران که ببینیم جوابش چی میشه؟؟خدارو شکر مشکلی نداشتم و با خوشحالی برگشتم کنار امیدم.امروز وقتی خانومه سونو رو انجام میداد مانیتور رو برگردوند تا منم کوچولومو ببینم اصلا باورم نمیشد اینقدر ذوق کرده بودم که خدا میدونه.نی نی کوچولومون اینقدر شیطونی کرد که خدا میدونه داپم سرشو تکون میداد دستشو گذاشت رو پاهای کوچولوش خلاصه کلی شیطونی قلبش 150 تا ضربان داشت.خوده خانومه مونده بود میگفت از بچه 4 ماه این همه تکون بعیده.از اتاقم که اومدم بیرون عکسشو به امید نشون دادم امید هم از من خوشحالتر که سالمه و مشکلی نداره واسه جنسیت هم سوال کردم گفت ماه دیگه مشخص میشه.البته مهم سالم بودنشه هم واسه من هم واسه امید جنسیت فرقی نمیکنه.از اون طرفم با امید رفتیم یه میلک شیک خوردیمو برگشتیم خونه.محمد مبینم که امروز از بیمارستان ترخیص شده بود دیگه یه نیم ساعتی رفتیم اونجا و برگشتیم خونه.امید گلمم که خیلی خیلی ازش ممنونم بابت کمکهایی که به من میکنه الان هم رفت پاپین که با باباکار داشت منم گفتم تا وقتی امید میاد یه پست بدم.راستی از لحاظ روحی هم خیلی بهم ریخته ام و اصلا دست خودم نیست امید هم 2 روز پیش گفت قبل از بارداری اینجور نبودی از وقتی باردار شدی اینجور شدیوبه خدا اصلا دست خودم نیست زود بهم میریزم عصبانی میشم.کافیه یه چیزی به من بربخوره کلی گریه میکنم خلاصه یه جورایی این کوچولو باعث شده ما هم قاطی شیم.به هر حال از امید ممنونم که با این همه حساسیت رفتاری که من دارم کوتاه میاد.امید جون دوست دارم به اندازه خودت شایدم بیشتر .......


پنجشنبه 8 بهمن 1388

لحظه های فراموش نشدنی

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،با شما ،

امید : 8 بهمن 1388 :

یکی از دوستان از من خواسته بود که نحوه آشناییمو با همسرم آرزو جون توضیح بدم . یکمی دیر شد اما الان که وقت دارم اینکارو میکنم. تقریبا 2 ماه از اومدن من به مشهد می گذشت . توی اداره ما چند تا دختر کار می کردن . بگذریم که این دخترها هرکدوم چه رفتارها و چه برخوردهایی داشتن. من مجرد بودم و خب سعی می کردم همیشه خوشتیپ باشم و بعضیهاشون سعی می کردن خیلی به من نزدیک بشن . مثلا یکبار سر درد بودم و حالم خوب نبود . تو آبدارخونه بودم که یکی از  اون خانوما اومدن و به من گفتن آقای .... حالتون خوب نیست ؟ اتفاقا یه دوغم دستش بود . به زور و بدبختی می خواست دوغ رو به من بده چون می گفت از چشمات معلومه فشارت نمی دونم پایینه یا بالا که من قبول نمی کردم. حتی یکی از دخترهای اونجا به من علاقه مند شده بود و به یکی از همکاران مرد اداره که آدم راحتی بود گفته بود قضیه رو . اون هم چند موردبه من گفت و حتی یکبار هم اون بنده خدا با آرایش و تیپ و کلاهی که سرش گذاشته بود اومد جلوم و قدم می زد .البته قدم زدن غیر طبیعی که باز اون همکارمون گفت که این بنده خدا با من صحبت کرده و به خاطر تو خوشتبپ کرده. بگذریم .خیلی می ترسیدم که نکنه برام حرفی در بیارن چون اصولا هرکس توی مشهد خوب باشه سریعا به گند می کشونش. البته این خصلت مشهدیهاست ( بلا نسبت اقل خوبهاشون ).بگذریم . آرزو یکی از هم دانشگاههیای برادر شوهر خواهرم بود و تقریبا 2 سال پیش هم کلاس بودن . البته برادر شوهر خواهرم معلوله و خانم من در زمان دانشگاه به دلیل شرایط خاصش در تهیه جزوات خیلی کمکش می کرده. همینطوری که توی خونه قبل از ازدواج بحث میشد یکدفعه کاشف به عمل اومد خانم .... ( آرزو ) همون همکلاس علیه. علی خیلی ازش تعریف می کرد . همه به شوخی می گفتن بابا برو بگیرش دختر خوبیه ، کارمنده و ..... اما من همه حرف ها رو به شوخی میگرفتم اما علی می گفت من می دون از آخرش اونو می گیری.ما هم به قول مشهدیا می گفتیم برو یره....

پس از مدتی خیلی به این موضوع فکر کردم و با خودم به این نتیجه رسیدم که با خانم .... ( آرزو ) می تونم درآینده زندگی خوبی داشته باشم . تصمیم گرفتم برم و بهش بگم . البته چه جورش رو نمی دونستم. همونطور که طی چندین پست قبل گفتم طی نامه ای بهشون گفتم و متن نامه هم در وبسایتمون موجوده .همون روز اومدم و به دامادمون قضیه رو گفتم و اون هم بهم خندید و گفت امید دیروز خواهرت سمیرا برای تو از اون خواستگاری کرده !!!!!!!! منو می گی همینطوری موندم !!!!!! آره روز قبل از خواستگاری من طی نامه ، سمیرا خواهرم به اداره زنگ زده بود و و با آرزو صحبت کرده بود و از اون خواستگاری کرده بود بدون اینکه به من بگه . جالب این بود فرداش همینطور که گفتم من ازشون خواستگاری کردم.جالب اینه که اون بنده خدا یی که توی اداره به من علاقه مند شده بود اومده بودو به آرزو گفته بود با فلانی صحبت کن درمورد من و از همه جالب تر اینکه خانم اون موقع می خواسته بیاد که درمورد اون دختره با من صحبت کنه که یکدفعه بچه ها میگن تلفن کارت داره و اون تلفن خواهر من بوده که از اون خواستگاری می کنه برای من. این خلاصه ای بود از نحوه آشنایی و خواستگاری  من از آرزوی عــــــــــــــــــــــــــزیزم.


تعداد کل صفحات: 59 1 2 3 4 5 6 7 ...